{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۰

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۰

یک هفته گذشت.

لیسا کتاب را تمام کرد. شب‌ها، بعد از کار، در تختش دراز می‌کشید و می‌خواند. جیسو کنارش خواب بود، اما لیسا بیدار می‌ماند. صفحه به صفحه. کلمه به کلمه.

داستان درباره مردی بود که همه چیز داشت. پول، قدرت، احترام. اما یک شب، همه چیز را از دست داد. خانه‌اش سوخت. خانواده‌اش رفت. دوستانش پشت کردند.

و او ماند. تنها. در سایه‌ها.

بعد یاد گرفت. یاد گرفت که سایه‌ها هم می‌توانند پناه باشند. که تاریکی هم می‌تواند خانه باشد.

لیسا کتاب را بست. به جلد کهنه نگاه کرد.

«سایه‌های خاموش.»

نمی‌دانست چرا، اما حس می‌کرد این کتاب درباره جونگ کوک است.

---

فردا صبح، لیسا کتاب را برداشت و به سمت دفتر جونگ کوک رفت.

در زد.

«بیا.»

وارد شد.

جونگ کوک پشت میزش نشسته بود. رو به در. همیشه رو به در.

سرش را بلند کرد.

«لیسا.»

«سلام آقا. کتاب رو تموم کردم.»

جونگ کوک مکث کرد.

«چطور بود؟»

لیسا نزدیک شد. کتاب را روی میز گذاشت.

«قشنگ بود. ولی...»

«ولی چی؟»

«غمگین بود.»

جونگ کوک به کتاب نگاه کرد. بعد به لیسا.

«چرا؟»

«چون مرد هیچ‌وقت واقعاً از سایه‌ها بیرون نیومد. فقط یاد گرفت توشون زندگی کنه.»

سکوت.

جونگ کوک به عقب تکیه داد.

«شاید بیرون اومدن ممکن نباشه.»

لیسا نگاهش کرد.

«چرا؟»

«چون بعضی آدم‌ها برای سایه ساخته شدن.»

لیسا مکث کرد.

«من باور ندارم.»

جونگ کوک ابرو بالا انداخت.

«چرا؟»

«چون هر کسی یه جایی برای نور داره. حتی اگه خودش ندونه.»

سکوت.

جونگ کوک نگاهش کرد. طولانی. بدون پلک زدن.

بعد لبخند زد. کج. اما واقعی.

«تو عجیبی، لیسا.»

لیسا سر تکان داد.

«فقط ساده‌ام.»

«سادگی هم عجیبه. توی دنیای من.»

لیسا چیزی نگفت.

جونگ کوک بلند شد. سمت پنجره رفت. پشتش به لیسا.

«ممنون که کتاب رو خوندی.»

«خواهش می‌کنم.»

لیسا برگشت. سمت در.

«لیسا.»

ایستاد.

«بله؟»

«فردا شب. ساعت نه. اینجا باش.»

لیسا مکث کرد.

«چرا؟»

«می‌خوام چیزی بهت بگم.»

لیسا سر تکان داد.

«باشه.»

و رفت.

❤️🖤
دیدگاه ها (۱)

RESPECT OR DIE : پارت بیست‌ویکمراهرو در سکوت فرو رفته بود......

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

پارت ۶۹ هوا آرام شده بود.بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط