Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
قسمت ششم :
یکجوری ایلین صحنه سازی کرد و خودش رو پرت کرد توی بغل آریا که فکنن پاش پیچ خورده. وقتی این اتفاق افتاد ، منو لیسا فقط داشتیم نگاهشون میکردیم . یکهو آریا عصبانی شد ، البته عصبانی بود ، عصبانی تر شد . محکم هولش داد به جلو و سرش داد زد و گفت : مگه کوری ؟! ما کارآموز دست و پا جلفتی نمیخواییم هااا . امثالی مثل تو جایی توی این شرکت ندارن . تو هیچ استعدادی نداری و با پارتی بازی اومدی اینجاااا !.
ایلین خشکش زده بود و چشماش پر از اشک شده بود . ما هم با تعجب فقط داشتیم نگاهشون میکردیم . یکهو اریا برگشت و رو به ما کرد . ما هم از ترس سریع رومون رو برگردوندیم و رفتیم به اتاق کارآموزا تا مسوئلیتمون رو بگیریم .
آریا بعد از این کارا با قدم های محکم از اونجا اومد بیرون و رفت به سمت لابی . من حدس میزنم قرار کاری یا رفته دیدن داداشش .
وقتی رفتیم اتاق کار آموزا ، مسئول اونجا خانم گرم و مهربانی بود که راهنماییمون میکرد و کارامون رو بهمون گفت .
بعد از اینکه مسئولیتمون رو فهمیدیم داشتیم میرفتیم قسمت کارکان و کارمند و دفتر و ... اینا تا کارمون رو شروع کنیم .
خدارو شکر من برج ششم نیوفتادم وگرنه با آریا به خاک رفته بودم . توی همین فکرا بودم که اون خانم دستم رو گرفت .
گفت : عزیزم شما ... شما خانم کاترین آگرد هستین درسته ؟
گفتم : بله خودم هستم . کاری باید انجام بدم ؟
گفت : شما کارتون برج ششم هست لطفا همراهم بیایین .
گفتم : آخه ... آخه کارتم روش نوشته برج پنجم ... چرا الان باید ...
حرف رو قطع کرد و گفت : ما معذرت میخواییم. اشتباه شده و شما باید به برج ششم برین . این دستور آقای آریا استرلانگ هست .
خشکم زد و یک لحظه انگار دنیا واسم ایستاد .
چراااااااااا ؟! 😖😫😫😫😫😫
شانسم به خدا تخم مرغیه '-'
بعد که رسیدیم به برج ششم به سمت کارکنان برتر و ویژه هدایتم کرد و محل کار و میزم رو بهم نشون داد . گفت : این اکیپ مال شماست .
اونجا چند تا میز بهم چسبیده و گرد بود . کل اون سالن همین شکلی بود و هرکدوم یک گروه خاصی بودن . من اونجا از همشون جوون تر بودم .
بعد از چیدن وسایل *
یک خانم اونجا بهم گفت : بهتره خودت استفاء بدی تا آریا اخراجت نکرده .
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : چرااا ؟ مگه ...
حرفم رو قطع گرد و گفت : دخترای باهوش ، جوون تر و خوشگل تری توی همین اکیپ بودن که بعد از ۱۰ روز استفاء دادن . حداقل کارت توی برج های دیگه بود بهتر بود واست . اینجا عذاب خالصه 👌🏻.
زد توی ذوقم و یکم نا امید شدم ولی با اعتماد به نفس و غرور گفتم : هرچقدرم سخت باشه من ادامه میدم . چون من تنها کسیم که لایقش هستم .
هیچی نگفتن . بعد از چند دقیقه آریا با عصبانیت و قدم های محکمش وارد دفترش شد و درب رو محکم بست .
زمان رفتن آریا به لابی * ویو آریا *
اون دختر ... اون دختر هم مثل خالش هرزه ست . چطور جرعت برخورد با منو داره .
* زنگ گوشی
این دیگه کیه .؟
الو ... الو... آریا داداشی چطوری ؟ خوش میگذره ؟؟
باز این حرومزاده ست که
آتش ( داداشش ) - آریا +
+ چی میخوای ؟
- اره همینه ... این داداش خودمه ... اون نگاه و صحبت و لحن سردش ...
+ زود حرفتو بزن کار دارم
- هعییی .... توی لابی منتظرتم داداش کوچولو .
قطع تلفن *
ای حرومزادهههههه . این از کجا پیداش شد . لابد میخواد درباره با شرکت یا ارث حرف بزنه دوباره . اهههه ( داد و عصبی )
رسیدم به لابی و ... اه باز باید با این سروکله بزنم .
- به به داداش کوچولو ی خودم ....
+ سریع حرفتو بزن کار دارم
- به چه قدر شلوغی . نگاه پدربزرگ اصرار دارن که توی مراسم ...
+نه
-حضور .... خو لااقل بذار بگم ....
+ نه من گفتم توی مراسم یادبود پدر شرکت نمیکنم
- پدربزرگ گفتن اگه شرکت نکنی . از ارث محرومی !
+ به درک
( وی خیلی بی خیال است 😹)
- یعنی چی .... باشه پس باید با بِتی خدا حافظی کنی .
+ چیییی تو حق نداری ....
- میدونی که اون فقط به یک سِرُم بنده .... کافی اونو بِکنیم تا پخ پخ شه ....
گرفتن یقه ی آتش *
+ توی حرومزاده حق نداری به خواهر ....
- همه دارن نگات میکنن هاا ...
+ .... باشهههه ... باشه ... فقط با اون کاری نداشته باش
- آفرین پسر خوب . فردا توی این لوکیشن میبینمت .
* بتی استرلانگ ، خواهر آریاست . این بتی دوست و عضو عزیز دردونه ی آریا ست و خیلی واسش مهمه . ولی آتش ازش متنفره و میخواد بکشش . این بتی بخاطر تومور مغزی توی کماست و بستریه و فقط آتش میتونه نجاتش بده . بخاطر اینکه اون دارو و بیمارستانی که میتونن درمانش کنن رو داره .
ویو از نگاه کاترین *
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
قسمت ششم :
یکجوری ایلین صحنه سازی کرد و خودش رو پرت کرد توی بغل آریا که فکنن پاش پیچ خورده. وقتی این اتفاق افتاد ، منو لیسا فقط داشتیم نگاهشون میکردیم . یکهو آریا عصبانی شد ، البته عصبانی بود ، عصبانی تر شد . محکم هولش داد به جلو و سرش داد زد و گفت : مگه کوری ؟! ما کارآموز دست و پا جلفتی نمیخواییم هااا . امثالی مثل تو جایی توی این شرکت ندارن . تو هیچ استعدادی نداری و با پارتی بازی اومدی اینجاااا !.
ایلین خشکش زده بود و چشماش پر از اشک شده بود . ما هم با تعجب فقط داشتیم نگاهشون میکردیم . یکهو اریا برگشت و رو به ما کرد . ما هم از ترس سریع رومون رو برگردوندیم و رفتیم به اتاق کارآموزا تا مسوئلیتمون رو بگیریم .
آریا بعد از این کارا با قدم های محکم از اونجا اومد بیرون و رفت به سمت لابی . من حدس میزنم قرار کاری یا رفته دیدن داداشش .
وقتی رفتیم اتاق کار آموزا ، مسئول اونجا خانم گرم و مهربانی بود که راهنماییمون میکرد و کارامون رو بهمون گفت .
بعد از اینکه مسئولیتمون رو فهمیدیم داشتیم میرفتیم قسمت کارکان و کارمند و دفتر و ... اینا تا کارمون رو شروع کنیم .
خدارو شکر من برج ششم نیوفتادم وگرنه با آریا به خاک رفته بودم . توی همین فکرا بودم که اون خانم دستم رو گرفت .
گفت : عزیزم شما ... شما خانم کاترین آگرد هستین درسته ؟
گفتم : بله خودم هستم . کاری باید انجام بدم ؟
گفت : شما کارتون برج ششم هست لطفا همراهم بیایین .
گفتم : آخه ... آخه کارتم روش نوشته برج پنجم ... چرا الان باید ...
حرف رو قطع کرد و گفت : ما معذرت میخواییم. اشتباه شده و شما باید به برج ششم برین . این دستور آقای آریا استرلانگ هست .
خشکم زد و یک لحظه انگار دنیا واسم ایستاد .
چراااااااااا ؟! 😖😫😫😫😫😫
شانسم به خدا تخم مرغیه '-'
بعد که رسیدیم به برج ششم به سمت کارکنان برتر و ویژه هدایتم کرد و محل کار و میزم رو بهم نشون داد . گفت : این اکیپ مال شماست .
اونجا چند تا میز بهم چسبیده و گرد بود . کل اون سالن همین شکلی بود و هرکدوم یک گروه خاصی بودن . من اونجا از همشون جوون تر بودم .
بعد از چیدن وسایل *
یک خانم اونجا بهم گفت : بهتره خودت استفاء بدی تا آریا اخراجت نکرده .
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : چرااا ؟ مگه ...
حرفم رو قطع گرد و گفت : دخترای باهوش ، جوون تر و خوشگل تری توی همین اکیپ بودن که بعد از ۱۰ روز استفاء دادن . حداقل کارت توی برج های دیگه بود بهتر بود واست . اینجا عذاب خالصه 👌🏻.
زد توی ذوقم و یکم نا امید شدم ولی با اعتماد به نفس و غرور گفتم : هرچقدرم سخت باشه من ادامه میدم . چون من تنها کسیم که لایقش هستم .
هیچی نگفتن . بعد از چند دقیقه آریا با عصبانیت و قدم های محکمش وارد دفترش شد و درب رو محکم بست .
زمان رفتن آریا به لابی * ویو آریا *
اون دختر ... اون دختر هم مثل خالش هرزه ست . چطور جرعت برخورد با منو داره .
* زنگ گوشی
این دیگه کیه .؟
الو ... الو... آریا داداشی چطوری ؟ خوش میگذره ؟؟
باز این حرومزاده ست که
آتش ( داداشش ) - آریا +
+ چی میخوای ؟
- اره همینه ... این داداش خودمه ... اون نگاه و صحبت و لحن سردش ...
+ زود حرفتو بزن کار دارم
- هعییی .... توی لابی منتظرتم داداش کوچولو .
قطع تلفن *
ای حرومزادهههههه . این از کجا پیداش شد . لابد میخواد درباره با شرکت یا ارث حرف بزنه دوباره . اهههه ( داد و عصبی )
رسیدم به لابی و ... اه باز باید با این سروکله بزنم .
- به به داداش کوچولو ی خودم ....
+ سریع حرفتو بزن کار دارم
- به چه قدر شلوغی . نگاه پدربزرگ اصرار دارن که توی مراسم ...
+نه
-حضور .... خو لااقل بذار بگم ....
+ نه من گفتم توی مراسم یادبود پدر شرکت نمیکنم
- پدربزرگ گفتن اگه شرکت نکنی . از ارث محرومی !
+ به درک
( وی خیلی بی خیال است 😹)
- یعنی چی .... باشه پس باید با بِتی خدا حافظی کنی .
+ چیییی تو حق نداری ....
- میدونی که اون فقط به یک سِرُم بنده .... کافی اونو بِکنیم تا پخ پخ شه ....
گرفتن یقه ی آتش *
+ توی حرومزاده حق نداری به خواهر ....
- همه دارن نگات میکنن هاا ...
+ .... باشهههه ... باشه ... فقط با اون کاری نداشته باش
- آفرین پسر خوب . فردا توی این لوکیشن میبینمت .
* بتی استرلانگ ، خواهر آریاست . این بتی دوست و عضو عزیز دردونه ی آریا ست و خیلی واسش مهمه . ولی آتش ازش متنفره و میخواد بکشش . این بتی بخاطر تومور مغزی توی کماست و بستریه و فقط آتش میتونه نجاتش بده . بخاطر اینکه اون دارو و بیمارستانی که میتونن درمانش کنن رو داره .
ویو از نگاه کاترین *
- ۴۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط