انگیزهایبرایعشق
# انگیزه.ای.برای.عشق
#پارت12
یه تای ابروش روش بالا رفت کنارم ایستاد
_نکنه عاشق جیمین شدی
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم
_جیمین
سری به نشانهی تاسف براش تکون دادم این بشتر دیونس فکر میکنه عاشق داداششم طولی نکشید که جیمین اومد
_بله داداش
تهیونگ نفس عمیقی کشید
_میخوام که راستشو بگی
جیمین سوالی به تهیونگ خیره شد تهیونگ نگاهی بهم کرد
_ولش کن برو
جیمین شونه ای بالا انداخت رفت نفس عمیقی کشیدم
_جنی
برگشتم به تهیونگ خیره شدم
_بله
_حاضر شو
بدون گفتن حرف دیگه ای بزنه گذاشت رفت
_میخواست منو کجا ببره
حاضر شودم رفتم پایین رفتیم سمت ماشین نشستم تو ماشین پاشو گذاشت روی گاز در خونهی خودمون وایساده ماشین
_م... من
_پیاده شو
از ماشین پیادم شدم، تهیونگ دستمو گرفت رفتیم داخل مامان با دیدنم اومد سمتم داد زد
_بی آبرو این کیه
تهیونگ دست به سینه داشت نگاهمون میکرد زبونم بند اومده بود یه پسر اومد سمتم بغلم کرد
_جنی دلم برات تنگ شده بود عشقم
من اصلا نمیشناختمش
_چ.. چیمیگی؟؟؟
تهیونگ عصبی بود دستاش مشت شده بود گیج شده بودم به مامان نگاه کردم که با پوزخند داشت نگاهم میکرد اون پسره دستش دور کمرم حلقه شد در گوشم زمزمه کرد
_کجا بودی
اون پسره ازم جدا شد
_بیا بریم از اینجا
_وایسا
برگشت سمت تهیونگ
_تو کی باشی
تهیونگ دستمو گرفت با خودش کشید طرف ماشین پرتم کرد داخل ماشین اومد نشست پشت ماشین داد زد
_اون چی میگفت
اشک تو چشام جمع شد
_نمیدونم بخدا
بیا کشتین منو از بس غر غر کردین نترسین جنی تون با وجود تهیونگ جایی نمیره 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
#پارت12
یه تای ابروش روش بالا رفت کنارم ایستاد
_نکنه عاشق جیمین شدی
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم
_جیمین
سری به نشانهی تاسف براش تکون دادم این بشتر دیونس فکر میکنه عاشق داداششم طولی نکشید که جیمین اومد
_بله داداش
تهیونگ نفس عمیقی کشید
_میخوام که راستشو بگی
جیمین سوالی به تهیونگ خیره شد تهیونگ نگاهی بهم کرد
_ولش کن برو
جیمین شونه ای بالا انداخت رفت نفس عمیقی کشیدم
_جنی
برگشتم به تهیونگ خیره شدم
_بله
_حاضر شو
بدون گفتن حرف دیگه ای بزنه گذاشت رفت
_میخواست منو کجا ببره
حاضر شودم رفتم پایین رفتیم سمت ماشین نشستم تو ماشین پاشو گذاشت روی گاز در خونهی خودمون وایساده ماشین
_م... من
_پیاده شو
از ماشین پیادم شدم، تهیونگ دستمو گرفت رفتیم داخل مامان با دیدنم اومد سمتم داد زد
_بی آبرو این کیه
تهیونگ دست به سینه داشت نگاهمون میکرد زبونم بند اومده بود یه پسر اومد سمتم بغلم کرد
_جنی دلم برات تنگ شده بود عشقم
من اصلا نمیشناختمش
_چ.. چیمیگی؟؟؟
تهیونگ عصبی بود دستاش مشت شده بود گیج شده بودم به مامان نگاه کردم که با پوزخند داشت نگاهم میکرد اون پسره دستش دور کمرم حلقه شد در گوشم زمزمه کرد
_کجا بودی
اون پسره ازم جدا شد
_بیا بریم از اینجا
_وایسا
برگشت سمت تهیونگ
_تو کی باشی
تهیونگ دستمو گرفت با خودش کشید طرف ماشین پرتم کرد داخل ماشین اومد نشست پشت ماشین داد زد
_اون چی میگفت
اشک تو چشام جمع شد
_نمیدونم بخدا
بیا کشتین منو از بس غر غر کردین نترسین جنی تون با وجود تهیونگ جایی نمیره 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
- ۳۴.۳k
- ۲۲ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط