{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پول ها و طلاهاش رو داد و خداحافظی کرد ، داشت از درب ستادپ

پول ها و طلاهاش رو داد و خداحافظی کرد ، داشت از درب ستادپشتیبانی جنگ می رفت بیرون که مسئول ستاد گفت:

مادر رسیدتون رو نمی گیرین؟!

پیرزن لبخندی زد و گفت: من برای دادن شوهر و دو تا پسرم از کسی رسید نگرفتم ، اینا که دیگه چیزی نیست...
#با_شهدا_گم_نمی_شویم
دیدگاه ها (۲)

ده سالِ تمام، صبح که می رفت؛ مادرش پیشانی اش را می بوسید. عص...

رمان یادت باشد ۱

گردان پشت میدون مین زمینگیر شدچند نفر رفتن معبر باز کنن١٤سال...

ته صف بودم. به من آب نرسید. بغل دستیم لیوان آب را داد دستم....

فرشته کوچولو........پارت ۸

زندگی دوباره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط