گفتم: خوش بختی
گفتم: خوش بختی
هاج و واج نگاهم میکرد!
دوباره گفتم : بنویس خوشبختی!
فقط پلک زد.....
آمرانه تکرار کردم :مگر با تو نیستم؟ بنویس
خوش بختی
بالای سرش رفتم انگشتم را روی خط کاغذ گذاشتم و
گفتم:بنویس!
دستش را با لرزش روی کاغذ گذاشت:.....!
نوک مداد کوچکش شکسته بود!
از آن روز دیگر هیچوقت
برای بچه ها املای خوشبختی نگفته ام.....
هاج و واج نگاهم میکرد!
دوباره گفتم : بنویس خوشبختی!
فقط پلک زد.....
آمرانه تکرار کردم :مگر با تو نیستم؟ بنویس
خوش بختی
بالای سرش رفتم انگشتم را روی خط کاغذ گذاشتم و
گفتم:بنویس!
دستش را با لرزش روی کاغذ گذاشت:.....!
نوک مداد کوچکش شکسته بود!
از آن روز دیگر هیچوقت
برای بچه ها املای خوشبختی نگفته ام.....
- ۵۷۳
- ۲۸ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط