🧁 پارت بیستم | نقشهای برای یک سورپرایز
🧁 پارت بیستم | نقشهای برای یک سورپرایز
سه ماه از روزی که لیانا و جنگکوک احساسشان را به هم گفته بودند، گذشته بود.
حالا دیگر همه میدانستند که آن دو، زوج محبوب شهر هستند.
هر هفته یک برنامهی خیریه برگزار میکردند، قنادی Sweet Dream شلوغتر از همیشه بود و مؤسسهی لبخند فردا هم هر روز داوطلبان بیشتری پیدا میکرد.
اما این روزها...
جنگکوک رازی را در دلش پنهان کرده بود.
---
صبح یک روز آفتابی، جنگکوک تهیونگ را به دفترش صدا زد.
تهیونگ روی صندلی نشست و با خنده گفت:
ـ این قیافهات یعنی یه نقشهای توی سرت داری!
جنگکوک لبخند زد و از داخل کشوی میزش یک جعبهی مخملی سفید بیرون آورد.
وقتی درِ جعبه را باز کرد، یک حلقهی ظریف با نگین کوچکی داخل آن میدرخشید.
چشمهای تهیونگ گرد شد.
ـ یعنی...؟
جنگکوک با لبخند گفت:
ـ آره... تصمیمم رو گرفتم.
میخوام از لیانا خواستگاری کنم.
تهیونگ از خوشحالی بلند شد و او را در آغوش گرفت.
ـ بالاخره! مطمئنم خوشحالترین «بله» عمرت رو میشنوی.
جنگکوک خندید، اما کمی هم مضطرب بود.
ـ فقط میخوام همهچیز همونجوری باشه که لیانا دوست داره...
ساده، صمیمی و پر از عشق.
---
از طرف دیگر، لیانا هیچ خبری از این ماجرا نداشت.
او مثل همیشه مشغول پختن شیرینی بود و با مشتریها گفتوگو میکرد.
مینا با لبخند به او نگاه کرد.
ـ لیانا...
ـ جانم؟
ـ اگه یه روز جنگکوک ازت یه سؤال خیلی مهم بپرسه، جوابت چیه؟
لیانا با تعجب خندید.
ـ سؤال مهم؟
ـ مثلاً... دربارهی آینده.
لیانا برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند گرمی روی لبش نشست.
ـ اگه اون سؤال، از طرف جنگکوک باشه...
فکر کنم جوابم از قبل معلومه.
مینا با ذوق زیر لب گفت:
ـ وای... کاش زودتر اون روز برسه.
لیانا خندید، بیآنکه بداند آن روز، خیلی نزدیکتر از چیزی است که تصور میکند.
---
عصر همان روز، جنگکوک وارد قنادی شد.
مثل همیشه، لیانا با لبخند به استقبالش رفت.
ـ سلام.
ـ سلام، قناد مورد علاقهی من.
لیانا خندید.
ـ امروز خیلی خوشحالی.
ـ معلومه؟
ـ از توی چشمات میشه فهمید.
جنگکوک برای لحظهای به چشمان او نگاه کرد.
در دلش گفت:
«فقط چند روز دیگه... و ازت میخوام تا آخر عمر کنارم بمونی.»
اما چیزی به زبان نیاورد.
فقط لبخند زد و جعبهی کوچکی از شکلاتهای دستساز را روی پیشخوان گذاشت.
ـ اینا برای توئه.
لیانا یکی از شکلاتها را برداشت و با شیطنت گفت:
ـ یعنی داری میخوای رقیب قنادی من بشی؟
جنگکوک خندید.
ـ نه... هیچکس نمیتونه جای بهترین قناد دنیا رو بگیره.
گونههای لیانا دوباره سرخ شد.
---
آن شب، وقتی قنادی تعطیل شد، جنگکوک برای آخرین بار به ویترین پر از کاپکیک نگاه کرد.
لبخندی زد و آرام با خودش گفت:
ـ فقط یک کاپکیک...
همین یک کاپکیک، قراره قشنگترین خاطرهی زندگیمون رو بسازه.
و حلقهی کوچک داخل جعبهی مخملی...
بیصبرانه منتظر روزی بود که روی دست دختری بنشیند که قلب جنگکوک را برای همیشه از آنِ خودش کرده بود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
سه ماه از روزی که لیانا و جنگکوک احساسشان را به هم گفته بودند، گذشته بود.
حالا دیگر همه میدانستند که آن دو، زوج محبوب شهر هستند.
هر هفته یک برنامهی خیریه برگزار میکردند، قنادی Sweet Dream شلوغتر از همیشه بود و مؤسسهی لبخند فردا هم هر روز داوطلبان بیشتری پیدا میکرد.
اما این روزها...
جنگکوک رازی را در دلش پنهان کرده بود.
---
صبح یک روز آفتابی، جنگکوک تهیونگ را به دفترش صدا زد.
تهیونگ روی صندلی نشست و با خنده گفت:
ـ این قیافهات یعنی یه نقشهای توی سرت داری!
جنگکوک لبخند زد و از داخل کشوی میزش یک جعبهی مخملی سفید بیرون آورد.
وقتی درِ جعبه را باز کرد، یک حلقهی ظریف با نگین کوچکی داخل آن میدرخشید.
چشمهای تهیونگ گرد شد.
ـ یعنی...؟
جنگکوک با لبخند گفت:
ـ آره... تصمیمم رو گرفتم.
میخوام از لیانا خواستگاری کنم.
تهیونگ از خوشحالی بلند شد و او را در آغوش گرفت.
ـ بالاخره! مطمئنم خوشحالترین «بله» عمرت رو میشنوی.
جنگکوک خندید، اما کمی هم مضطرب بود.
ـ فقط میخوام همهچیز همونجوری باشه که لیانا دوست داره...
ساده، صمیمی و پر از عشق.
---
از طرف دیگر، لیانا هیچ خبری از این ماجرا نداشت.
او مثل همیشه مشغول پختن شیرینی بود و با مشتریها گفتوگو میکرد.
مینا با لبخند به او نگاه کرد.
ـ لیانا...
ـ جانم؟
ـ اگه یه روز جنگکوک ازت یه سؤال خیلی مهم بپرسه، جوابت چیه؟
لیانا با تعجب خندید.
ـ سؤال مهم؟
ـ مثلاً... دربارهی آینده.
لیانا برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند گرمی روی لبش نشست.
ـ اگه اون سؤال، از طرف جنگکوک باشه...
فکر کنم جوابم از قبل معلومه.
مینا با ذوق زیر لب گفت:
ـ وای... کاش زودتر اون روز برسه.
لیانا خندید، بیآنکه بداند آن روز، خیلی نزدیکتر از چیزی است که تصور میکند.
---
عصر همان روز، جنگکوک وارد قنادی شد.
مثل همیشه، لیانا با لبخند به استقبالش رفت.
ـ سلام.
ـ سلام، قناد مورد علاقهی من.
لیانا خندید.
ـ امروز خیلی خوشحالی.
ـ معلومه؟
ـ از توی چشمات میشه فهمید.
جنگکوک برای لحظهای به چشمان او نگاه کرد.
در دلش گفت:
«فقط چند روز دیگه... و ازت میخوام تا آخر عمر کنارم بمونی.»
اما چیزی به زبان نیاورد.
فقط لبخند زد و جعبهی کوچکی از شکلاتهای دستساز را روی پیشخوان گذاشت.
ـ اینا برای توئه.
لیانا یکی از شکلاتها را برداشت و با شیطنت گفت:
ـ یعنی داری میخوای رقیب قنادی من بشی؟
جنگکوک خندید.
ـ نه... هیچکس نمیتونه جای بهترین قناد دنیا رو بگیره.
گونههای لیانا دوباره سرخ شد.
---
آن شب، وقتی قنادی تعطیل شد، جنگکوک برای آخرین بار به ویترین پر از کاپکیک نگاه کرد.
لبخندی زد و آرام با خودش گفت:
ـ فقط یک کاپکیک...
همین یک کاپکیک، قراره قشنگترین خاطرهی زندگیمون رو بسازه.
و حلقهی کوچک داخل جعبهی مخملی...
بیصبرانه منتظر روزی بود که روی دست دختری بنشیند که قلب جنگکوک را برای همیشه از آنِ خودش کرده بود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
- ۴۳۷
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط