گفت راوي اين حكايت را چنين
گفت راوي اين حكايت را چنين
از كرامات امام هشتمين
كه شبي ديدم سگي بيچاره را
اول صحن علي موسي الرضا
ناله مي زد آن سگ مفلوك و زار
زائرين بر حال آن سگ اشك بار
خادمين نان پيش او انداختند
زائرين بر گرميش پرداختند
زائري گفت اي علي موسي الرضا
حاجت اين سگ نما امشب روا
سگ بروي برف و يخها مي خزيد
اشك از چشمان سردش مي چكيد
درد مندان دست بر سوي رضا
هر يكي كردند بر آن سگ دعا
صبح گاهان بود هنگام اذان
در نماز و در زيارت مردمان
ناگهان مردي پديد آمد ز راه
رفت در پهلوي كلب بي پناه
گفت با آن سگ گناهم عفو كن
حق اين مولا مرا نفرين مكن
لانه ات را من مرمت مي كنم
غم مخور از تو حمايت مي كنم
مردمان گفتند اي مرد نكو
هر چه مي داني تو از اين سگ بگو
گفت اين سگ بود با چوپان ما
پاسبان گله و دربان ما
ما به شغل ديگري پرداختيم
پير سگ را هم برون انداختيم
ليك ديشب خواب ديدم اين چنين
كامده نزدم امام هشتمين
گفت اكنون اين سگ پير شما
از شما دارد شكايت پيش ما
در جواني بوده خدمت كارتان
رانديش چون پير گشت و ناتوان
خيز و فوراً تو بسوي ما بيا
با خودت سگ را ببر از پيش ما
***
از كرامات امام هشتمين
كه شبي ديدم سگي بيچاره را
اول صحن علي موسي الرضا
ناله مي زد آن سگ مفلوك و زار
زائرين بر حال آن سگ اشك بار
خادمين نان پيش او انداختند
زائرين بر گرميش پرداختند
زائري گفت اي علي موسي الرضا
حاجت اين سگ نما امشب روا
سگ بروي برف و يخها مي خزيد
اشك از چشمان سردش مي چكيد
درد مندان دست بر سوي رضا
هر يكي كردند بر آن سگ دعا
صبح گاهان بود هنگام اذان
در نماز و در زيارت مردمان
ناگهان مردي پديد آمد ز راه
رفت در پهلوي كلب بي پناه
گفت با آن سگ گناهم عفو كن
حق اين مولا مرا نفرين مكن
لانه ات را من مرمت مي كنم
غم مخور از تو حمايت مي كنم
مردمان گفتند اي مرد نكو
هر چه مي داني تو از اين سگ بگو
گفت اين سگ بود با چوپان ما
پاسبان گله و دربان ما
ما به شغل ديگري پرداختيم
پير سگ را هم برون انداختيم
ليك ديشب خواب ديدم اين چنين
كامده نزدم امام هشتمين
گفت اكنون اين سگ پير شما
از شما دارد شكايت پيش ما
در جواني بوده خدمت كارتان
رانديش چون پير گشت و ناتوان
خيز و فوراً تو بسوي ما بيا
با خودت سگ را ببر از پيش ما
***
- ۱.۸k
- ۲۱ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط