{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر ناتنی

[برادر ناتنی]
part-۱
(دید لینا)
رو کاناپه نشسته بودم که نیهان در رو باز کرد .
لینا+. نیهان~
+سلامممم نیهاننن بالاخره اومدی
~سلام دختر کوچولو
+ع نیهان دیگه بزرگ شدم۱۹سالمه
~لینا تو هنوزم برای من اون بچه کوچولوی شلوغی
خندیدم و از رو کاناپه بلند شدم و بغلش کردم
+چی شد
~پیداش کردم
+چچچچ چی!
~بالاخره پدرت رو پیدا کردم
+خدای من واقعااا
~اره . زنگ زدم و همه چی رو بهش توضیح دادم . پدرت هم گفت واست یه بلیت میگیره که هر چه زود تر ببینتت . دانشگاهت هم انتقال دادم به کره جنوبی . بدو برو وسایلت رو جمع کن و آماده باش که ممکنه هر چ زود تر تماس بگیره
+باشه . اسم پدرم چیه؟
~لایپیکو . اون یکی از بزرگ ترین مافیا های کره س راستی یه برادر هم داری که اسمش الکس هه
+او . باشه پس من برم وسایلم رو جمع کنم
رفتم سمت اتاقم و در رو بستم . باورم نمیشد که بالاخره بتونم خانواده واقعیم رو ببینم رفتم سمت کشوی های کمدم و چند تا شلوار و لباس راحتی برداشتم . اکثرا من یه شلوارک می‌پوشم با یه تیشرت بلند .
رفتم سراغ کمدم و همه ی لباسام رو برداشتم چپوندم تو چمدونم . لوازم آرایشی هام رو هم تو یه کیف کوچولو چیدم و گذاشتمش تو چمدون . لباسی هم که قرار بود واسه رفتن به فرودگاه بپوشم هم گذاشتم رو تخت . ایرپاد و شارژرمم رو هم گذاشتم تو کیفم که نیهان صدام کرد
~لینا لینا وسایلات رو جمع کردی؟؟
+آره
~پدرت تماس گرفت و گفت که یه بلیت از چین به کره رزرو کرده که ۵ساعت با سئول فاصله داره .
+باشه ولی ۵ساعتو چطوری برسم سئول؟؟؟
~برادرت میاد دنبالت
+بساعت چند باید راه بیوفتم؟
~۱۲ شب
+باشه ممنون
الان که ساعت ۹ هه برم یه دوش بگیرم و کم کم آماده شم
لباسام رو در آوردم و رفتم سمت حموم فلکه آب سرد رو باز کردم و کمی هم آب فلکه آب داغ رو باز کردم و یه دوش ۲۰ دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون .
~لینا بیا آخرین شامون با هم رو بخوریم که تا فرودگاه ۲ساعت راهه
+باشه نیهان
لباسام رو تنم کردم (اسلاید بعد) و رفتم سر میز شام
~دختر از الان آماده شدی؟
+آره دیگه نمی خوام زیاد زحمتتت بدم
~این چه حرفیه بچه
+خیلی واسم زحمت کشیدی ممنونم
کمی اشک تو چشمام جمع شد که با آستینم سریع پاکشون کردم
شام رو خوردم و رفتم از اتاق چمدونم رو بردارم .
+خدافظ اتاق قشنگم
از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت نیهان محکم بغلش کردم و گفتم
+دلم واست تنگ میشه مواظب خودت باش
نیهان محکم تر بغلم کرد و گفت
~هر موقع خواستی برگرد اینجا خونه ی خودته
برای آخرین بار به نیهان نگاه کردم و باهاش خدافظی کردم
+خدافظ نیهان
~خدافظ دختر قشنگم
از قبل ماشین جلو در خونه پارک بود . راننده پیاده شد و چمدون رو گذاشت تو صندوق عقب .
برای نیهان دست تکون دادم و سوار ماشین شدم
به راننده سلام کردم و سرم رو به شیشه تکیه دادم اصلا تو ماشین راحت نبودم که چشمام بسته شد بعد ۲ساعت با صدای راننده بیدار شدم
٪خانم خانم
با چشمای خوابالو به راننده نگاه کردم و به خودم اومدم
+او ببخشید بله
٪رسیدیم
+خیلی ممنون
از ماشین پیاده شدم . راننده از صندوق عقب چمدونم رو بهم داد
٪سفر خوبی داشته باشید خدافظ
+ممنون خدافظ
چرخیدم سمت ورودی فرودگاه که دیدم ...

#رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
دیدگاه ها (۶)

[برادر ناتنی]part-۲چرخیدم سمت ورودی فرودگاه که دیدم کلی پسر ...

هیون جین باشه🤌🛐#رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین...

🟥رمان جدید🟥[برادر ناتنی] خلاصه: یکی از بزرگ ترین افراد باند ...

وایییییییییی هیونجیننههههههههههههههههه😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭#هیونج...

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹²رفتم یه دوش گرفتمیکم راحت شدم وای از گرسنگی ...

.. MY DOLL .. سلام من ا.ت هستم من و جیمین ۴ سال هستش که باهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط