#اونـ_مالـ_منهـ
#اونـ_مالـ_منهـ
Parf5
ساعت5 صبح بود نگاه کردم کسی زیاد تو حیاط نبود منم تصمیمهر چی ملاحفه بود بهم گره دادمو از پنجره رفتم پایین بعد از عمارتش زدم بیرون رفتم خونه جیمین رسیدم و خودمو رو تختش ولو کردم
صبح جیمین
از خواب پاشدم کنارمو دیدم جونکوک بود این پسر اینجا چیکار میکنه کی اومدی چیکار داری
رفتم سرویس و بعدش رفتم اشپز خونه صبحونه درست کردم
ویو جونکوک
از خواب بیدار شدم گوشیمو خاموش کرده بودم و زدم از اتاق بیرون دیدم جیمین شی صبحونه درست کرده
کوک:جیمین شییی چه بویی راه انداختی
جیمین:اووو مرسی کوککک
میگم چجوری از پیش اون یارو فرارکردی
کوک:اون داستانش طولانیهه بعد صبحانه میگم
جیمین:اوکی
صبح ویوی عمارت تهیونگ
(ته)از بلند شدم رفتم کارهای لازمو انجام دادم و اجوما رو صدا زدم
اجوما:بله ارباب
ته:کوک رو صدا کن بگو بیاد تو اتاق من
اجوما:چشم
به سمت اتاق کوک رفتم که دیدی ملافه ها نیست و کوک هم نیست دیشب فرار کرده پس به سمت اتاق ارباب رفتم
اجوما:ارباب ارباب
ته:بگو زود باش دیگه
اجوما:کوک فرار کرده
ته :چیییی
باشه برو (با داد)
زنگ زدم به یونگی
یونگی :کجایی چه عجب حالی از ما گرفتی
ته:زیاد حرف نزن فقطگوش بده
میخوام یکیو پیدا کنی اسمش جئون جونکوک ۲۶سالشه تو یکی از بار ..... بوده
یونگی :باشه
ویو کوک
با جیمین سفره رو جمع کردیم و رفتیم نشستیم رو مبل
جیمین :خوب بگوو
کوک:ما دیشب رفتیم یه مهمونی .....(بخدا دستم نمیکشه بنویسم)
و مو به موی قضیه رو توضیح داد
جیمین:مطمئنی پیدات نمیکنه یه وقتیبره بار ارباب و خونه ی منو بگه
کوک:فکر نکنم جیمین شییی
جیمین خیلی خوب اوکی میگم چیکار کنیم بیا فیلم بزاریم
کوک:باشه ولینظرت چیه بریم یکم خوراکی بخریم
جیمین :باشه ولی من برم بهتره
کوک:باشه برو منم فیلم انتخاب میکنم
کوک رفت و منم رفتم رو مبل نشستم تا اومدم کنترل بردارم سیاهییی
Parf5
ساعت5 صبح بود نگاه کردم کسی زیاد تو حیاط نبود منم تصمیمهر چی ملاحفه بود بهم گره دادمو از پنجره رفتم پایین بعد از عمارتش زدم بیرون رفتم خونه جیمین رسیدم و خودمو رو تختش ولو کردم
صبح جیمین
از خواب پاشدم کنارمو دیدم جونکوک بود این پسر اینجا چیکار میکنه کی اومدی چیکار داری
رفتم سرویس و بعدش رفتم اشپز خونه صبحونه درست کردم
ویو جونکوک
از خواب بیدار شدم گوشیمو خاموش کرده بودم و زدم از اتاق بیرون دیدم جیمین شی صبحونه درست کرده
کوک:جیمین شییی چه بویی راه انداختی
جیمین:اووو مرسی کوککک
میگم چجوری از پیش اون یارو فرارکردی
کوک:اون داستانش طولانیهه بعد صبحانه میگم
جیمین:اوکی
صبح ویوی عمارت تهیونگ
(ته)از بلند شدم رفتم کارهای لازمو انجام دادم و اجوما رو صدا زدم
اجوما:بله ارباب
ته:کوک رو صدا کن بگو بیاد تو اتاق من
اجوما:چشم
به سمت اتاق کوک رفتم که دیدی ملافه ها نیست و کوک هم نیست دیشب فرار کرده پس به سمت اتاق ارباب رفتم
اجوما:ارباب ارباب
ته:بگو زود باش دیگه
اجوما:کوک فرار کرده
ته :چیییی
باشه برو (با داد)
زنگ زدم به یونگی
یونگی :کجایی چه عجب حالی از ما گرفتی
ته:زیاد حرف نزن فقطگوش بده
میخوام یکیو پیدا کنی اسمش جئون جونکوک ۲۶سالشه تو یکی از بار ..... بوده
یونگی :باشه
ویو کوک
با جیمین سفره رو جمع کردیم و رفتیم نشستیم رو مبل
جیمین :خوب بگوو
کوک:ما دیشب رفتیم یه مهمونی .....(بخدا دستم نمیکشه بنویسم)
و مو به موی قضیه رو توضیح داد
جیمین:مطمئنی پیدات نمیکنه یه وقتیبره بار ارباب و خونه ی منو بگه
کوک:فکر نکنم جیمین شییی
جیمین خیلی خوب اوکی میگم چیکار کنیم بیا فیلم بزاریم
کوک:باشه ولینظرت چیه بریم یکم خوراکی بخریم
جیمین :باشه ولی من برم بهتره
کوک:باشه برو منم فیلم انتخاب میکنم
کوک رفت و منم رفتم رو مبل نشستم تا اومدم کنترل بردارم سیاهییی
- ۱۸۳
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط