{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی کمی دیوانگی میخواست.

زندگی کمی دیوانگی میخواست.
اما ما زیادی دیوانه شدیم.
از تمام کافه ها بیرونمان کردند.
مازیادی دیوانه شدیم.
و همه چیز را فراموش کردیم غیر از خندیدن.
به همه چیز خندیدیم.
و خندیدن شغل ما شد...
دیوانه که باشی؛
خودت هم نخندی؛
زخم هایت میخندند...
دیدگاه ها (۱)

نخست ثانیه‌هاکمی بعددقیقه‌هاساعت‌هاروزها . . .به خودت که می‌...

ﻣﯿﻨﻮیسم "ﺳﺮﺷﺎﺭﺍﺯ ﻋـﺸــﻖ"ﺑﺮﺍے ﺗـﻮیے ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻨﻬـﺎ ﻣﺨﺎﻃـﺒـــ ...

بر روی صندلی خواهم نشستسیگاری خواهم کشیدبه میخ هایی فکر خواه...

تورفتی…مصمم و آرامحتےآب هم در دلت تڪان نخوردو من روزهاست خال...

~ کوچولوی دوست‌داشتنی ما،مکنه‌ی نازِ بنگتن، یه روزی یه پسر ک...

پارت چهل‌وهفتم | یک شب آرامپارک لاراآشپزخونه کم‌کم پر شده بو...

رمان بازی حسادت 🤍⛓️

امروز 1 آگوست 2026، روزیه که استی 8 ساله شد..🫠هشت سال از زما...

#نجمه_نوشتاز بچگی با این باور بزرگمون کردن که زیاد نخندین......

part : 46chapter : 2نمیدونم ... شاید دنیای بعدی بتونیم کنار ...

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

part : 51chapter : 2.......... 2 روز بعد ..........در طول ای...

بی رحمی؟پارت¹¹کوک.خب ببین یه مدت طولانی قراره خانوادم اینجا ...

تو شب سرد کلانشهربرف انبوه بسته بود ارتباط و راه روماشین ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط