اسم فیک اون واسه منه
اسم فیک: اون واسه منه
p52
تهیونگ: قربونت برم من... نگران اون نباش... بهوش میاد و حالش زود خوب میشه... میخوای بریم باهم یه چیزی بخوریم؟
ات: ته من تا جونگکوک رو نبینم هیچی از گلوم پایین نمیره:)
و به سمت آسانسور رفتم...
تهیونگ: خواست بره که لباسشو گرفتم... ات... اون دیگه دوست من نیست...
ات: چ.. چی؟... چی میگی ته؟ اون دوست ماعه از همه مهم تر الان... اون... یعنی... من
تهیونگ: دوسش داری؟
ات: سرمو گرفتم پایین... آره خیلیی
تهیونگ: ولی... ات اون نتونست از تو مراقبت کنهه چجوری میخوای بهش اعتماد کنی؟
ات: تهیونگ... تو داداش بزرگمی... احترامت واجبه و میدونی که بعد از مامان و بابا فقط تو برام موندی... ولی هیچ وقت راجع به کسی که دوسش دارم اینطوری حرف نزن... یعنی حقشو نداری.... من خیلی دوسِت دارم ولی نمیتونی راجع به کسی که این همه سال باهاش دوست بودی اینجوری حرف بزنی... اینو گفتم و به سمت آسانسور رفتم
اشکام گوله گوله میریختن و نمیتونستم جلوشونو بگیرم.... در آسانسور باز شد که با چیزی که دیدم قلبم به تپش افتاد
ج.... کوکی؟؟!
جونگکوک: آره خودمم... عشقم🥹
ات: به سمتش دویدم و سفت بغلش کردم...
جونگکوک: آ... آخ
ات: وای ببخشید.... خیلی درد داری؟
جونگکوک: نه... یعنی تورو دیدم خوب شدم🙂
ات: یقه ی لباسشو گرفتم و لبمو رو لباش قفل کردم
جونگکوک: یهو بوسم کرد... خیلی کارش ناگهانی بود ولی خوشم اومد، پس باهاش همکاری کردم... دلم برای لبای نرمش تنگ شده بود.... دستمو سمت کمرش بردم و بغلش کردم
تهیونگ: اِهِم، اِهِم
جونگکوک: آخ ببین چیزه... یعنی
ات: داداش... میدونی...
تهیونگ: وای نگاشون کن... دوتاشون قرمز شدن✨🤣
جونگکوک: هه هه آره... 😄
ات: صبر کن ببینم مگه پرستار به من نگفت که ترقوت شکسته؟؟... بعد ته، تو هم به من گفتی حال جونگکوک خوب میشه و بهشون میاد؟؟؟
تهیونگ: تو هنوز عادت نکردی به هماهنگی های ما؟ 😂
ات: یاااا... عجب آدمایی هستیناا... مار تو آستینم پرورش میدادم🥲
جونگکوک: چیشد چیشد؟ الان به من گفتی مار 👀
تهیونگ: باید بگی به "ما" چون من هم منظورش بودم
ات: آفرین ته هنوزم باهوشی😂🫵
جونگکوک: جانم؟.. یعنی الان به من گفتی خنگ. 🥸
تهیونگ: آره، این یکیو دقیقا با خودت بود🤌😂
ات: 🤣🤣🤣... آخه جونگکوکااا تو چرا انقد گوگولیایییی... رفتم سمتشو چلوندمشش
تهیونگ: یه وقت خجالت نکشین از من😒
ات: نه نگران نباش داداشم😂
p52
تهیونگ: قربونت برم من... نگران اون نباش... بهوش میاد و حالش زود خوب میشه... میخوای بریم باهم یه چیزی بخوریم؟
ات: ته من تا جونگکوک رو نبینم هیچی از گلوم پایین نمیره:)
و به سمت آسانسور رفتم...
تهیونگ: خواست بره که لباسشو گرفتم... ات... اون دیگه دوست من نیست...
ات: چ.. چی؟... چی میگی ته؟ اون دوست ماعه از همه مهم تر الان... اون... یعنی... من
تهیونگ: دوسش داری؟
ات: سرمو گرفتم پایین... آره خیلیی
تهیونگ: ولی... ات اون نتونست از تو مراقبت کنهه چجوری میخوای بهش اعتماد کنی؟
ات: تهیونگ... تو داداش بزرگمی... احترامت واجبه و میدونی که بعد از مامان و بابا فقط تو برام موندی... ولی هیچ وقت راجع به کسی که دوسش دارم اینطوری حرف نزن... یعنی حقشو نداری.... من خیلی دوسِت دارم ولی نمیتونی راجع به کسی که این همه سال باهاش دوست بودی اینجوری حرف بزنی... اینو گفتم و به سمت آسانسور رفتم
اشکام گوله گوله میریختن و نمیتونستم جلوشونو بگیرم.... در آسانسور باز شد که با چیزی که دیدم قلبم به تپش افتاد
ج.... کوکی؟؟!
جونگکوک: آره خودمم... عشقم🥹
ات: به سمتش دویدم و سفت بغلش کردم...
جونگکوک: آ... آخ
ات: وای ببخشید.... خیلی درد داری؟
جونگکوک: نه... یعنی تورو دیدم خوب شدم🙂
ات: یقه ی لباسشو گرفتم و لبمو رو لباش قفل کردم
جونگکوک: یهو بوسم کرد... خیلی کارش ناگهانی بود ولی خوشم اومد، پس باهاش همکاری کردم... دلم برای لبای نرمش تنگ شده بود.... دستمو سمت کمرش بردم و بغلش کردم
تهیونگ: اِهِم، اِهِم
جونگکوک: آخ ببین چیزه... یعنی
ات: داداش... میدونی...
تهیونگ: وای نگاشون کن... دوتاشون قرمز شدن✨🤣
جونگکوک: هه هه آره... 😄
ات: صبر کن ببینم مگه پرستار به من نگفت که ترقوت شکسته؟؟... بعد ته، تو هم به من گفتی حال جونگکوک خوب میشه و بهشون میاد؟؟؟
تهیونگ: تو هنوز عادت نکردی به هماهنگی های ما؟ 😂
ات: یاااا... عجب آدمایی هستیناا... مار تو آستینم پرورش میدادم🥲
جونگکوک: چیشد چیشد؟ الان به من گفتی مار 👀
تهیونگ: باید بگی به "ما" چون من هم منظورش بودم
ات: آفرین ته هنوزم باهوشی😂🫵
جونگکوک: جانم؟.. یعنی الان به من گفتی خنگ. 🥸
تهیونگ: آره، این یکیو دقیقا با خودت بود🤌😂
ات: 🤣🤣🤣... آخه جونگکوکااا تو چرا انقد گوگولیایییی... رفتم سمتشو چلوندمشش
تهیونگ: یه وقت خجالت نکشین از من😒
ات: نه نگران نباش داداشم😂
- ۱۴۱
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط