پارت ۳۱
پارت ۳۱
بعد از حرف مینهو…
رسماً حس کردم دمای بدن جونگکوک افتاد.
اون تغییرش خیلی سریع بود.
فقط چند ثانیه طول کشید تا اون مرد آروم کنار من…
دوباره تبدیل شه به همون رئیس سردی که همه ازش میترسن.
جونگکوک خیلی آروم دستمو ول کرد.
و لعنتی…
همین حرکت کوچیک یه جوری توی دلم خالی کرد که انگار چیزی ازم گرفته باشن.
-:
— کجاست؟
مینهو نگاه کوتاهی سمت من انداخت.
انگار مطمئن نبود باید جلوی من حرف بزنه یا نه.
جونگکوک متوجه شد.
فکش خیلی کم سفت شد.
-:
— حرف بزن.
مینهو آروم گفت:
(/):
— توی بندر پیداش کردن.
ولی تنها نیست.
همون لحظه نگاه جونگکوک تاریک شد.
و من هیچی نمیفهمیدم.
فقط میدیدم دوباره داره ازم دور میشه.
آروم پرسیدم:
+:
— چی پیدا شده؟
جونگکوک جواب نداد.
مینهو هم ساکت موند.
و این بدتر بود.
خیلی بدتر.
+:
— خیلی خب، الان همهتون تصمیم گرفتین منو دیوونه کنین؟
جونگکوک بالاخره نگام کرد.
ولی نگاهش…
خسته بود.
-:
— ا/ت—
+:
— نه، من خسته شدم از اینکه هی نصفه حرف بزنی.
کافه ساکت شده بود.
حتی جیوو هم از دور فقط نگامون میکرد.
جونگکوک یه نفس آروم کشید.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— یه نفر هست که سالهاست دنبالشیم.
+:
— چرا؟
چند ثانیه سکوت.
و بعد…
-:
— چون آدمای زیادی رو کشته.
نفس توی سینم گیر کرد.
و برای اولین بار واقعاً سنگینی دنیای جونگکوک رو حس کردم.
این دیگه فقط «مافیا»ی جذاب فیلمها نبود.
واقعی بود.
خون داشت.
مرگ داشت.
جونگکوک نگاهم میکرد.
انگار میخواست مطمئن شه نمیترسم.
ولی حقیقت این بود که…
داشتم میترسیدم.
نه از خودش.
از اینکه یه روز این دنیا اونو ازم بگیره.
جونگکوک خیلی آروم بلند شد.
-:
— باید برم.
و اون جمله این بار خیلی بیشتر از قبل درد داشت.
منم آروم ایستادم.
+:
— هر بار که میری، یه حس بد میگیرم.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد آروم اومد نزدیکتر.
اونقدر نزدیک که فقط خودم صداشو بشنوم.
-:
— چون قلبت داره به من عادت میکنه.
قلبم رسماً فرو ریخت.
چون حق باهاش بود.
لعنتی حق باهاش بود.
جونگکوک خیلی نرم دستشو آورد کنار صورتم.
و برای چند لحظه فقط نگام کرد.
اون مدل نگاههایی که انگار میخوان آدمو حفظ کنن توی حافظهشون.
بعد خیلی آروم پیشونیمو بوسید.
و زمزمه کرد:
-:
— منتظرم بمون.
و قبل اینکه بتونم چیزی بگم…
رفت.
در کافه بسته شد.
و من فقط همونجا ایستاده بودم، در حالی که قلبم آروم آروم داشت نگرانش میشد.
بعد از حرف مینهو…
رسماً حس کردم دمای بدن جونگکوک افتاد.
اون تغییرش خیلی سریع بود.
فقط چند ثانیه طول کشید تا اون مرد آروم کنار من…
دوباره تبدیل شه به همون رئیس سردی که همه ازش میترسن.
جونگکوک خیلی آروم دستمو ول کرد.
و لعنتی…
همین حرکت کوچیک یه جوری توی دلم خالی کرد که انگار چیزی ازم گرفته باشن.
-:
— کجاست؟
مینهو نگاه کوتاهی سمت من انداخت.
انگار مطمئن نبود باید جلوی من حرف بزنه یا نه.
جونگکوک متوجه شد.
فکش خیلی کم سفت شد.
-:
— حرف بزن.
مینهو آروم گفت:
(/):
— توی بندر پیداش کردن.
ولی تنها نیست.
همون لحظه نگاه جونگکوک تاریک شد.
و من هیچی نمیفهمیدم.
فقط میدیدم دوباره داره ازم دور میشه.
آروم پرسیدم:
+:
— چی پیدا شده؟
جونگکوک جواب نداد.
مینهو هم ساکت موند.
و این بدتر بود.
خیلی بدتر.
+:
— خیلی خب، الان همهتون تصمیم گرفتین منو دیوونه کنین؟
جونگکوک بالاخره نگام کرد.
ولی نگاهش…
خسته بود.
-:
— ا/ت—
+:
— نه، من خسته شدم از اینکه هی نصفه حرف بزنی.
کافه ساکت شده بود.
حتی جیوو هم از دور فقط نگامون میکرد.
جونگکوک یه نفس آروم کشید.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— یه نفر هست که سالهاست دنبالشیم.
+:
— چرا؟
چند ثانیه سکوت.
و بعد…
-:
— چون آدمای زیادی رو کشته.
نفس توی سینم گیر کرد.
و برای اولین بار واقعاً سنگینی دنیای جونگکوک رو حس کردم.
این دیگه فقط «مافیا»ی جذاب فیلمها نبود.
واقعی بود.
خون داشت.
مرگ داشت.
جونگکوک نگاهم میکرد.
انگار میخواست مطمئن شه نمیترسم.
ولی حقیقت این بود که…
داشتم میترسیدم.
نه از خودش.
از اینکه یه روز این دنیا اونو ازم بگیره.
جونگکوک خیلی آروم بلند شد.
-:
— باید برم.
و اون جمله این بار خیلی بیشتر از قبل درد داشت.
منم آروم ایستادم.
+:
— هر بار که میری، یه حس بد میگیرم.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد آروم اومد نزدیکتر.
اونقدر نزدیک که فقط خودم صداشو بشنوم.
-:
— چون قلبت داره به من عادت میکنه.
قلبم رسماً فرو ریخت.
چون حق باهاش بود.
لعنتی حق باهاش بود.
جونگکوک خیلی نرم دستشو آورد کنار صورتم.
و برای چند لحظه فقط نگام کرد.
اون مدل نگاههایی که انگار میخوان آدمو حفظ کنن توی حافظهشون.
بعد خیلی آروم پیشونیمو بوسید.
و زمزمه کرد:
-:
— منتظرم بمون.
و قبل اینکه بتونم چیزی بگم…
رفت.
در کافه بسته شد.
و من فقط همونجا ایستاده بودم، در حالی که قلبم آروم آروم داشت نگرانش میشد.
- ۱۱۱
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط