{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتیوقتی به گربت حسودی میکنه وpt

چندپارتی:وقتی به گربت حسودی میکنه و...pt²
در رو محکم باز کرد..هانی روی زمین نشسته بود و انگاری که داشت با یه موجود نا مرئی حرف میزد!
چون که جونگ کوک نمیتونست ببینتش.
جونگ کوک در خونه رو بست..هانی صدای در رو شنید چون که خیلی محکم بستش و حرفش قطع شد..آروم سرشو برگردوند با دیدن قامت جونگ کوک دم در هینی کشید و از جاش پرید:"یا خود خدا!"
دستشو روی قفسه ی سینش گذاشت و نفس عمیقی کشید:"جونگ کوک! ترسوندی منو!"
"ببینم مستر جئون نظرت چیه که وقتی میای یه در بزنی ها؟!"
جونگ کوک:
این دختر چقدررر میتونست پرو باشه!
با صدای نسبتا بلند گفتم:"اینکه تو نشنیدی که من سه ساعت در زدم تقصیر من نیست!"
تعجب کرد..بعد با صدای اروم تر گفت:"خیلی خب حالا."
شروع کردم به خالی کردن حرصم:"معلوم هست کجایی؟؟ میدونی چند بار بهت زنگ زدمم؟؟ از نگرانی مردم اصلا تو برات مهمه؟؟ معلوم نیست داشتی قربون صدقه کی میرف.."
هانی دستشو اورد بالا و حرفشو قطع کرد:"هی هی هی! اروم باش چته تو؟؟
کی زنگ زدی اصلا چی میگی؟"
پوزخند زدم..گوشیشو از روی میز برداشت..دکمه ب بغلش رو فشار داد تا روشنش کنه:"اوه.‌.ظاهرا خاموش شده‌‌."
گوشیمو در آوردم و رفتم تو تماس ها..گرفتم جلوش:"بیا نگاه کن!"
سرشو برد عقب:"یازده بار؟"
_"بله یازده بار زنگ زدم میفهمی؟؟"
سعی کرد ارومم کنه:"باشه باشه حالا مگه چیشده؟"
این خونسردیش داشت عذابم میداد! حرصمو در آورده بود
"چیشده؟؟جنابعالی معلوم نیست داری چه غلطی میکنی که جواب منو نمیدی!
انگار اصلا امروز واست مهم نبود نه؟؟"
اخم کرد:"اول اینکه *لوکاس* غذاشو نمی‌خورد داشتم بهش غذا میدادم..دوم اینکه حالا یبار گوشیم خاموش شده بود مگه چیشده؟! امروز مثلا چه روزیه؟ یه رپز مثل همه ی روزا"
با جمله ی آخرش قلبم شکست...اون سالگرد دوستیمون رو به همین راحتی فراموش کرده بود؟!
صبر کن ببینم ، لوکاس؟؟
لوکاس کیه؟؟
پرسیدم:"لو..لوکاس دیگه کدوم خریه؟؟".
عصبی شد:"یاااا با پسر من درست حرف بزنااا!"
_"پسرت؟؟"
با غرور گفت:"بله..پسرم!"
دقت کردم دیدم یه موجود پشمالوی سفید داره میاد سمتش..یه گربه؟ اون الان داشت قربون صدقه یه گربه میرفت؟
گربه عه اومد و خودشو مالید به پاش..هانی انگار میخواست براش قش کنه:"وویی پسر قشنگممم..بغل میخوای؟ اره؟! بیا اینجا ببینم خوشگل مامان!"
خم شد و اون گربه رو بغل کرد..:"مامانی بیا با جونگ کوک آشنا شو..جونگ کوک این لوکاسه..پسر قشنگ مامانش!"
پس این بود..این یارو "لوکاس" یه جوری نگاهم میکرد انگار ازم طلبکاره!
پوکر فیس نگاهش کرد:"تو الان یه ساعت داشتی قربون صدقه این میرفتی؟!"
سرشو اورد بالا:"بهش نگو این! ناراحت میشه عه.."
گربه عه یه جوری خودشو براش لوس میکرد و میمالید به هانی انگار زنشه..از منم انگار متنفر بود ولی خب احساساتمون دو طرفه بود
"ببینم این دیگه کیه؟ از کجا اومد؟؟"
_"یه ادم دیوونه ی بی عقل این گربه به این ملوسی و خوشگلی رو تو خیابون ول کرده بود! باورت میشه؟؟ اولش فکر کرد منم مثل صاحبش بیشوعورم ولی دید من چقدر مهربونم باهام خوب شد"
"به خاطر‌..این جواب تلفن منو نمیدادی؟*اخم*"
هوفی کشید و چش غره رفت:"هوففف یه جوری میگی انگار چیشده!...خب این بچه هم نیاز به توجه داره..نمیتونستم همینجوری ولش کنم که..لازم نبود انقدر نگران بشی..میبینی؟ من سالمم و حالمم خوبه!"
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵)

چندپارتی:وقتی به گربت حسودی میکنه و...pt³یه احساس بدی داشتم....

چندپارتی:وقتی به گربت حسودی میکنه و...pt¹کش و قوسی(نمیدونم د...

تک پارتی:وقتی میخواستی ازش جدا شی ولی...ادامه:دیگه انگار عصب...

خانواده ی جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط