من ایمان دارم به نیامدنت...به این، جا ماندن از قافله...به
من ایمان دارم به نیامدنت...به این، جا ماندن از قافله...به پوچی این سوال ها...وبه ابراز احساسات یخ بسته و این چشمان سرخ که از نیمه شبشان گذشته است...اری من باورم شده...باوربه این ک سال هایم دوفصل دارد روزهای زرد پاییزی وشب های سرد زمستانی...باور به تگرگ های بی اعتنایی تو...باور به بودن دستهایش در دستان تو. باور به داستان این خیابان یکطرفه ک نامش را در تنهایی گذاشتم عشق...باور به این دستان لرزان.باور به این چشمان گریان.باور ب پوچی...تمام زندگیم را بدهکارم چقد برایم گران تمام میشوی....ن راه پیش ماندو ن راه پس...فقط ایستاده ام...درگوشم صدای پاهایت.در خیالم رویاهایت.نفس هایم حل شده اند در همان کوچه ی بنبستی ک تورا دیدم....تو مدیون این گره ی باز نشده ای...مدیون این پنجره ی بی منظره....خدا میداند کدام شب عشق تقسیم شده ات از خواب زمستانی بیدارت میکند....اما حیف به آن اشکهای تو که چون طوفانی شهر کوچک رویاهایت را خراب میکند..
- ۱.۲k
- ۲۸ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط