{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو نیستی

تو نیستی
و این خود مرثیه ایست
به تلخی لبخندهایی
که بی تو
بر لبانم خشک می شوند
و به بلندای قد تمام درختان این شهر
که هنوز
بر تن شان خاطره می شوی
با نوک همان خنجرهایی
که پیوسته بر قلب من
تانگو می رقصند


‌‌‌#سیاوش_خاکسار
دیدگاه ها (۳)

صدایم کناعجاز من همین استنیلوفر را به مرداب می بخشمباران را ...

من ...روز خویش را ...با آفتاب ِ روی تو ...کز مشرق ِ خیال دمی...

عشقای من :-)

جوجوی منه :-)

درست مثل جرقه‌ای تو دلِ شب، تو وارد زندگیم شدی. قبل از تو، ه...

ص ۶۵ ان شب پریسا از زندگی شخصی خودش گفت از ترسها از امیدها ا...

خاطرات یک کوهنورد تنها ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط