{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک اون واسه منه

اسم فیک: اون واسه منه
p51


ات: از حرفش قلبم به درد اومد... یااا کوکیمم آخرین بار چیه؟:)   کی گفته قراره آخرینش باشههه... ن... نه من نمی‌بوسمت که پیشم بمونیی... ت.. تو واسه منییی
تفنگ کوک رو از دستش برداشتم و تهجون رو هدف گرفتم
تهجون: چیشده؟؟... چرا نمیزنی؟... ما باهم دوست بودیم... ولی اشکال نداره... بزن... ب.. بزن که میخوام به دست تو بمیرم...
ات: خفه شو عوضییی... ات بزن تو میتونییی... دستمو روی ماشه گذاشتم و چشامو بستم... به خااطر جونگکوک!!... با داد*
چشامو آروم باز کردم که دیدم تهجون بی‌جون افتاده
تفنگ و انداختم و سریع به سمت کوک رفتم... ج.. جونگکوکااا.. دیدی؟!... دیدی تونستمم بزنممم؟... چشاتو باز کن قربونت شمم من:)... سرشو گذاشتم رو پام... اشکام بی وقفه میریختن... گوشیمو برداشتم و به آمبولانس زنگ زدم...
ا.. الوو.... ت... تروخدااا بیاید.. اینجا... یکی تیر خورده... حالش بدههه
👤: باشه خانم، نگران نباشید... زود خودمونو میرسونیم
ات: تلفنم رو قطع کردم... کوکیم؟!.... ازش مثل ابر بهاری خون میرفت... آستین لباسمو پاره کردم و روی زخمش سفت و محکم فشار دادم تا خون ریزیش کمتر شه...
جونگکوک: آآآآخخخ...
ات: ج.. جونگکوکااا.. میدونمممم درد داره ولی یه ذره تحمل کن... ازت خیلی داره خون میره...
ویو یک هفته بعد
ات: چشامو به زور باز کردم و به دور و برم نگاه کردم.. سِرُمی که تو دستم بود رو درش آوردم... از دستم خون اومد ولی اهمیتی ندادم... از روی تخت بلند شدم ولی سرم گیج میرفت... احساس میکردم خیلی وقته که راه نرفتم
ب... بخشید خانم دیروز یه آقا همراه من بودن...
👤: دیروز؟... خانم شما یک هفته هست که اینجایید
ات: یک هفته؟؟؟... ی.. یعنی من این وقت خواب بودم؟
خب.. مهم نیست... حال اون آقا چجوریه؟.... اتاقشون کجاست؟... بهوش اومدن؟... میخوام ببینمش
👤: نگران نباشید، حالشون بهتره... عمل کردن ولی اگه یه ذره دیرتر میرسیدن به خاطر خونریزی زیاد ممکن بود اتفاقات بدی بیفته... فقط استخوان ترقوه‌ی سمت راست شکسته
اات: یااا... زبونتو گاز بگیر یعنی چی اتفاق بدتررر... بب.. ببخشید... شما دکترید
👤: بله.... پرستار؟... لطفا برای این خانم یه مقدار سوپ بیارید
ات: نه... من نمیخورم... میخوام برم پیش اون آقا...
👤: اما اینطوری که نمیشه... شما یک هفتست هیچی نخوردید..
ات: مهم نیست... گفتید اتاقش کجاست؟
👤: طبقه‌ی سوم... اتاق ۳۲۲
ات: از اتاق بیرون اومدم... فضای خفه ای داشت... دلم برای جونگکوک تنگ شده بود... به سمت آسانسور رفتم که....
ویو تهیونگ
توی این یه هفته شبی نبود که بدون کابوس بخوابم... نگران ات و کوک بودم... با فکر کردن به خنده های ات یه ذره آروم تر میشدم ... هر دفعه میومدم بیمارستان و از پشت شیشه نگاهش میکردم و اشکام سرازیر میشد...
داشتم به سمت اتاق ات میرفتم که ات رو دیدم....
ات: ت.. تهیونگااااا.... به سمتش دویدم و بغلش کردم.... ته... میدونی چقد دلم برات تنگ شده بود؟... همش فکر میکردم دیگه نمیبینمت:)
تهیونگ: دستمو به سمت صورت کوچولوش بردم و اشکاشو پاک کردم... میدونم... من معذرت میخوام... ولی قول میدم دیگه هیچ وقت تنهات نذارم🫠
ات تهیونگااا.... جونگکوک هنوز به هوش نیومدههه🥲
من نگرانشممم و دلم براش تنگ شدهههه...
دیدگاه ها (۶)

دخترمم فالو شهه🫠🤌🎀✨@jenny33 💎🫂

دوستان من پارت بعدیه هر دوتا فیک رو نوشتم ولی حمایت ها واقعا...

اسم فیک: عشق آبی p13ب: سلام دخترم... آره خوبم... توخوبی؟... ...

اسم فیک: اون واسه منهp50تهیونگ: ضربان قلبم تند میزد... تمام ...

اسم فیک: اون واسه منه p48 ات: اون میومد جلو و من مجبور بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط