{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_21


جه‌هون با تردید به او نگاه کرد.

«فردا ممکنه خیلی دیر باشه.»

«پس امشب.»

باران شدیدتر شد، و در همان لحظه یونا برای اولین بار حس کرد که این خانه دیگر فقط یک خانه نیست؛نیمه‌شب، راهروهای عمارت چئون در خاموشی مطلق فرو رفته بودند.

یونا و جه‌هون آرام از پله‌ی پشتی پایین آمدند.

صدای هر قدمشان روی سنگ‌های مرمر، در سکوت شب مثل اعترافی خطرناک می‌پیچید.

جه‌هون جلوی یک راهروی باریک ایستاد و زیر لب گفت:

«از اینجا به بعد، هیچ صدایی نده.»

یونا سر تکان داد.

دلش چنان می‌کوبید که فکر می‌کرد هر کس نزدیک باشد، صدایش را می‌شنود.

آن‌ها از کنار اتاق‌های بسته گذشتند؛ اتاق‌هایی که پشت هر درشان، یا یک راز بود یا یک دروغ.

در انتهای راهرو، درِ چوبی قدیمی‌ای دیده می‌شد که دسته‌اش از بقیه درها فرسوده‌تر بود.

یونا آرام پرسید:

«همینه؟»جه‌هون کلید را بالا آورد.

«اگر پدرت اشتباه نکرده باشه، بله.»

کلید را در قفل چرخاند.

کلیک.

در باز شد، اما نه به‌راحتی؛ انگار سال‌ها بود کسی جرئت نکرده بود آن را لمس کند.

داخل، اتاقی کوچک و تاریک با بوی نم و کاغذ کهنه پنهان شده بود.

روی میز وسط اتاق، یک جعبه‌ی فلزی خاک‌گرفته قرار داشت.

یونا چند قدم جلو رفت.

«این… صندوقه؟»

جه‌هون چراغ‌قوه‌ی کوچکی روشن کرد. نور لرزان روی دیوارها افتاد و سایه‌ها را مثل موجودات زنده حرکت داد.

«احتمالاً.»

یونا درِ جعبه را گرفت، اما قبل از باز کردن، مکث کرد.«اگه این داخلش چیزی باشه که قاتل بابام رو لو بده…»

«پس همین الان بهش نزدیک شدی.» جه‌هون گفت.

یونا در را بالا زد.

داخل صندوق، چند پوشه، یک دفترچه‌ی چرمی، و یک نوار صوتی قدیمی بود.

نفس یونا بند آمد.

دفترچه را برداشت.

روی صفحه‌ی اول، خطی آشنا به چشم می‌خورد.

خط پدرش.

«اگر این دفترچه به دست یونا رسید، یعنی من نتوانستم حقیقت را تا آخر زنده نگه دارم.»

یونا پلک نزد.

انگار جهان دورش ایستاده بود.

«جه‌هون…»

صدایش لرزید. او دفترچه را ورق زد.

در صفحه‌های بعدی، یادداشت‌هایی درباره‌ی پروژه‌ی ساحلی چئون‌سان، قراردادهای فرعی، و نام‌هایی دیده می‌شد که با جوهری تیره و تند نوشته شده بودند.

اما یک اسم بارها تکرار شده بود:

چئون هه‌جون

یونا آهسته گفت:

«این کیه؟»

جه‌هون، که تا آن لحظه ساکت مانده بود، برای اولین بار حالت چهره‌اش تغییر کرد.

«عمویت.»

یونا با ناباوری برگشت.

«عموی من؟»

«بله. برادر کوچک‌تر پدربزرگت. کسی که سال‌ها پیش از شرکت کنار گذاشته شد، اما ظاهراً هیچ‌وقت واقعاً از بازی بیرون نرفت.»
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_22«پس پدرم داشت دنبال عموی من م...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_23در آرام آرام باز شد.نور کم‌سو...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_20 یونا گفت:« چیزی لازم داشتی؟ ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_19« یعنی چی؟ »جه‌هون برای چند ث...

#سایه_ای_در_خانه_چئون# part_2آن شب، یونا تنها ماند. تنها با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط