از تو

از تو
حرف
می زنم
چنان نوبرانه می شوم
که بهار هم دهانش آب می افتد
دیدگاه ها (۱)

پابند کسی شـــدی که در بندت نیستغمت بسیار داده ، فکر لبخندت ...

بعد تو با هر غروبی بی قراری میکنممینشینم بر دو چشمم اشک‌جاری...

گاهی باید رفت و آنچه ماندنی‌ست را جا گذاشتمثل یاد ، مثل خاطر...

دوستت دارم و نمی گویمتا غرورم کشد به بیماری!زانکه می دانم ای...

می گویند در خواب هایم هذیان می‌گویم.اما هیچکس نمی داند با تو...

پروانه ام پر می زنم دورت بگردمبر شعله ات سَر می زنم دورت بگر...

از تو سکوت مانده و از من، صدای توچیزی بگو که من بنویسم به جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط