همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 84.
"ویو جئون جونگ کوک"
نگاهم بین صفحهی گوشی...
و دوین جابهجا شد.
تماس را جواب دادم.
_«بگو، دونگ وو.»
صدای پرانرژیش از پشت خط اومد.
_«کوکییی!»
لبخند کمرنگی زدم.
_«باز چی شده؟»
_«یه خبر خوب دارم.»
_«بگو.»
با هیجان گفت:
_«دیگه حق نداری بهونه بیاری.»
اخم ریزی کردم.
_«منظورت چیه؟»
_«بلیط گرفتم.»
_«چی؟»
_«دو تا بلیط.»
_«برای هفتهی بعد.»
_«دو روزه.»
همون لحظه...
دوین که داشت وانمود میکرد مشغول خوردن قهوهشه...
کاملاً ساکت شد.
گوشهاش ناخودآگاه سمت مکالمه بود.
به آرومی گفتم:
_«دونگ وو...»
_«من هنوز نگفته بودم میام.»
_«میای دیگه.»
_«بلیط هم غیرقابل استرداده.»
دستم رو روی پیشونیم کشیدم.
_«تو واقعاً غیرقابل پیشبینیای.»
خندید.
_«ممنون.»
_«تعریف بود؟»
_«نه.»
_«حالا هرچی.»
بعد دوباره با هیجان گفت:
_«فقط دو روزه.»
_«پنجشنبه صبح میریم.»
_«شنبه برمیگردیم.»
_«همهچی رو هم رزرو کردم.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آهی کشیدم.
_«باشه.»
_«بعداً دربارش حرف میزنیم.»
_«فعلاً سر کارم.»
_«باشه کوکی.»
_«منتظرم.»
تماس قطع شد.
گوشی رو آروم روی اپن گذاشتم.
سکوت عجیبی بینمون افتاد.
دوین به فنجون قهوهش خیره شده بود.
بدون اینکه نگام کنه، پرسید:
+«پس...»
+«واقعیه؟»
_«آره.»
+«بلیط گرفته؟»
_«آره.»
سرش رو تکون داد.
یه لبخند کوچیک زد...
اما اون لبخند...
به چشمم مصنوعی اومد.
+«خوبه.»
_«دو روز بیشتر نیست.»
+«آره.»
+«خوش بگذره.»
خواستم چیزی بگم...
اما قبل از اینکه حرفی بزنم، فنجونش رو برداشت.
+«من برم آماده شم.»
از کنارم رد شد.
همین که از کنار شونهم گذشت...
خیلی آروم زیر لب گفت:
+«بالاخره...»
+«همسفرت همون دونگ وو شد.»
ایستادم.
به پشت سرش نگاه کردم.
در اتاقش بسته شد.
تق.
برای چند ثانیه...
فقط به همون در خیره موندم.
بعد بیاختیار زیر لب گفتم:
_«...ناراحت شد؟»
و برای اولین بار...
فکر سفر دو روزه...
دیگه مثل قبل، هیجانزدهام نمیکرد.
پارت 84.
"ویو جئون جونگ کوک"
نگاهم بین صفحهی گوشی...
و دوین جابهجا شد.
تماس را جواب دادم.
_«بگو، دونگ وو.»
صدای پرانرژیش از پشت خط اومد.
_«کوکییی!»
لبخند کمرنگی زدم.
_«باز چی شده؟»
_«یه خبر خوب دارم.»
_«بگو.»
با هیجان گفت:
_«دیگه حق نداری بهونه بیاری.»
اخم ریزی کردم.
_«منظورت چیه؟»
_«بلیط گرفتم.»
_«چی؟»
_«دو تا بلیط.»
_«برای هفتهی بعد.»
_«دو روزه.»
همون لحظه...
دوین که داشت وانمود میکرد مشغول خوردن قهوهشه...
کاملاً ساکت شد.
گوشهاش ناخودآگاه سمت مکالمه بود.
به آرومی گفتم:
_«دونگ وو...»
_«من هنوز نگفته بودم میام.»
_«میای دیگه.»
_«بلیط هم غیرقابل استرداده.»
دستم رو روی پیشونیم کشیدم.
_«تو واقعاً غیرقابل پیشبینیای.»
خندید.
_«ممنون.»
_«تعریف بود؟»
_«نه.»
_«حالا هرچی.»
بعد دوباره با هیجان گفت:
_«فقط دو روزه.»
_«پنجشنبه صبح میریم.»
_«شنبه برمیگردیم.»
_«همهچی رو هم رزرو کردم.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آهی کشیدم.
_«باشه.»
_«بعداً دربارش حرف میزنیم.»
_«فعلاً سر کارم.»
_«باشه کوکی.»
_«منتظرم.»
تماس قطع شد.
گوشی رو آروم روی اپن گذاشتم.
سکوت عجیبی بینمون افتاد.
دوین به فنجون قهوهش خیره شده بود.
بدون اینکه نگام کنه، پرسید:
+«پس...»
+«واقعیه؟»
_«آره.»
+«بلیط گرفته؟»
_«آره.»
سرش رو تکون داد.
یه لبخند کوچیک زد...
اما اون لبخند...
به چشمم مصنوعی اومد.
+«خوبه.»
_«دو روز بیشتر نیست.»
+«آره.»
+«خوش بگذره.»
خواستم چیزی بگم...
اما قبل از اینکه حرفی بزنم، فنجونش رو برداشت.
+«من برم آماده شم.»
از کنارم رد شد.
همین که از کنار شونهم گذشت...
خیلی آروم زیر لب گفت:
+«بالاخره...»
+«همسفرت همون دونگ وو شد.»
ایستادم.
به پشت سرش نگاه کردم.
در اتاقش بسته شد.
تق.
برای چند ثانیه...
فقط به همون در خیره موندم.
بعد بیاختیار زیر لب گفتم:
_«...ناراحت شد؟»
و برای اولین بار...
فکر سفر دو روزه...
دیگه مثل قبل، هیجانزدهام نمیکرد.
- ۱.۸k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط