{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون

# part_19

« یعنی چی؟ »

جه‌هون برای چند ثانیه سکوت کرد بعد آرام گفت:

« چون قبل از اینکه پدرت بمیره ، یه بار از من خواست اگه اتفاقی براش افتاد ، یه صندوق رو از زیرزمین شرکت براش پیدا کنم. »

یونا با شتاب پرسید:

« چرا به تو؟ »

نگاه جه‌هون برای لحظه ای نرم شد ، اما فورا دوباره سرد شد.

« چون اون به هیچ کس تو این خونه اعتماد نداشت. جز من. »

این جمله ، مثل ضربه ای آرام اما عمیق ، در دل یونا نشست.

در همین لحظه ، صدای قدم هایی از راهرو آمد.

هردو خشکشان زد.

در به آرامی باز شد و سوآه ، با چتر بسته در دست و لبخندی نیش دار ، پشت آستانه ظاهر شد.

« اوه... ببخشید. فکر نمی‌کردم اتاق یونا انقدر شلوغ باشه. »

یونا فورا فلش را در مشتش پنهان کرد.

جه‌هون هم قدمی عقب رفت ولی نگاهش از سوآه جدا نشد.

سوآه با نگاهی موذی میان آن دو چرخید.

« بهتره حواستون باشه ، تو این خونه ، دیوارا هم گوش دارن. »
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_18باران از غروب شروع شده بود ، ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_17صبح روز بعد ، یونا با چشمانی ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_5همه ساکت شدند .یونا که تا آن ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_12جلسه که تمام شد در راهرو ، پس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط