{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

( پارت ۷)
دیوونه دوست داشتنی 2

باکوگو تو ذهنش: حالا که زود بیدار شدم بزار صبحونه بخورم و یکمی ورزش کنم تا عضله هام باز بشن

*باکوگو یه آهنگی که وقتی بچه بود و با میدوریا میخوند رو زیر لب زمزمه کرد و برا خودش صبحونه اماده کرد*

+حالا یه صبحونه مشتی بخوریم

نویسنده:حالا هیکاری چیکار میکنه؟!

*هیکاری بعد از اینکه گوجه شد،رفت خونه و خوابید و انتقال عمیق خوابیده بود که یهویی با صدای زنگ گوشی بیدار شد*

-ها! هه! چیشده؟! ساعت چنده؟! آهاااا گوشیمه داره زنگ میزنه. بله بفرمایید

+شاهزاده خانم هنوز بیدار نشدن؟!

-عه! باکوگو تویی؟ اره خواب بودم، ببخشید برا چی زنگ زدی؟!

+راستش یه خبر خوب دارم پاشو بیا خونه ما.

-ب.. باشه! صبر کن الان میام.

*هیکاری تند تند یه لباس پوشید هیچ نفهمید چی میپوشه، یدونه هم یکی از کت های تابستانیش که نازک بود رو پوشید*

&دینگ دینگ زنگ در رو میزنه

+اومدم

-زود باش هوا سرده داره باد میاد

+باشه باشه اومدم کوچولو

*باکوگو در رو باز میکنه و هیکاری رو میخواد دعوت کنه داخل پس دستش رو دراز میکنه که یهو به باد شدید میوزه و هیکاری تعادلشو از دست میده و میوفته بغل باکوگو و باکوگو هم محکم اونو بغل میکنه*

+انقدر مشتاق بودی که بغلم کنی؟

-نه ولی اره!

*هردو باهم زدن زیر خنده و رفتن داخل که داخل خونه هیچ کس نبود*

+حالا چرا این دامن رو پوشیدی!؟

*هیکاری میبینه یه دامن خیلی کوتاه پوشیده*

-ای... ای وای حواسم نبود. *یکمی خجالت کشید*

+حالا نمیخواد بازم گوجه شی اشکالی نداره. در ضمن اینجوری خیلی هات و خوشگل شدی.

-مرسی
دیدگاه ها (۱)

خیلی کراشه مگه نه؟ توی کامنت ها بهش امتیاز بدید🩵اسمش توی سری...

( پارت۱۳)دیوونه دوست داشتنی2-باشه باز نمیکنم*بعد از یک هفته ...

ببخشین انگار پاک شده😭( پارت ۶)دیوونه دوست داشتنی 2*صبح شد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط