{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق اجباری

ویو ناهی

اون یارو اومد دم در و گفت بیا دنبالم رفتم دنبالش داشت میرفت طبقه پایین رفتیم تو ماشین نشستیم و راه افتاد

بهم گفت: هواست باشه باید نقش پارتنرمو بازی کنی فهمیدی؟

گفتم: اگه نکنم میخوای چه غلطی کنی؟

چونمو محکم گرفت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم و گفت: یبار دیگه از دستوراتم سرپیچی کنی یا اینطوری باهام حرف بزنی میکشمت هواست باشه داری با کی صحبت میکنی لعنتی.

و ولم کرد که گفتم: ب..باشه ا..اسمت چیه؟

گفت: تهیونگ...کیم تهیونگ

گفتم: آها ب..باشه

ویو جی وو

رفتم حاضر شدم و راه افتادم امیدوارم جونگ کوک و ببینم هرچند حتی اگه ببینمشم نمیتونم باهاش حرف بزنم چون دشمنه تهیونگه واقعا این چه زندگی ایه که دارم حتی نمیتونم با کسی که عاشقشم صحبت کنم

ویو میا

یه پسره اومد دم در اومد نزدیکم و دستمو محکم گرفت و کشید داشت میرفت بیرون
منو انداخت تو ماشین و خودشم سوار شد
میا(با داد): تو کیی عوضی؟

جیمین: درست حرف بزن.

میا: جواب سوالمو بده

جیمین: دشمن داداشتم.

میا: خب؟ من چرا اینجام؟

جیمین: قراره با تو داداشتو تهدید کنم.

میا:عوضی

جیمین: ولی فعلا باید نقش دوست دخترمو بازی کنی

میا: نمیکنم

جیمین: زندگیت دست منه احمق فک کنم خودت بدونی اگه نکنی چی میشه

میا: اسمت چیه؟

جیمین: پارک جیمین

میا: آها

ویو ناهی

رسیدیم که دیدم چند ماشین دیگم اومدن

دیدم میا از یکی از ماشینا پیاده شد خواستم برم سمتش و که تهیونگ دستمو گرفت و جدی نگام کرد اون عوضی
کنار میا یه پسره بود که دستشو محکم گرفته بود و نمیزاشت بیاد پیشم

رفتیم داخل

جونگ کوک و دیدم داشت تهدید آمیز نگام میکرد
دیدگاه ها (۰)

یهو یادم اومد که میاهم همراهم بود خیلی نگرانشم یعنی کجاست؟یه...

جرعت یا حقیقت!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط