Chapter Seven, Part ¹
Chapter Seven, Part ¹
...سرورم، مشاور شین تشریف آوردن
_ بیا داخل...
÷ سرورم، همونطور که عالیجناب دستور استادی جدید داده بودن امروز ایشون به دگو رسیدن. عالیجناب خواستن امروز جلسه ای برای آشنایی با ایشون ترتیب بدیم
_ لازم نیست اطلاعاتش رو در بیار، علاقه ای به بیرون رفتن و دیدن استادای جدید ندارم
÷ اما سرورم جلسه حتی یک ساعت هم طول نمیکشه، این دستور امپراطوره، پا گذاشتن روش مشکلات خودش رو داره
نگاهش رو از نقاشی های رنگین مرده بر روی دیوار های کاغذی اتاق برداشت و با نگاهی کلافه به مشاورش که رو به روش سر به پایین ایستاده بود انداخت و جوری که انگار نخواد ولی مجبور باشه پاسخ داد.
_ ... استاد چی هست؟
÷ ایشون استاد جدید ادبیات هستن قربان
_باشه یه جلسه ترتیب بده ولی فقط نیم ساعت. بعدش میخوام برم داخل حیاط قصر قدم بزنم، شایدم بعدش رفتم توی شهر
مشاور شین با شنیدن جملات آخر کلام ارباب جوان چشمان نگرانش را به بالا سُر داد و چهره ی بیخیال اربابش را دید و با تایید سر، از اتاق خارج شد.
***
بدنش مثل یک مجسمه خشک و بی حرکت جمع و جور نشسته بود. دستانش بر روی زانوهایش استراحت میکردند و سرش به هر جایی میچرخید و چشمانش به هر جایی نگاه میکرد اِلا به جایی که باید نگاه میکرد.
... ارباب جوان؟ متوجه کلامم هستید؟
_ آه بله البته که هستم... البته که حرفای تکراریتون رو حفظم...
قطعا که آخر جمله اش رو زمزمه وار گفت.
... همون طور که گفتم من استاد جدید ادبیات هستم. استاد قبلی مثل اینکه به دلایلی مجبور به ترک دگو شدن برای همین این بار سنگین رو بر روی دوش من گذاشتن که البته من نگرانی ای بابت این موضوع ندارم.
لبخند مودب مرد کهنسال توجه ارباب جوان را جلب کرد. میشد گفت این یکی رو مخ نبود؟ در طول جلسات آشنایی با استادان و معلمان قبلی همه چیز یکنواخت و کسل کننده بود ولی امروز همه چیز زیباتر به چشم میومد. مثل اینکه این قدرت شعر های نهفته در جیب های استاد جدید بود.
... من نمیخوام امروز بیش از این وقتتون رو بگیرم، قرار فقط بر این بود که ما باهم آشنا بشیم با اینکه حس میکنم افکارتون جای دیگری مشغوله. ممنون میشم به عنوان سخن آخر به من بگید استاد قبلی دقیقا چه چیز هایی تدریس کرده.
_ استاد قبلی انگار معلم تاریخ بود. بیشتر درباره زندگی نامه ی شعرا حرف میزد تا اینکه از ادبیات حرفی بزنه
... که اینطور.. به هر حال از وقتی که برای ما گذاشتید بسیار ممنونم. امیدوارم کلاس های مفرحی در کنار هم داشته باشیم.
با تعظیم اون مرد کهنسال و لبخند ملایمش، چشمان ارباب جوان رفتنش را دنبال کرد. سپس بعد از تنها شدن در اون حیاط سرسبز بی درنگ برخاست و اخم کلافه ای بر چهره اش انداخت و نفس عمیقی کشید و دهان باز کرد.
_ بالاخره زمان تنهایی فرا رسید.. فرمانده کو؟
با سر چرخاندن به اطراف مشاور شین رو دید و رفت سمتش تا پی فرمانده رو بگیره.
÷ سرورم فرمانده برای گشت زنی در شهر رفتن اما مطمئنم به زودی بر میگردن.
_ خب پس خودت بیا باهام.
بدون گفتن حتی یک کلمه مسیر خودش رو از سر گرفت.
_ با اینکه علاقه ای ندارم به دونستن ولی خب میخوام بدونم اوضاع و ساعات کلاس ها از چه قراره تا بدونم کی میتونم برای اوقات فراغتم برنامه ریزی کنم پس وقتی که داریم قدم میزنیم گزارش بده.
÷ بله حتما سرورم. بعد از جلسه آشنایی با استاد جدید، تقریبا ۳ ساعت از طول روز برای خودتونه تا هرکاری میخواید بکنید. بعدش کلاس خوش نویسی دارید که البته جلسه قبل استادتون لحاظ کرده بودن که این هفته امتحان هم دارید...
صدای مشاور شین بیچاره که در حال خشک کردن گلوی خودش بود کم کم تو پس زمینه محو شد. همون طور که دستانش رو پشت کمرش قلاب کرده بود سرش به جهات مختلف میچرخید و نگاهش که ظاهری سرد و باطنی متفاوت داشت به اطراف خیره میشد. مثل هر روز خدمه در حال انجام برنامه همیشگیشون هستن. بانوان آشپزخانه در حال حمل مواد غذای از انبار به مطبخ و تیم امنیت قصر در حال گشت زنی بود. گل و گیاهان مثل همیشه در حال صحبت و راز و نیاز کردن با باد بودند و این منظره باعث خنک شدن و شاداب شدن قلب شاهزاده میشد. کم کم داشت لبخندش شکل میگرفت که صدای مشاور کلا فضارو پروند.
÷ ارباب!
...
...سرورم، مشاور شین تشریف آوردن
_ بیا داخل...
÷ سرورم، همونطور که عالیجناب دستور استادی جدید داده بودن امروز ایشون به دگو رسیدن. عالیجناب خواستن امروز جلسه ای برای آشنایی با ایشون ترتیب بدیم
_ لازم نیست اطلاعاتش رو در بیار، علاقه ای به بیرون رفتن و دیدن استادای جدید ندارم
÷ اما سرورم جلسه حتی یک ساعت هم طول نمیکشه، این دستور امپراطوره، پا گذاشتن روش مشکلات خودش رو داره
نگاهش رو از نقاشی های رنگین مرده بر روی دیوار های کاغذی اتاق برداشت و با نگاهی کلافه به مشاورش که رو به روش سر به پایین ایستاده بود انداخت و جوری که انگار نخواد ولی مجبور باشه پاسخ داد.
_ ... استاد چی هست؟
÷ ایشون استاد جدید ادبیات هستن قربان
_باشه یه جلسه ترتیب بده ولی فقط نیم ساعت. بعدش میخوام برم داخل حیاط قصر قدم بزنم، شایدم بعدش رفتم توی شهر
مشاور شین با شنیدن جملات آخر کلام ارباب جوان چشمان نگرانش را به بالا سُر داد و چهره ی بیخیال اربابش را دید و با تایید سر، از اتاق خارج شد.
***
بدنش مثل یک مجسمه خشک و بی حرکت جمع و جور نشسته بود. دستانش بر روی زانوهایش استراحت میکردند و سرش به هر جایی میچرخید و چشمانش به هر جایی نگاه میکرد اِلا به جایی که باید نگاه میکرد.
... ارباب جوان؟ متوجه کلامم هستید؟
_ آه بله البته که هستم... البته که حرفای تکراریتون رو حفظم...
قطعا که آخر جمله اش رو زمزمه وار گفت.
... همون طور که گفتم من استاد جدید ادبیات هستم. استاد قبلی مثل اینکه به دلایلی مجبور به ترک دگو شدن برای همین این بار سنگین رو بر روی دوش من گذاشتن که البته من نگرانی ای بابت این موضوع ندارم.
لبخند مودب مرد کهنسال توجه ارباب جوان را جلب کرد. میشد گفت این یکی رو مخ نبود؟ در طول جلسات آشنایی با استادان و معلمان قبلی همه چیز یکنواخت و کسل کننده بود ولی امروز همه چیز زیباتر به چشم میومد. مثل اینکه این قدرت شعر های نهفته در جیب های استاد جدید بود.
... من نمیخوام امروز بیش از این وقتتون رو بگیرم، قرار فقط بر این بود که ما باهم آشنا بشیم با اینکه حس میکنم افکارتون جای دیگری مشغوله. ممنون میشم به عنوان سخن آخر به من بگید استاد قبلی دقیقا چه چیز هایی تدریس کرده.
_ استاد قبلی انگار معلم تاریخ بود. بیشتر درباره زندگی نامه ی شعرا حرف میزد تا اینکه از ادبیات حرفی بزنه
... که اینطور.. به هر حال از وقتی که برای ما گذاشتید بسیار ممنونم. امیدوارم کلاس های مفرحی در کنار هم داشته باشیم.
با تعظیم اون مرد کهنسال و لبخند ملایمش، چشمان ارباب جوان رفتنش را دنبال کرد. سپس بعد از تنها شدن در اون حیاط سرسبز بی درنگ برخاست و اخم کلافه ای بر چهره اش انداخت و نفس عمیقی کشید و دهان باز کرد.
_ بالاخره زمان تنهایی فرا رسید.. فرمانده کو؟
با سر چرخاندن به اطراف مشاور شین رو دید و رفت سمتش تا پی فرمانده رو بگیره.
÷ سرورم فرمانده برای گشت زنی در شهر رفتن اما مطمئنم به زودی بر میگردن.
_ خب پس خودت بیا باهام.
بدون گفتن حتی یک کلمه مسیر خودش رو از سر گرفت.
_ با اینکه علاقه ای ندارم به دونستن ولی خب میخوام بدونم اوضاع و ساعات کلاس ها از چه قراره تا بدونم کی میتونم برای اوقات فراغتم برنامه ریزی کنم پس وقتی که داریم قدم میزنیم گزارش بده.
÷ بله حتما سرورم. بعد از جلسه آشنایی با استاد جدید، تقریبا ۳ ساعت از طول روز برای خودتونه تا هرکاری میخواید بکنید. بعدش کلاس خوش نویسی دارید که البته جلسه قبل استادتون لحاظ کرده بودن که این هفته امتحان هم دارید...
صدای مشاور شین بیچاره که در حال خشک کردن گلوی خودش بود کم کم تو پس زمینه محو شد. همون طور که دستانش رو پشت کمرش قلاب کرده بود سرش به جهات مختلف میچرخید و نگاهش که ظاهری سرد و باطنی متفاوت داشت به اطراف خیره میشد. مثل هر روز خدمه در حال انجام برنامه همیشگیشون هستن. بانوان آشپزخانه در حال حمل مواد غذای از انبار به مطبخ و تیم امنیت قصر در حال گشت زنی بود. گل و گیاهان مثل همیشه در حال صحبت و راز و نیاز کردن با باد بودند و این منظره باعث خنک شدن و شاداب شدن قلب شاهزاده میشد. کم کم داشت لبخندش شکل میگرفت که صدای مشاور کلا فضارو پروند.
÷ ارباب!
...
- ۲۸۶
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط