♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 128・]ᕗ
بغض کردم.خودمو بیشتر بهش چسبوندم و گفتم : نه جونگکوکم . من خوبم...همه چیز خوبه
موهام رو بوسید.خم شد و از میز کنار جعبه اي برداشت و گفت : ببین دوسش داري؟
ودر جعبه رو جلوم باز کرد خداي من..يه حلقه زنونه خوشگل بود.
اشک تو چشمم حلقه زد.لعنتي
جونگکوک : ببخش که درشان تو نیست
نگاش کردم و اخم غلیظی روی پیشونی اوردم و گفتم : دیگه اینو نگو
به حلقه زل زدم و با لبخند گفتم : محشره..عاشقشم
بهم لبخند زد و گفت : به زودي زود میره توی انگشتت.
با بغض سرم رو پایین انداختم شيطون منو سمت خودش کشید و محکم و پرعشق لبامو بوسید خندیدمو همراهیش کردم
باز تنگ بغلم کرد.
-جونگکوک
جونگکوک : جانم
-همیشه اینو بدون..هرچي که شد بدون که عاشقتم..خيلي خيلي عاشقتم
موهامو بوسید و نفس عمیق کشید و گفت : منم.
اونقدر چشمام بسته و روی سینه اش موند که نوازش دستاش روی
موهام متوقف شد و نفسهاش منظم شد.
چشمام رو باز کردم و تو تاریک و روشن هوا نگاش کردم
مرد دوست داشتنی من بغض کردم
چجوری قراره بدون این مرد به زندگیم ادامه بدم؟ میتونم؟
اشکم روی صورتم سر خورد. اره باید بتونم.باید بتونم تا اونایی که عاشقشونم سالم بمونن.سريع اشکمو پاک کردم
نمیخواستم هیچی توی این آخرین لحظات دیدم رو محدود کنه.
میخواستم قشنگ ببینمش. ببینمش و به خاطر بسپرم میخواستم لحظه
به لحظه معاشقمون رو به یاد داشته باشم تا بارها
باهاش عشق بازی کنم
اشکام بی صدا جاری میشدن ولی حاضر نبودم تسلیم شم..سریع پاکشون میکردم و به مردی نگاه میکردم که صاحب همه چیزم شده بود.
به جونگکوک بعد از خودم فک کردم به اینکه چی میشه؟چی درباره ام
فک میکنه؟ دختر دیگه ای رو به زندگیش راه میده؟ این تخت رو با
دختر دیگه ای سهیم میشه؟
سریع چشمام رو بستم نه اهمیت نداشت.
این مهم بود که جونگکوک زنده است. زنده و سالم
اینکه سالم و سلامت باشه و هیچ آسیبی بهش نرسه برام بس بود تا
هر چیزی رو به جون بخرم
ᕙ[・part 128・]ᕗ
بغض کردم.خودمو بیشتر بهش چسبوندم و گفتم : نه جونگکوکم . من خوبم...همه چیز خوبه
موهام رو بوسید.خم شد و از میز کنار جعبه اي برداشت و گفت : ببین دوسش داري؟
ودر جعبه رو جلوم باز کرد خداي من..يه حلقه زنونه خوشگل بود.
اشک تو چشمم حلقه زد.لعنتي
جونگکوک : ببخش که درشان تو نیست
نگاش کردم و اخم غلیظی روی پیشونی اوردم و گفتم : دیگه اینو نگو
به حلقه زل زدم و با لبخند گفتم : محشره..عاشقشم
بهم لبخند زد و گفت : به زودي زود میره توی انگشتت.
با بغض سرم رو پایین انداختم شيطون منو سمت خودش کشید و محکم و پرعشق لبامو بوسید خندیدمو همراهیش کردم
باز تنگ بغلم کرد.
-جونگکوک
جونگکوک : جانم
-همیشه اینو بدون..هرچي که شد بدون که عاشقتم..خيلي خيلي عاشقتم
موهامو بوسید و نفس عمیق کشید و گفت : منم.
اونقدر چشمام بسته و روی سینه اش موند که نوازش دستاش روی
موهام متوقف شد و نفسهاش منظم شد.
چشمام رو باز کردم و تو تاریک و روشن هوا نگاش کردم
مرد دوست داشتنی من بغض کردم
چجوری قراره بدون این مرد به زندگیم ادامه بدم؟ میتونم؟
اشکم روی صورتم سر خورد. اره باید بتونم.باید بتونم تا اونایی که عاشقشونم سالم بمونن.سريع اشکمو پاک کردم
نمیخواستم هیچی توی این آخرین لحظات دیدم رو محدود کنه.
میخواستم قشنگ ببینمش. ببینمش و به خاطر بسپرم میخواستم لحظه
به لحظه معاشقمون رو به یاد داشته باشم تا بارها
باهاش عشق بازی کنم
اشکام بی صدا جاری میشدن ولی حاضر نبودم تسلیم شم..سریع پاکشون میکردم و به مردی نگاه میکردم که صاحب همه چیزم شده بود.
به جونگکوک بعد از خودم فک کردم به اینکه چی میشه؟چی درباره ام
فک میکنه؟ دختر دیگه ای رو به زندگیش راه میده؟ این تخت رو با
دختر دیگه ای سهیم میشه؟
سریع چشمام رو بستم نه اهمیت نداشت.
این مهم بود که جونگکوک زنده است. زنده و سالم
اینکه سالم و سلامت باشه و هیچ آسیبی بهش نرسه برام بس بود تا
هر چیزی رو به جون بخرم
- ۱۷۶
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط