♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 130・]ᕗ
لباس رو روی تخت گذاشت و سریع تعظیم کرد و رفت بیرون
رفتم جلو و لباس رو با دستام بلند کردم فوق العاده بود. با بغض نگاش کردم. جونگکوک حتما خوشش میومد.
چشمام رو بستم و اشکم از بین چشمام سر خورد. ضربه ای به در خورد و باز شد.سریع سمت در برگشتم.بابا...بود
با غم و نگرانی نگام کرد. سریع لباس رو روی تخت انداختم و اشکم رو پاک کردم بابا اومد جلو و گفت : خوبی؟
سرم رو با بغض تکون دادم
بابا : هنوز میخوای با...
سریع گفتم : میخوام با توماس ازدواج کنم.
گفتنش هم حالم رو بد میکرد.
بابا : چرا ؟ کریستینا باهام حرف بزن چی تو رو مجبور میکنه؟ بهم بگو
با بغض به زمین زل زدم
نمیتونستم بگم اون لعنتی گفت اگه اتفاقی براش بیوفته نیروهاش
حمله میکنن... نمیتونم جون اون همه ادم بیگناه رو به خطر
بندازم..اونا مردم منن.
بابا : کریستینا
هیچی نگفتم و اروم و سرپایین اشک ریختم
بابا : مشکل از جونگکوکه؟ اون چیزی نیست که میخواستی؟
سریع سر بلند کردم و گفتم : اونم همه چیزیه که همیشه خواستم. مشکل اون نیست. مشکل منه... اون... اون فوق العاده ترین.مردیه
که دیدم..... لیاقتش بهتر و بیشتر از منه.
بابا : چی میگی کریستینا؟ پس چرا بهمش میزنی؟
سرم رو تکون دادم و از بابا رو برگردوندم و رفتم سمت پنجره
بابا : اره.. جونگکوک مرد محشریه مردی که حاضر شدم دخترم رو بهش
بسپرم و فوق العاده بهش ایمان و اعتماد داشتم و دارم. احساسات
اون پاک بود. فک کردم مال تو هم هست اینا رو خوب فهمیدم
و واسه شکستن دل جونگکوک و دل خودت هیچ وقت نمیبخشمت
کریستینا...هیچ وقت
داد زد : دهن باز کن کریستینا.. من پدرتم...میخوام کمکت کنم.. لعنتي
داري لهم ميكني..چي شده؟
جدي و محکم گفت : خوب گوش کن کریستینا.. به خدا قسم با
توماس ازواج کنی هیچ وقت نمیبخشمت..هیچ وقت
داد زد : واسه شکستن دل خودت و جونگکوک نمیبخشمت
لرزیدم و اشکام بی صدا و گوله گوله پایین ریختن و صدای پاي
سريع و کوبیده شدن در اعلام کرد بابا رفته خودمم هیچ وقت خودم رو برای شکستن تنها مردی که توی قلبم خونه کرده نمیبخشم
ᕙ[・part 130・]ᕗ
لباس رو روی تخت گذاشت و سریع تعظیم کرد و رفت بیرون
رفتم جلو و لباس رو با دستام بلند کردم فوق العاده بود. با بغض نگاش کردم. جونگکوک حتما خوشش میومد.
چشمام رو بستم و اشکم از بین چشمام سر خورد. ضربه ای به در خورد و باز شد.سریع سمت در برگشتم.بابا...بود
با غم و نگرانی نگام کرد. سریع لباس رو روی تخت انداختم و اشکم رو پاک کردم بابا اومد جلو و گفت : خوبی؟
سرم رو با بغض تکون دادم
بابا : هنوز میخوای با...
سریع گفتم : میخوام با توماس ازدواج کنم.
گفتنش هم حالم رو بد میکرد.
بابا : چرا ؟ کریستینا باهام حرف بزن چی تو رو مجبور میکنه؟ بهم بگو
با بغض به زمین زل زدم
نمیتونستم بگم اون لعنتی گفت اگه اتفاقی براش بیوفته نیروهاش
حمله میکنن... نمیتونم جون اون همه ادم بیگناه رو به خطر
بندازم..اونا مردم منن.
بابا : کریستینا
هیچی نگفتم و اروم و سرپایین اشک ریختم
بابا : مشکل از جونگکوکه؟ اون چیزی نیست که میخواستی؟
سریع سر بلند کردم و گفتم : اونم همه چیزیه که همیشه خواستم. مشکل اون نیست. مشکل منه... اون... اون فوق العاده ترین.مردیه
که دیدم..... لیاقتش بهتر و بیشتر از منه.
بابا : چی میگی کریستینا؟ پس چرا بهمش میزنی؟
سرم رو تکون دادم و از بابا رو برگردوندم و رفتم سمت پنجره
بابا : اره.. جونگکوک مرد محشریه مردی که حاضر شدم دخترم رو بهش
بسپرم و فوق العاده بهش ایمان و اعتماد داشتم و دارم. احساسات
اون پاک بود. فک کردم مال تو هم هست اینا رو خوب فهمیدم
و واسه شکستن دل جونگکوک و دل خودت هیچ وقت نمیبخشمت
کریستینا...هیچ وقت
داد زد : دهن باز کن کریستینا.. من پدرتم...میخوام کمکت کنم.. لعنتي
داري لهم ميكني..چي شده؟
جدي و محکم گفت : خوب گوش کن کریستینا.. به خدا قسم با
توماس ازواج کنی هیچ وقت نمیبخشمت..هیچ وقت
داد زد : واسه شکستن دل خودت و جونگکوک نمیبخشمت
لرزیدم و اشکام بی صدا و گوله گوله پایین ریختن و صدای پاي
سريع و کوبیده شدن در اعلام کرد بابا رفته خودمم هیچ وقت خودم رو برای شکستن تنها مردی که توی قلبم خونه کرده نمیبخشم
- ۳۳۸
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط