╭╌┄
╭╌┄
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۸
حرف اون شیطان تموم نشده بود که الکس با چشمای سرخ و تا فرش برگشت سمت شیطان و با صدایی که دیگه شبیه انسان ها نبود و بلکه بم تر و گرفته تر بود در اصل حجم صداش شبیه هیولا های داخل فیلم هایی شده بود که لیزا وقتی بچه بود میدید
الکس«برگرد.سر جای.خودت....»
وقتی چشمای الکس برق تاریکی زد اون عنکبوت جوری پرت شد سمت سقف انگار که کسی اونور بازی نیرویی هزار نیوتونی پرتش کرد بالا.....
صدای برخورد کِروسنِت به سقف، مثل انفجاری از استخوان و سنگ، در تمام کاتدرال پیچید
بدن عنکبوتیاش چند ثانیه روی سنگهای سقف چسبیده بود—انگار نیرویی اونو به اونجا میخکوب کرده بود—بعد با صدای خفیفی به پایین سُر خورد و در تاریکی بین ستونها ناپدید شد
لیزا نفسش را حبس کرده بود...دستهاش هنوز روی دیوار سرد بود و انگشتهاش بیاختیار میلرزیدند
الکس برگشت به سمت محراب...انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود
اما لیزا چیزی دیده بود لحظهای که چشمهایش برق زد—تاریکیِ محض...چیزی که حتی نور قرمز آسمان هم نمیتوانست با آن رقابت کند
«چی... چی کار کردی با اون؟
صدایش میلرزید تمام بدنش میلرزید
الکس بدون اینکه نگاهش را بگرداند، گفت «بهش گفتم برگردد سر جاش، گوش نکرد!»
جوری گفت انگار که داشته درباره آب و هوا حرف میزد
لیزا دیوار را رها کرد و با احتیاط یک قدم به جلو برداشت کفشهای نقرهایش روی سنگ سرد صدا میکردند—صدایی که در فضای خالی کاتدرال بیش از حد بلند به نظر میرسید
«اون... اون چی بود؟»
«کِروسنِت... یکی از نگهبانهای دروازه دوم»
حالا الکس برگشت...چشمهای قرمزش در نور سرد شمعها میسوختند... به لیزا نگاه کرد و چیزی شبیه کنجکاوی در نگاهش بود—نگاهی که یک حشرهشناس به یک گونه جدید دارد
«تا حالا شیطان ندیدی؟»
لیزا جواب نداد...نمیتوانست... گلویش خشک شده بود
الکس خندید، کوتاه و سرد
«معلومه که ندید چون اگه دیده بودی زنده نمونده بودی »
از کنارش رد شد و به سمت راهرویی تاریک در پشت محراب حرکت کرد ردای سیاهش روی سنگ کشیده میشد
الکس«بیا!»
لیزا با خودش فکر کرد که بماند اما نگاه به جمجمهها، به فنجان استخوانی، به شمعهایی که از دل چشمهای خالی نور میگرفتند، و به تاریکی سقف که میدانست کِروسنِت آن بالا در کمین است...
بعدش دنبال الکس رفت....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۸
حرف اون شیطان تموم نشده بود که الکس با چشمای سرخ و تا فرش برگشت سمت شیطان و با صدایی که دیگه شبیه انسان ها نبود و بلکه بم تر و گرفته تر بود در اصل حجم صداش شبیه هیولا های داخل فیلم هایی شده بود که لیزا وقتی بچه بود میدید
الکس«برگرد.سر جای.خودت....»
وقتی چشمای الکس برق تاریکی زد اون عنکبوت جوری پرت شد سمت سقف انگار که کسی اونور بازی نیرویی هزار نیوتونی پرتش کرد بالا.....
صدای برخورد کِروسنِت به سقف، مثل انفجاری از استخوان و سنگ، در تمام کاتدرال پیچید
بدن عنکبوتیاش چند ثانیه روی سنگهای سقف چسبیده بود—انگار نیرویی اونو به اونجا میخکوب کرده بود—بعد با صدای خفیفی به پایین سُر خورد و در تاریکی بین ستونها ناپدید شد
لیزا نفسش را حبس کرده بود...دستهاش هنوز روی دیوار سرد بود و انگشتهاش بیاختیار میلرزیدند
الکس برگشت به سمت محراب...انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود
اما لیزا چیزی دیده بود لحظهای که چشمهایش برق زد—تاریکیِ محض...چیزی که حتی نور قرمز آسمان هم نمیتوانست با آن رقابت کند
«چی... چی کار کردی با اون؟
صدایش میلرزید تمام بدنش میلرزید
الکس بدون اینکه نگاهش را بگرداند، گفت «بهش گفتم برگردد سر جاش، گوش نکرد!»
جوری گفت انگار که داشته درباره آب و هوا حرف میزد
لیزا دیوار را رها کرد و با احتیاط یک قدم به جلو برداشت کفشهای نقرهایش روی سنگ سرد صدا میکردند—صدایی که در فضای خالی کاتدرال بیش از حد بلند به نظر میرسید
«اون... اون چی بود؟»
«کِروسنِت... یکی از نگهبانهای دروازه دوم»
حالا الکس برگشت...چشمهای قرمزش در نور سرد شمعها میسوختند... به لیزا نگاه کرد و چیزی شبیه کنجکاوی در نگاهش بود—نگاهی که یک حشرهشناس به یک گونه جدید دارد
«تا حالا شیطان ندیدی؟»
لیزا جواب نداد...نمیتوانست... گلویش خشک شده بود
الکس خندید، کوتاه و سرد
«معلومه که ندید چون اگه دیده بودی زنده نمونده بودی »
از کنارش رد شد و به سمت راهرویی تاریک در پشت محراب حرکت کرد ردای سیاهش روی سنگ کشیده میشد
الکس«بیا!»
لیزا با خودش فکر کرد که بماند اما نگاه به جمجمهها، به فنجان استخوانی، به شمعهایی که از دل چشمهای خالی نور میگرفتند، و به تاریکی سقف که میدانست کِروسنِت آن بالا در کمین است...
بعدش دنبال الکس رفت....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱۵۱
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط