یادگاری از عشق
یادگاری از عشق
P²²
توی اتاقم نشسته بودم که یهو یکی در زد
_کیه؟
+منم
_بیا تو
دیدم اومد داخل و لبه تخت نشست
+امم میخوای امروز بریم بیرون
_اومم اوکیه
+واقعا(ذوق)
تعجب کرده بودم تاحالا ندیده بودم اینجوری ذوق کنه
_آ...آره
+اوکیه پس لباس توی کمدت هست عوض کن من بیرونم
_اوکیه
رفت بیرون و درم بست...الان من چرا جوابشو دادم؟؟؟(چون عاشق شدییی)
"ویو ۱ ساعت بعد"
کارام تموم شد لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون که دیدم داره با خودش کلنجار میره
_چیشده؟
+کراواتم رو نمیتونم ببندم
رفتم جلوش و شروع کردم به بستنش
_پس توی این مدت کی برات میبست؟(لبخند)
+اون زیر خواب هایی که می آوردم اینجا
_آها(سرد)
از حرفش کمی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم
+خب بیا بریم پرنسس
دستشو دور کمرم حلقه کرد و به سمت در برد
"ویو ۳ ساعت بعد"
کنار ساحل وایساده بودم و داشتم به ساحل تماشا میکردم یهو دو تا دست از پشت دورم حلقه شد
نفس های گرمی رو روی گردنم احساس میکردم
+قشنگه...مگه نه؟!
_آره
+دقیقا مثل خودت
_(خنده)
"ویو کوک"
بهترین موقع بود که اون کارو انجام بدم
+ا.ت؟
_بله
+نمیدونم کاری که دارم میکنم جوابت آره هست یا نه ولی...
دستمو کردم توی جیبم و اون جعبه سفید رو بیرون آورد
درشو باز کردم و روبروش نگه داشتم...دستمو با حالت مالکیت دور کمرش انداختم و به سمت خودم کشیدمش
+با...با من ازدواج میکنی؟(شهرووو چراغون کنینننن)
"ویو ا.ت"
واقعا تعجب کردم...اولین بارم بود یکی ازم خواستگاری کرده
نمیدونستم چی بگم
_نمیدونم
+یعنی چی نمیدونی؟
_یعنی به فکر کردن احتیاج دارم
+هوففف مثل این دخترا نباش میگن من درس دارم میخوام ادامه تحصیل بدمو اینا...من جوابو الان میخوام
لعنتی حالا چی بگم...
_جوابم...خب...آره باهات ازدواج میکنم"ذوق"
کنترلم از دست خودم خارج بود نمیدونستم چیکار میکنم
دستام رو گره زدم به دستاش و لبامو گذاشتم روی لباش
انقد تعجب کرده بود که قابل توصیف نیست!
فهمیدم چه گندی زدم لبامو از روی لباش برداشتم و خودمو عقب کشیدم...
_ببخشید...دست خودم نب...
دستشو با حالتی مالکیت دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک کرد
طوری که بینی هامون به هم خورده بود
و فاصله لب هامون خیلی کم بود
+دیگه سعی نکن از دستم فرار کنی پرنسس(بم)
با تعجب بهش نگاه میکردم
با انگشتش ضربه ارومی به بینیم زد
+آفرین شاهزاده خانم...من تورو میبرم عمارت خودم این عمارت برای بعضی اوقات بود که میومدم اونجا...ولی عمارت اصلیم دور تره
_باشه هرجور خودت دوست داری
+برای پس فردا هم میریم برای خرید عروسی
_چییییییییییی؟؟؟؟
+آخ گوشم کر شد
_آخ ببخشید
_چرا انقد زود
+چون دوست دارم زودتر اسمت بره تو شناسنامم(لبخند)
_تو لبخند زدی
+آره چیه مگه؟
_تو هیچوقت لبخند نمیزدی
+چون که من یه مافیای سرد و خشنم که باید جلوی بقیه و مخصوصا خدمتکار ها جدی باشم و لبخند نزنم...به همین دلیل بود تاحالا لبخندم رو ندیده بودی کوچولو!
P²²
توی اتاقم نشسته بودم که یهو یکی در زد
_کیه؟
+منم
_بیا تو
دیدم اومد داخل و لبه تخت نشست
+امم میخوای امروز بریم بیرون
_اومم اوکیه
+واقعا(ذوق)
تعجب کرده بودم تاحالا ندیده بودم اینجوری ذوق کنه
_آ...آره
+اوکیه پس لباس توی کمدت هست عوض کن من بیرونم
_اوکیه
رفت بیرون و درم بست...الان من چرا جوابشو دادم؟؟؟(چون عاشق شدییی)
"ویو ۱ ساعت بعد"
کارام تموم شد لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون که دیدم داره با خودش کلنجار میره
_چیشده؟
+کراواتم رو نمیتونم ببندم
رفتم جلوش و شروع کردم به بستنش
_پس توی این مدت کی برات میبست؟(لبخند)
+اون زیر خواب هایی که می آوردم اینجا
_آها(سرد)
از حرفش کمی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم
+خب بیا بریم پرنسس
دستشو دور کمرم حلقه کرد و به سمت در برد
"ویو ۳ ساعت بعد"
کنار ساحل وایساده بودم و داشتم به ساحل تماشا میکردم یهو دو تا دست از پشت دورم حلقه شد
نفس های گرمی رو روی گردنم احساس میکردم
+قشنگه...مگه نه؟!
_آره
+دقیقا مثل خودت
_(خنده)
"ویو کوک"
بهترین موقع بود که اون کارو انجام بدم
+ا.ت؟
_بله
+نمیدونم کاری که دارم میکنم جوابت آره هست یا نه ولی...
دستمو کردم توی جیبم و اون جعبه سفید رو بیرون آورد
درشو باز کردم و روبروش نگه داشتم...دستمو با حالت مالکیت دور کمرش انداختم و به سمت خودم کشیدمش
+با...با من ازدواج میکنی؟(شهرووو چراغون کنینننن)
"ویو ا.ت"
واقعا تعجب کردم...اولین بارم بود یکی ازم خواستگاری کرده
نمیدونستم چی بگم
_نمیدونم
+یعنی چی نمیدونی؟
_یعنی به فکر کردن احتیاج دارم
+هوففف مثل این دخترا نباش میگن من درس دارم میخوام ادامه تحصیل بدمو اینا...من جوابو الان میخوام
لعنتی حالا چی بگم...
_جوابم...خب...آره باهات ازدواج میکنم"ذوق"
کنترلم از دست خودم خارج بود نمیدونستم چیکار میکنم
دستام رو گره زدم به دستاش و لبامو گذاشتم روی لباش
انقد تعجب کرده بود که قابل توصیف نیست!
فهمیدم چه گندی زدم لبامو از روی لباش برداشتم و خودمو عقب کشیدم...
_ببخشید...دست خودم نب...
دستشو با حالتی مالکیت دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک کرد
طوری که بینی هامون به هم خورده بود
و فاصله لب هامون خیلی کم بود
+دیگه سعی نکن از دستم فرار کنی پرنسس(بم)
با تعجب بهش نگاه میکردم
با انگشتش ضربه ارومی به بینیم زد
+آفرین شاهزاده خانم...من تورو میبرم عمارت خودم این عمارت برای بعضی اوقات بود که میومدم اونجا...ولی عمارت اصلیم دور تره
_باشه هرجور خودت دوست داری
+برای پس فردا هم میریم برای خرید عروسی
_چییییییییییی؟؟؟؟
+آخ گوشم کر شد
_آخ ببخشید
_چرا انقد زود
+چون دوست دارم زودتر اسمت بره تو شناسنامم(لبخند)
_تو لبخند زدی
+آره چیه مگه؟
_تو هیچوقت لبخند نمیزدی
+چون که من یه مافیای سرد و خشنم که باید جلوی بقیه و مخصوصا خدمتکار ها جدی باشم و لبخند نزنم...به همین دلیل بود تاحالا لبخندم رو ندیده بودی کوچولو!
- ۴۴۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط