صبح با الارم گوشیم بیدار شدم لباسمو عوض کردم تینت کمی زد
صبح با الارم گوشیم بیدار شدم لباسمو عوض کردم تینت کمی زدم و رفتم توی سالن چون باید میرفتیم شرکت (تادا ا.ت توی شرکت معماری کار میکنه البته معمار داخلی مالک اونا هست و مدریت اونجا رو داره )
+:مامان من صبحانه نمیخورم شرکت کلی کار دارم
پدربزرگ:دخترم امروز با تو و جونگ کوک کار دارم همینطور یورا و سان ها
+:با منو برادرم و یورا کوک چیکار دارین
پدر بزرگ: میگم موقع ناهار همه بیاین اتاق جلسه +: چشم
از زبان منننن
همه رفتنصبح با الارم گوشیم بیدار شدم لباسمو عوض کردم (استایل دوم ) تینت کمی زدم و رفتم توی سالن چون باید میرفتیم شرکت (تادا ا.ت توی شرکت معماری کار میکنه البته معمار داخلی مالک اونا هست و مدریت اونجا رو داره )
+:مامان من صبحانه نمیخورم شرکت کلی کار دارم
پدربزرگ:دخترم امروز با تو و جونگ کوک کار دارم همینطور یورا و سان ها
+:با منو برادرم و یورا کوک چیکار دارین
پدر بزرگ: میگم موقع ناهار همه بیاین اتاق جلسه
+: چشم
از زبان منننن
همه رفتن سر کارشون ا.ت یاد حرف پدر بزرگ افتاد پس کارشو تموم کرد و رفت توی اتاق جلسه
پایان زبان نویسنده
+:سلام ببخشید دیر کردم
همه : مهم نیست
پدر بزرگ :خب ا.ت و جونگ کوک باید ازدوج کنین
+:چی نه قبول نمیکنم
-:منم همیطور
پدربزرگ :همین که گفتم سان ها و یورا هم همینطور
×:نه نه نه شوخیه دیگه نه
علامت سان ها÷علامت پدر بزرگ=
÷:باشه مشکلی نیست ولی هیچ عشقی اینجا شکل نمیگیره
+:من میرم با اجازه
از زبان بنده
ا.ت رفت پیش کای دوست پسرش و شب رو اونجا موند صبح اومد خونه
پایان زبان نویسنده
+:سلام
مامان ا.ت :معلوم هست کدوم گوری بودی نگرانت بودیم
+:خب نباشین نگران من نباشین مگه مجبورتون کردم تازه ۲۳ سالمه میتونم خودم تصمیم بگیرم و پدر بزرگ من امروز میام شرکت و استفا نامم رو بهتون میدم دیگه نمیخوام توی شرکت جئون ها کار کنم
=:تو چطور انقدر گستاخ شدی ها *داد*
+:از وقتی که منو مجبور به چیزای بیخود کردی
یهو
پایان پارت اول سر کارشون ا.ت یاد حرف پدر بزرگ افتاد پس کارشو تموم کرد و رفت توی اتاق جلسه
پایان زبان نویسنده
+:سلام ببخشید دیر کردم
همه : مهم نیست
پدر بزرگ :خب ا.ت و جونگ کوک باید ازدوج کنین
+:چی نه قبول نمیکنم
-:منم همیطور
پدربزرگ :همین که گفتم سان ها و یورا هم همینطور
×:نه نه نه شوخیه دیگه نه
علامت سان ها÷علامت پدر بزرگ=
÷:باشه مشکلی نیست ولی هیچ عشقی اینجا شکل نمیگیره
+:من میرم با اجازه
از زبان بنده
ا.ت رفت پیش کای دوست پسرش و شب رو اونجا موند صبح اومد خونه
پایان زبان نویسنده
+:سلام
مامان ا.ت :معلوم هست کدوم گوری بودی نگرانت بودیم
+:خب نباشین نگران من نباشین مگه مجبورتون کردم تازه ۲۳ سالمه میتونم خودم تصمیم بگیرم و پدر بزرگ من امروز میام شرکت و استفا نامم رو بهتون میدم دیگه نمیخوام توی شرکت جئون ها کار کنم
=:تو چطور انقدر گستاخ شدی ها *داد*
+:از وقتی که منو مجبور به چیزای بیخود کردی
یهو ....
یعنی چی شد
پایان پارت اول
لطفا حمایت شه گرچه نمیشه ولی گفتم 🙂
+:مامان من صبحانه نمیخورم شرکت کلی کار دارم
پدربزرگ:دخترم امروز با تو و جونگ کوک کار دارم همینطور یورا و سان ها
+:با منو برادرم و یورا کوک چیکار دارین
پدر بزرگ: میگم موقع ناهار همه بیاین اتاق جلسه +: چشم
از زبان منننن
همه رفتنصبح با الارم گوشیم بیدار شدم لباسمو عوض کردم (استایل دوم ) تینت کمی زدم و رفتم توی سالن چون باید میرفتیم شرکت (تادا ا.ت توی شرکت معماری کار میکنه البته معمار داخلی مالک اونا هست و مدریت اونجا رو داره )
+:مامان من صبحانه نمیخورم شرکت کلی کار دارم
پدربزرگ:دخترم امروز با تو و جونگ کوک کار دارم همینطور یورا و سان ها
+:با منو برادرم و یورا کوک چیکار دارین
پدر بزرگ: میگم موقع ناهار همه بیاین اتاق جلسه
+: چشم
از زبان منننن
همه رفتن سر کارشون ا.ت یاد حرف پدر بزرگ افتاد پس کارشو تموم کرد و رفت توی اتاق جلسه
پایان زبان نویسنده
+:سلام ببخشید دیر کردم
همه : مهم نیست
پدر بزرگ :خب ا.ت و جونگ کوک باید ازدوج کنین
+:چی نه قبول نمیکنم
-:منم همیطور
پدربزرگ :همین که گفتم سان ها و یورا هم همینطور
×:نه نه نه شوخیه دیگه نه
علامت سان ها÷علامت پدر بزرگ=
÷:باشه مشکلی نیست ولی هیچ عشقی اینجا شکل نمیگیره
+:من میرم با اجازه
از زبان بنده
ا.ت رفت پیش کای دوست پسرش و شب رو اونجا موند صبح اومد خونه
پایان زبان نویسنده
+:سلام
مامان ا.ت :معلوم هست کدوم گوری بودی نگرانت بودیم
+:خب نباشین نگران من نباشین مگه مجبورتون کردم تازه ۲۳ سالمه میتونم خودم تصمیم بگیرم و پدر بزرگ من امروز میام شرکت و استفا نامم رو بهتون میدم دیگه نمیخوام توی شرکت جئون ها کار کنم
=:تو چطور انقدر گستاخ شدی ها *داد*
+:از وقتی که منو مجبور به چیزای بیخود کردی
یهو
پایان پارت اول سر کارشون ا.ت یاد حرف پدر بزرگ افتاد پس کارشو تموم کرد و رفت توی اتاق جلسه
پایان زبان نویسنده
+:سلام ببخشید دیر کردم
همه : مهم نیست
پدر بزرگ :خب ا.ت و جونگ کوک باید ازدوج کنین
+:چی نه قبول نمیکنم
-:منم همیطور
پدربزرگ :همین که گفتم سان ها و یورا هم همینطور
×:نه نه نه شوخیه دیگه نه
علامت سان ها÷علامت پدر بزرگ=
÷:باشه مشکلی نیست ولی هیچ عشقی اینجا شکل نمیگیره
+:من میرم با اجازه
از زبان بنده
ا.ت رفت پیش کای دوست پسرش و شب رو اونجا موند صبح اومد خونه
پایان زبان نویسنده
+:سلام
مامان ا.ت :معلوم هست کدوم گوری بودی نگرانت بودیم
+:خب نباشین نگران من نباشین مگه مجبورتون کردم تازه ۲۳ سالمه میتونم خودم تصمیم بگیرم و پدر بزرگ من امروز میام شرکت و استفا نامم رو بهتون میدم دیگه نمیخوام توی شرکت جئون ها کار کنم
=:تو چطور انقدر گستاخ شدی ها *داد*
+:از وقتی که منو مجبور به چیزای بیخود کردی
یهو ....
یعنی چی شد
پایان پارت اول
لطفا حمایت شه گرچه نمیشه ولی گفتم 🙂
- ۱۴۰
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط