نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت⁴ | اتاق زیرزمینی
بلاخره گیرت انداختم جئون جونکوک! »
چند ثانیه سکوت، بعد لبخندش پرنگ تر شد و اسلحه شو پایین اورد: « بیا بغلم ببینم گانگستر »
هردو با خنده همو در آغوش کشیدن. جونکوک: « هنوزم مثل قبلی »
تهیونگ گفت: « چخبر افسر جون آجین میخوری »
کای لبخندی زد و گفت: « نه مال خودت »
کای گفت: « خب چخبر شده باز »
همه نشستند. جونکوک شروع کرد: « امشب قراره یه تریلی حامل اسلحه های قاچاق به روسیه بره »
کای پرسید: « چطور میخوان اینکارو کنن »
تهیونگ به پشتی مبل تکیه داد و گفت: « اینجور که شنیدیم توی واحد شما یکی باهاشون همدسته و داره کمکشون میکنه »
جونکوک: « یعنی یکی که توی ایست بازرسی ها هوا شونو داره »
کای گفت: « خب نقشه تون چیه »
جونکوک: « متاسفم هیونگ اینبار اسلحه هارو به تو نمیدم، خودم میگیرم؛ تو اکیپ ایست بازرسی امشب رو یجوری دست به سر کن، این اسکلا میزارم جای پلیسا »
کیان با اعتراض گفت: « یاااع داریم میشنویماا »
تهیونگ گفت: « مگه تو اسکلی »
کیان: « نه »
تهیونگ: « پس به خودت نگیر »
کای: « خیله خب اما هرکاری خواستی کنی به من اطلاع بده کاری نکن بهت دستبند بزنم »
جیمین گفت: « فک نکنـــم گوش کنه، بنظرم اگه صدای انفجار یا شلیک و درگیری شنیدی یکم لفتش بده تا از اونجا دورش کنیم »
کای خنده ای کرد و گفت: « من دیگه میرم »
تهیونگ گفت: « وایسا، فقط یه سوال اون دفه که بازداشت شدیم اون ساندویچه رو از کجا گرفتید »
کای خنده ای کرد و گفت: « نگران نباش اینجور که بوش میاد بازم قراره بازداشت بشین بعد میخوری »
تهیونگ لبخند دندون نمایی زد و گفت: « خوبه پس »
کای سری از تأسف تکون داد و رفت. هارو گفت: « هرکار میخواین بکنیم مراقب خودتون باشید؛ من میرم افسر رو بدرقه کنم »
دقیقه ها میگشت، همه درحال آماده سازی برای عملیات امشب بودند، در آن طرف شهر، در عمارت مین دختر در بالکن روی صندلی نشسته بود، آسمون خالی از ستاره بود؛ فقط سیاهی میشد دید، مثل آینده دختر.
تقی به در خورد، ات با صدای کمی بلند گفت: « بیا تو »
دختری با موهای فر فری و لبخندی خواهرانه وارد اتاق شد: « خر جونم »
دختر از روی صندلی بلند شد و دختر رو تو آغوش کشید, قطره های اشکش کم کم سرازیر شد
دختر گفت: « هعی هعی آروم باش بیا اینجا ببینم »
روی تخت نشسته ـند.
ات با چهره گریان گفت: « دیگه نمیدونم چیکار کنم فقط میدونم نمیخوام با ووسک ازدواج کنم »
ملیا لبخندی آروم اما غمگین زد: « اخ من قربونت برم »
سرشو بالا گرفت، دستاشو بالا برد و گفت: « خدایا شره ووسک رو از سر این بیچاره کم کم و یه شوهر جذاب، پولدار، قد بلند نصیبش کن الهی آمین »
ات بلاخره خنده ای کرد: « ملیااا »
ملیا: « چیه خب دارم دعای خوب میکنم بگو الهی آمین »
خنده ای کرد و گفت: « از دست تو، من میگم بیای یکم درد و دل کنیم تو.. »
ملیا: « والا من گریه مریه بلد نیستم اما خوب بلدم بخندونمت که ایشالا به قوه الهی به زودی یه شوهر جذاب البته غیر از ووسک گیرد بیاد تا بخندونتت »
ویو جونکوک | اتوبان سئول
تهیونگ لباس پلیسی پوشیده بود، چراغی رنگی دستش بود، جیمین و کیان و چند نفر دیگه هم وایساده بودن، گهگاهی ماشین های رد میشدن
تهیونگ از پشت بیسیم: « جونکوکا مارو توی این سرما اینجا گذاشتی خودت کجاها داری سیر میکنی »
صدای جونکوک از پشت بیسیم جدی اومد: « تهیونگ به کارت برس »
چند لحظه گذشت، ماشینی توقف کرد، جونکوک برخلاف بقیه لباس عادی و مشکی پوشیده بود
جونکوک: « صورتتان رو بپوشونید »
کیان: « اینجوری بیشتر شبیه راهزنا میشیم تا پلیس »
جیمین: « هوا سرده صورتت رو پوشید همین »
تهیونگ: « خدایاااااااا ؛ مطمئنید میان دیگه »
از دور نور ماشین روی جاده افتاد، کمی نزدیک تر که شد؛ خودش بود تریلی که منتظرش بودن..
ادامه دارد....
شرط های پارت بعد
۱۵ کامنت
۱۵ لایک
۱۰ بازنشر
🤍🩷
پارت⁴ | اتاق زیرزمینی
بلاخره گیرت انداختم جئون جونکوک! »
چند ثانیه سکوت، بعد لبخندش پرنگ تر شد و اسلحه شو پایین اورد: « بیا بغلم ببینم گانگستر »
هردو با خنده همو در آغوش کشیدن. جونکوک: « هنوزم مثل قبلی »
تهیونگ گفت: « چخبر افسر جون آجین میخوری »
کای لبخندی زد و گفت: « نه مال خودت »
کای گفت: « خب چخبر شده باز »
همه نشستند. جونکوک شروع کرد: « امشب قراره یه تریلی حامل اسلحه های قاچاق به روسیه بره »
کای پرسید: « چطور میخوان اینکارو کنن »
تهیونگ به پشتی مبل تکیه داد و گفت: « اینجور که شنیدیم توی واحد شما یکی باهاشون همدسته و داره کمکشون میکنه »
جونکوک: « یعنی یکی که توی ایست بازرسی ها هوا شونو داره »
کای گفت: « خب نقشه تون چیه »
جونکوک: « متاسفم هیونگ اینبار اسلحه هارو به تو نمیدم، خودم میگیرم؛ تو اکیپ ایست بازرسی امشب رو یجوری دست به سر کن، این اسکلا میزارم جای پلیسا »
کیان با اعتراض گفت: « یاااع داریم میشنویماا »
تهیونگ گفت: « مگه تو اسکلی »
کیان: « نه »
تهیونگ: « پس به خودت نگیر »
کای: « خیله خب اما هرکاری خواستی کنی به من اطلاع بده کاری نکن بهت دستبند بزنم »
جیمین گفت: « فک نکنـــم گوش کنه، بنظرم اگه صدای انفجار یا شلیک و درگیری شنیدی یکم لفتش بده تا از اونجا دورش کنیم »
کای خنده ای کرد و گفت: « من دیگه میرم »
تهیونگ گفت: « وایسا، فقط یه سوال اون دفه که بازداشت شدیم اون ساندویچه رو از کجا گرفتید »
کای خنده ای کرد و گفت: « نگران نباش اینجور که بوش میاد بازم قراره بازداشت بشین بعد میخوری »
تهیونگ لبخند دندون نمایی زد و گفت: « خوبه پس »
کای سری از تأسف تکون داد و رفت. هارو گفت: « هرکار میخواین بکنیم مراقب خودتون باشید؛ من میرم افسر رو بدرقه کنم »
دقیقه ها میگشت، همه درحال آماده سازی برای عملیات امشب بودند، در آن طرف شهر، در عمارت مین دختر در بالکن روی صندلی نشسته بود، آسمون خالی از ستاره بود؛ فقط سیاهی میشد دید، مثل آینده دختر.
تقی به در خورد، ات با صدای کمی بلند گفت: « بیا تو »
دختری با موهای فر فری و لبخندی خواهرانه وارد اتاق شد: « خر جونم »
دختر از روی صندلی بلند شد و دختر رو تو آغوش کشید, قطره های اشکش کم کم سرازیر شد
دختر گفت: « هعی هعی آروم باش بیا اینجا ببینم »
روی تخت نشسته ـند.
ات با چهره گریان گفت: « دیگه نمیدونم چیکار کنم فقط میدونم نمیخوام با ووسک ازدواج کنم »
ملیا لبخندی آروم اما غمگین زد: « اخ من قربونت برم »
سرشو بالا گرفت، دستاشو بالا برد و گفت: « خدایا شره ووسک رو از سر این بیچاره کم کم و یه شوهر جذاب، پولدار، قد بلند نصیبش کن الهی آمین »
ات بلاخره خنده ای کرد: « ملیااا »
ملیا: « چیه خب دارم دعای خوب میکنم بگو الهی آمین »
خنده ای کرد و گفت: « از دست تو، من میگم بیای یکم درد و دل کنیم تو.. »
ملیا: « والا من گریه مریه بلد نیستم اما خوب بلدم بخندونمت که ایشالا به قوه الهی به زودی یه شوهر جذاب البته غیر از ووسک گیرد بیاد تا بخندونتت »
ویو جونکوک | اتوبان سئول
تهیونگ لباس پلیسی پوشیده بود، چراغی رنگی دستش بود، جیمین و کیان و چند نفر دیگه هم وایساده بودن، گهگاهی ماشین های رد میشدن
تهیونگ از پشت بیسیم: « جونکوکا مارو توی این سرما اینجا گذاشتی خودت کجاها داری سیر میکنی »
صدای جونکوک از پشت بیسیم جدی اومد: « تهیونگ به کارت برس »
چند لحظه گذشت، ماشینی توقف کرد، جونکوک برخلاف بقیه لباس عادی و مشکی پوشیده بود
جونکوک: « صورتتان رو بپوشونید »
کیان: « اینجوری بیشتر شبیه راهزنا میشیم تا پلیس »
جیمین: « هوا سرده صورتت رو پوشید همین »
تهیونگ: « خدایاااااااا ؛ مطمئنید میان دیگه »
از دور نور ماشین روی جاده افتاد، کمی نزدیک تر که شد؛ خودش بود تریلی که منتظرش بودن..
ادامه دارد....
شرط های پارت بعد
۱۵ کامنت
۱۵ لایک
۱۰ بازنشر
🤍🩷
- ۱.۸k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط