{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Empire of the Six Towers:

Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
قسمت هفتم :
رفتم به دفتر آریا . واو چقدر مجلل و شیکه ✨
نگاهم افتاد به آریا . داشت پرونده هارو چک میکرد . آریا تا منو دید یک نیشخند تمسخر آمیز زد . گفتم : کاری داشتین قربان ؟
گفت : اینجا باب میلتون هست پرنسس جسور ؟
سکوت کردم و هیچز نگفتم .
گفت : چند تا پرونده حل کردی ؟ پرونده هاتو بیار .
رفتم از اتاق بیرون و واسش بردم .
نگاهی انداخت و گفت : واقعا شجاعت و جسارت از این پرونده ها میباره . تک به تک رو بهم توضیح بده
بهش توضیح دادم و گفتم : نیاز به چیز دیگه ای نیس ؟؟
نیشخندی زد ولی هیچی نگفت .
میخواستم برم بیرون که گفت : تو از الان به بعد دستیار شخصی من هستی .
سکوت کردم و با تعجب نگاش کردم . دستیار شخصی ؟؟؟!!
ادامه داد : از الان به بعد تو دستیار من هستی و انگار میشی وکیل تخصصی من . تمام پرونده های سخت و برنامه ها و اینا از این به بعد مسئولیتش با توعه .

محکم گفتم : چرااااا ؟! ... مگه کلی منشی و خدمتکار نداری ؟؟ .... من همچین چیزی رو قبول نمیکنم .
خواستم برم بیرون که دوباره گفت : نه واقعا از اون چیزی که فکر میکردم لجباز تری . من حق انتخاب بهت ندادم . این یک دستوره. اگه میخوای شغلت رو حفظ کنی باید هرچی میگم رو انجام بدی .

عصبانی شده بودم و بلند گفتم : نههههه

با خونسردی تمام گفت : خیله خوب . میخوای خبر اخراجت سراسر دنیا پخش شه و یک رسوایی رخ بده ؟!

چه خنک و مسخره . ولی .... ولی این قدرتش بیشتر از این حرفاست و منو ...
یکهو گفت : هه .... نمیخوای که دوست جون جونیت ... بذار اسمش چی بود ؟.... آهاا... لیسا لوییزی از اینجا اخراج بشه و نتونه هزینه ی درمان داداش کوچولوش رو بده ؟!

یکهو اینگار دنیا رو سرم خراب شد و شوکه شدم . ترسیده بودم ولی چاره ای نداشتم .

گفتم : فقط بخاطر دوستم تحملت میکنم وگرنه قبول نمیکردم
بعدم هم رفتم بیرون

منشیش اومد و گفت : لطفا همراهم بیایین .

تمام کارمند و وکلا داشتن نگاهم میکردن . منو دوباره بردن نزدیک دفتر آریا . ولی بهم یک جا دادن . یک جای خیلی تمیز و قشنگ . یک دفتز واسه خودم . با کلی پرونده ی سنگین روی میز .
کلی هم بهم توضیح دادن چیکار باید بکنم .


ساعت ۷ شب *

وااااای .... چرا اون ۵ برج دیگه موضوع پرونده هاشون باهم متفاوته ؟! ولی اینجا همه باهمن ؟!
توی برجای دیگه مثلا پرونده هاشون جنایی هست یا ... هوف ... خسته شدم ولی هنوز نصفشون مونده .....
تقریبا همه رفتن ... بذار برم یکم به خودم برسم و یک قهوه ای چیزی بخورم .

بعد از نیم ساعت استراحت *

حالم جا اومد . آخیش . حالا بریم ادامه ی کار

ساعت ۹ و نیم شب *

وااااای دارم میمیرم .....
رفتم خونه و ماجرا رو واسه کیتی و لیسا تعریف کردم .

فردا ی اون روز *

دوباره همین آش و همین کاسه 😭😭😭😱

خسته شدمممممم . از دادگاه به اون دادگاه و از اینور به اونور .
ولی چیزی که خوبه اینکه سر هر دادگاه ، پرونده ، دیدار با موکل ، و حتی هرچیز کوچیکی پول میگیرم و حقوقم خوبه ....
ادامه دارد .....
#فیک_نویسی #داستان #عاشقانه #رمان #سناریو #روزمرگی #نفرت_به_عشق #bts #ولاگ
دیدگاه ها (۰)

Empire of the Six Towers:Lawyers' Battleامپراطوری شش برج : ن...

واااا چقدر پرونده های اینجا آسونه ....عه اون همون خانومس دوب...

Empire of the Six Towers:Lawyers' Battleامپراطوری شش برج : ن...

P1 بیو هانیخستم نگاه ساعت کردم دیدم 2 شبه وسایلم رو جمع کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط