{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غربیه ترین اشنا

غربیه ترین اشنا
پارت1
من:با مشتی که پدرش تو قلبش
فرود اورد خون رو توی دهنش حس کرد
و دوید سمت دستشویی
پدرش:دختره چش سفید
کی برات مادری کرده
مگه من نبودم
چطور تو صورتم نگاه میکنی
و میگی نه
[حالش خیلی بد بود
اگر پدرش عذابش نمیداد
خیلی وقت پیش خوب میشد]
پدرش:نمیخواد وانمود کنی که
حالت بده بیا گمشو بیرون
ذهن هانیا*عذابم که تمومی نداره
فقط زیاد میشه دیگه نمیتونم ادامه بدم
فقط میخام برم
من:هانیا میخاست از خونه فرار کنه
پس ساعت ها تا خوابیدن پدرش صبر کرد
بعد تمام پولی که داشت رو برداشت و
از خونه زد بیرون
هانیا*همش سرفه میکردم و حالم
خوب نبود هوای سرد استخونامو
به لرزه در اورده بود اما چاره ای
جز فرار نداشتم
تهیونگ«داشتم از بار برمیگشتم خیابونا
خلوت بود همه جارو سکوت برداشته بود
یهو چشمم خورد به دخترک بی پناهی که
کنار ایستگاه نشسته ماشینو نگه داشتم و
رفتم کنارش بارون شدیدی میومد
پس کتمو انداختم روش
هانیا*داشتم از سرما بیهوش میشدم که
گرمای کمی رو روی شونه هام حس کردم
سرمو اروم اوردم بالا ولی چشام سیاهی رفت
و چیزی رو نفهمیدم
تهیونگ«سرشو اورد بالا و از هوش رفت
بغلش کردمو گذاشتمش تو ماشین
رفتم عمارت و به صدا گفتم که یه لباس
برای این دختره بپوشه
(صدا تنها خدمتکاریه که همیشه تو عمارته
38سالشه علامتشم٪)
٪دختر نازی بود لباسای خیسشو عوض کردم
موهاشو خشک کردم پتو رو روش کشیدم و
از اتاقش خارج شدم حس عجیبی تو دلم
داشتم یعنی برا وجود اون دختره بود
یا....
»صدا این دختره رو کنار ایستگاه پیدا کردم
باید مواظبش باشی تا خانوادشو پیدا کنم
٪چشم ارباب
صب″
*چشمامو باز کردم قطره اشکی از
گوشه چشام سر خورد
اطرافم رو نگاه کردم اتاق خودم
نبود یه اتاق شیک مث همونی ک
تو رویاهام میدیدم


گایز این فیک دوستمه امیدوارم خوشتون بیاد
لایک و کامنت یادتون نره😊💜
دیدگاه ها (۰)

ـ🔐🤍تو 15 سالگی باهم آشنا شدیم . . .توی 15 سالگی برای اولین ب...

😊💜

هایییییمیخام فیک بزارم مال دوستمه لطفا حمایت کنید🥺

🙂🖤

عشق فراموش شده

when he betrayed you part 21ا/تدو هفته طول کشید تا خونه جمع ...

آقای هوسوک پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط