زندگی کمی دیوانگی میخواست.
زندگی کمی دیوانگی میخواست.
اما ما زیادی دیوانه شدیم.
از تمام کافه ها بیرونمان کردند.
مازیادی دیوانه شدیم.
و همه چیز را فراموش کردیم غیر از خندیدن.
به همه چیز خندیدیم.
و خندیدن شغل ما شد...
دیوانه که باشی؛
خودت هم نخندی؛
زخم هایت میخندند...
اما ما زیادی دیوانه شدیم.
از تمام کافه ها بیرونمان کردند.
مازیادی دیوانه شدیم.
و همه چیز را فراموش کردیم غیر از خندیدن.
به همه چیز خندیدیم.
و خندیدن شغل ما شد...
دیوانه که باشی؛
خودت هم نخندی؛
زخم هایت میخندند...
- ۱.۴k
- ۰۱ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط