{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتشی بود و فسرد

آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام ِجادویی اندوه شکست

آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخهٔ بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهرهٔ امیدم
خندهٔ مرگی
دیدگاه ها (۱)

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی...

سلام ...آدینتون بخیر ☺️شرابِ کهنه ی خود را من از دستِ تـو نو...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

شاهزاده» فصل اول: دختر گمشده... در دل جنگلی سرسبز و دورافتاد...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟏جیمین:اووف این بارون کی بند میاد. جیمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط