{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭╌┄

╭╌┄
Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۱۰

لیزا هنوز روی زانو بود نفس‌هاش تند و کوتاه بیرون می‌آمدن دستش هنوز روی سینه‌اش بود، جایی که درد فروکش کرده بود اما اثرش را باقی گذاشته بود—مثل جای سوختگی که پوستش را سوزانده باشه
چند ثانیه طول کشید تا بتواند نفس عمیقی بکشه
وقتی سرش را بالا گرفت، الکس همان جا ایستاده بود، کتاب بسته در دستش، و با همان نگاه سرد به او خیره شده بود هیچ اثری از شرم یا پشیمانی در صورتش نبود
«حالا فهمیدی؟»
صدایش آروم بود خیلی آروم انگار داشت با یه بچه حرف می‌زد
لیزا با زور خودش را بلند کرد ولی زانوهایش می‌لرزیدن چکمه‌های نقرهای‌اش روی سنگ سرد صدا می‌کردند—صدایی که در سکوت کتابخانه بلند و تحقیرآمیز به نظر می‌رسید
«تو... تو می‌تونی با اون کتاب هر کاری که بخوای بکنی؟»
الکس کتاب را در دستش چرخاند انگار یک شیء بی‌ارزش بود
«هر کاری؟نه الهه کوچولو بیشتر از هر کا ی میتونم با این کتاب بکنم»
قدمی به لیزا نزدیک‌تر شد حالا آنقدر نزدیک بود که لیزا می‌توانست سردی عجیبی را که از بدنش ساطع می‌شد، روی پوستش حس کند
«می‌تونم با یه حرکت کوچیک، یه عالمه درد بهت بدم،می‌تونم کتاب رو بسوزونم، پاره‌اش کنم، تیکه‌تیکه‌اش کنم یا حتی بدتر از اینا... و ببینم که چطور روح الهه توی تو می‌میره»
لیزا با صدای لرزان گفت«پس چرا این کار رو نمی‌کنی؟»
«چون مُردنِ ولروسا یعنی نابودیِ قدرتِ کتاب و من به کتاب نیاز دارم»
کتاب را برداشت و در چین‌های شنل‌اش پنهان کرد
«تو مفیدی، الهه کوچولو تا وقتی که کتاب سالمه، ولروسا توی تو زنده‌ست و تا وقتی ولروسا توی تو زنده‌ست...»
لبخند زد همان لبخند سرد با دندان نیش تیز
«...میتونم ازش استفاده کنم تا قدرتم بیشتر بشه»
لیزا مشت‌هاش را گره کرد ناخن‌هایش توی کف دستش فرو رفتند اما نمی‌توانست کاری کنه نمی‌توانست حتی یک قدم به سمتش بردارده، زور لیزا به الکس نمیرسید، نه تا وقتی که کتاب دست الکس بود....

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۰)

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۹ ...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۸ حرف او...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۵ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط