{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part6

جنیسا:

توی درمانگاه بوسان، پزشک گفت فقط چند کوفتگی و شکستگی کوچیک دارم ولی شوک سنگین بود. 
تهیونگ کنار تختم بود اجازه نداد حتی یک لحظه تنها باشم
اون شب تمام اون دیوارهای سنگی رو که دو سال ساختم داشت با نگرانی و مراقبتش خراب می‌کرد. 
وقتی داشت زخم پیشونیش رو عوض می‌کرد، نگاهش رو دزدیدم. 
جنیسا:چرا اینقدر اصرار داری کنارم باشی؟
تهیونگ:

سرمو بلند کردم. نگاهش مثل الماس بود می‌شکست اما نور رو پس می‌داد
تهیونگ:چون تو همون لحظه‌ای که از ماشین درآوردمت، متوجه شدم… اگه تو نباشی V-Tech پول غرور… هیچی برام مهم نیست. 
صدام شکسته بود این یه اعتراف کامل نبود اما بزرگ‌ترین چیزی بود که می‌تونستم اون لحظه از دهنم خارج کنم. 
«جنیسا، من هنوز…» 
می‌خواستم بگم دوستت دارم ولی ترسیدم ترسیدم بگم و دوباره این حس زیبا رو نابود کنم 
جنیسا:

این بهترین چیزی بود که ازش شنیدم ولی قلبم می‌گفت این کافی نیست. 
کیم تهیونگ تو هنوز همون آدمی هستی که با یک عکس به دو سال عشق من شک کرد. تو هنوز همون آدمی هستی که می‌تونه با یه کلمه منو تا سرحد نابودی پیش ببره.
سعی کردم خودمو بگیرم. باید قوی باشم. 
تهیونگ: نمی‌تونم اعتماد کنم. نمی‌تونم دوباره اون دختر لوس باشم که هر وقت ناراحت شی پشیمون شه و تو ببخشی من عوض شدم نیاز دارم که تو هم عوض شده باشی نه فقط کلماتت.
این حرف‌ها هرچند خشن از سر محافظت بود. از خودم از اون قلب کوچک و کیوتی که تهش هنوز واسه اون می‌تپه. 
تهیونگ:
 
حرفاش مثل سوزن توی قلبم فرو رفت. می‌فهمیدم حق با اونه. 
تهیونگ:باشه 
گفتم و بلند شدم. برمی‌گردیم سئول. من وقت می‌خوام تا ثابت کنم.
وقتی برگشتیم جنیسا رفت سر کارش منم رفتم سر کارم. 
فاصله بین تخت‌ها توی اون سوییت توی بوسان تبدیل شد به دو سال دوری توی سئول. 
اما این بار من می‌دونستم که باید چکار کنم....

شرط:
۱۰لایک
۵بازنشر


چطور بود؟؟
نظراتتون فراموش نشه هاااا♡
دیدگاه ها (۰)

part5

part4

part2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط