نویسنده نوآ | 그녀는 내 거야
نویسنده نوآ | 그녀는 내 거야
پارت² | عمارت مین
میز پر بود از غذاهای خوش بود. سوهانا با ذوق برای دختر غذا میکشید. دختر که دیگه داشت میترکید گفت: « مامان بخدا دیگه جا ندارم »
سوهانا گفت: « بعد از این همه سال برگشتی مطمئنم دلت برای غذاهای آجوما تنگ شده »
ات گفت: « معلومه که تنگ شده ولی بخدا دیگه دارم میترکم »
خنده ای کرد و گفت: « باشه پس میزارم بعداً بخور »
جونکی جرعه ای از قهوه اش رو نوشید و گفت: « زن این دختر رو ول کن یروزه چاقش میکنی »
دختری جوان اومد و گفت: « ارباب آقای تائه و آقای ووسک اومدن »
جونکی گفت: « بگو بیان »
دختر با شنیدن اسم ووسک اخم کمرنگی بین ابروهایش نشست
تائه و وویو وارد شدن، تائه ات رو بغل کرد: « خوش برگشتی دخترم »
ات لبخندی کمرنگی زد و گفت: « ممنون عمو جون »
ووسک اومد دختر رو بغل کنه اما ات خودشو زد به اون راه و ووسک نتونست
همه نشستند
تائه بدون مقدمه گفت: « خب حالا که آن برگشته بهتره هرچه زودتر ازدواج کنند »
ووسک با نیشخند چندش آوری گفت: « درسته منم دیگه طاقت ندارم »
ات که یکم حالش بد شده بود بلند شد و گفت: « اما من هنوز آماده نیستم »
و رفت
جونکی با اخم گفت: « اون یکم سربه هواست اما بعد از ازدواج عقلش میاد سرجاش »
وویو صاف نشست و گفت: « بهتره هرچه زودتر عروسی رو بکیریم »
جونکی به مبل تکیه داد و گفت: « راست میگی پسرم »
ویو جونکوک | انبار متروکه
بوی روغن سوخته و آهن توی هوا پیچیده بود. تنها نور اونجا چراغ های بی جون انبار بود که بعضیا چشمم میزدند
تهیونک مثل همیشه با غر غر گفت: « یااع کیان مگه نگفتی اینجان »
کیان درحالی که اسلحه شو پشت کمرش میگذاشت گفت: « افرادی که گذاشته بودم گفتم اینجان »
تهیونگ: « افرادی که تو بزاری تکلیفش مشخصه »
جیمین سری از تاسف تکون داد: « شما یروزم نمیتونید به هم نپرسید په »
گوشه از انبار چند قوطی نوشیدنی افتاده بود، جونکوک سمتشون رفت و یکیشون رو برداشت: « اینجا بودن این قوطی ها هنوز سردن »
کیان با لبخندی گفت: « ضایع شدی آقای پروفسور »
یهو صدای تق کوچیکی تو انبار پیچید، جونکوک دستشو گذاشت روی اسلحهاش، کیان اسلحه شو از پشت کمرش بیرون آورد. یکهو افرادی پیداشون شد، شروع کردن به تیراندازی.
تهیونگ و کیان پشت بشکه ای پناه گرفتند، جونکوک هم پشت جعبه های خالی، جیمین هم گوشه ای دیگر پناه گرفته بود.
کیان به سینه یکی شلیک کرد. وسط این گیر و دار تهیونگ گفت: « یااع کیان گفتم بزن وسط پیشونی »
تهیونک لحظه ای از پشت بشکه بیرون اومد و زد به قلب یکی
کیان گفت: « خودت چرا نمیزنی »
تهیونک چشم غوره ای رفت و گفت: « تو حواسمو پرت کردی »
جیمین به یکی شلیک کرد و با داد گفت: « خواهش میکنم حداقل توی این موقعیت خفه شید »
جونکوک به دونفر شلیک کرد، آخری هم زد به پهلوش، مرد از درد روی زمین افتاد، از پشت بشکه ها و جعبه ها بیرون اومدن.
جونکوک گفت: « جیمین اینقدر حرص نخور موهات سفید شده »
جیمین نگاهی به جونکوک انداخت و گفت: « من کجا موهام سفید شده »
ادامه دارد...
شرط ها
۱۵ لایک
۱۵ کامنت
۱۰ بازنشر
بوس به کلتون💙
پارت² | عمارت مین
میز پر بود از غذاهای خوش بود. سوهانا با ذوق برای دختر غذا میکشید. دختر که دیگه داشت میترکید گفت: « مامان بخدا دیگه جا ندارم »
سوهانا گفت: « بعد از این همه سال برگشتی مطمئنم دلت برای غذاهای آجوما تنگ شده »
ات گفت: « معلومه که تنگ شده ولی بخدا دیگه دارم میترکم »
خنده ای کرد و گفت: « باشه پس میزارم بعداً بخور »
جونکی جرعه ای از قهوه اش رو نوشید و گفت: « زن این دختر رو ول کن یروزه چاقش میکنی »
دختری جوان اومد و گفت: « ارباب آقای تائه و آقای ووسک اومدن »
جونکی گفت: « بگو بیان »
دختر با شنیدن اسم ووسک اخم کمرنگی بین ابروهایش نشست
تائه و وویو وارد شدن، تائه ات رو بغل کرد: « خوش برگشتی دخترم »
ات لبخندی کمرنگی زد و گفت: « ممنون عمو جون »
ووسک اومد دختر رو بغل کنه اما ات خودشو زد به اون راه و ووسک نتونست
همه نشستند
تائه بدون مقدمه گفت: « خب حالا که آن برگشته بهتره هرچه زودتر ازدواج کنند »
ووسک با نیشخند چندش آوری گفت: « درسته منم دیگه طاقت ندارم »
ات که یکم حالش بد شده بود بلند شد و گفت: « اما من هنوز آماده نیستم »
و رفت
جونکی با اخم گفت: « اون یکم سربه هواست اما بعد از ازدواج عقلش میاد سرجاش »
وویو صاف نشست و گفت: « بهتره هرچه زودتر عروسی رو بکیریم »
جونکی به مبل تکیه داد و گفت: « راست میگی پسرم »
ویو جونکوک | انبار متروکه
بوی روغن سوخته و آهن توی هوا پیچیده بود. تنها نور اونجا چراغ های بی جون انبار بود که بعضیا چشمم میزدند
تهیونک مثل همیشه با غر غر گفت: « یااع کیان مگه نگفتی اینجان »
کیان درحالی که اسلحه شو پشت کمرش میگذاشت گفت: « افرادی که گذاشته بودم گفتم اینجان »
تهیونگ: « افرادی که تو بزاری تکلیفش مشخصه »
جیمین سری از تاسف تکون داد: « شما یروزم نمیتونید به هم نپرسید په »
گوشه از انبار چند قوطی نوشیدنی افتاده بود، جونکوک سمتشون رفت و یکیشون رو برداشت: « اینجا بودن این قوطی ها هنوز سردن »
کیان با لبخندی گفت: « ضایع شدی آقای پروفسور »
یهو صدای تق کوچیکی تو انبار پیچید، جونکوک دستشو گذاشت روی اسلحهاش، کیان اسلحه شو از پشت کمرش بیرون آورد. یکهو افرادی پیداشون شد، شروع کردن به تیراندازی.
تهیونگ و کیان پشت بشکه ای پناه گرفتند، جونکوک هم پشت جعبه های خالی، جیمین هم گوشه ای دیگر پناه گرفته بود.
کیان به سینه یکی شلیک کرد. وسط این گیر و دار تهیونگ گفت: « یااع کیان گفتم بزن وسط پیشونی »
تهیونک لحظه ای از پشت بشکه بیرون اومد و زد به قلب یکی
کیان گفت: « خودت چرا نمیزنی »
تهیونک چشم غوره ای رفت و گفت: « تو حواسمو پرت کردی »
جیمین به یکی شلیک کرد و با داد گفت: « خواهش میکنم حداقل توی این موقعیت خفه شید »
جونکوک به دونفر شلیک کرد، آخری هم زد به پهلوش، مرد از درد روی زمین افتاد، از پشت بشکه ها و جعبه ها بیرون اومدن.
جونکوک گفت: « جیمین اینقدر حرص نخور موهات سفید شده »
جیمین نگاهی به جونکوک انداخت و گفت: « من کجا موهام سفید شده »
ادامه دارد...
شرط ها
۱۵ لایک
۱۵ کامنت
۱۰ بازنشر
بوس به کلتون💙
- ۱۱۸
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط