{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

..جادویی عشق part ۶۷

..جادویی عشق part ۶۷

خواب میدیدم کلی گاو یه دفعه سمت وی حمله ور شدن..

بزرگ و سیاه و ...وحشي

داشتن میرسیدن بهش.

میخواستن لهش کنن.

وحشت زده از خواب پریدم و داد زدم: وی..

تند شونه مو گرفت و گفت من اینجام... من اینجام

سریع نگاش کردم.

اتاق تاریک بود.

کنارم نشسته بود و نگران نگام میکرد

کنارم بود. وی کنارم بود.

با نفس نفس و هدایت دستش دراز کشیدم و گفتم: وی...گاو..گاو

نه..

گنگ گفت:گاو چيه؟ اروم باش..تب داري خواب بد ديدي.. اشک تو چشمام جمع شد و مظلوم :گفتم گاو نه..تو روخدا..من

میترسم.

سریع گفت: باشه..گاو نه..اروم باش..

خیره نگاش کردم

پارچه خیس رو از روي پیشونیم برداشت و روي صورتم کشید و

:گفت بخواب من همینجام...

اروم چشماي بيجون و خسته ام رو روي هم گذاشتم. صداي آنا رو شنیدم که گفت آقا شما تشریف ببرین استراحت کنین

من پیشش میمونم

وی اروم گفت: نیاز نیست..خودم میمونم..برو..

راحت خوابم برد.

اروم چشمامو باز کردم.

هوا گرگ و میش بود ولی هنوز صبح نشده بود..

پام درد میکرد.

پردرد صورتمو تو هم کشیدم و سعی کردم پامو تکون بدم..اما

نمیشد..

وی-خيلي درد داري؟ سریع نگاش کردم

هنوز کنار تخت رو صندلي نشسته بود و نگام میکرد.

متعجب گفتم هنوز نرفتین بخوابین؟

سر به نه تکون داد و گفت میخوای باز دکتر رو خبر کنم؟

لرزون گفتم نه..

سکوت کرد.

به پام نگاهی انداختم که دیدم البرت زیر پام سرشو رو تخت گذاشته

بود و انگار خواب بود.

گنگ گفتم:آلبرت..

وی بي قراري ميكرد برات.. انقدر گریه میکرد که ترسیدم بیدارت

کنه..مجبور شدم بذارم بیاد تو..

نگاش کردم

عمیق گفت:همه رو خيلي نگران کردي..

اروم گفتم گاو داري؟

نرم خندید و دستش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت:هنور تب

داري..

سرمو عقب کشیدم و گفتم داري؟

با لبخند نگام کرد و گفت چندتا گاو از پدرم به ارث رسیده...خیلی

وقته سري بهشون نزدم چطور؟ چرا انقدر پیله کردی به گاو؟

نرو سراغشون...گاو خوب نیست.. وحشین ، سنگینی

چشماشو باريك كرد و گفت:چي؟

قول بده نميري به گاو ها سربزني.. کلافه گفت داری هزیون ..میگی

بلند :گفتم قول بده نميري دقیق نگام کرد.

تند گفتم:قول بده..

خیره تو چشمام گفت: نمیرم..قول میدم..

قول الكي نديااا...

لبخند مهربونی زد و :گفت نمیرم. حالا بخواب.

خیالم یه ذره راحت شد.

لبخند باریکی زدم و اروم چشمامو بستم و گفتم رو قولت حساب

میکنم.

و خوابیدم.

با صداي داد يکي هشیار شدم.

بلند صدا زد: تایکا.. تایکا كجايي؟

اميلي..

صداي اميلي بود.

هنوز شدید خوابم میومد بیجون چشمامو بیشتر به هم فشردم..

اميلي-تایکا..

حس

کردم وی کنارم سریع بلند شد و رفت بیرون.

وی هییسسس..داد نزن

اروم چشمامو باز کردم.

نور روز تمام اتاق رو پرکرده بود.

پس بالاخره این شب پردرد و لعنتي تموم شد.

به زور سعی کردم پامو ببینم.

با پارچه سفيدي بسته شده بود و روي بالشت کوچیکی بود..

دردش یه کم بهتر بود..

صداشون رو از بیرون اتاق میشنیدم.

اميلي-تایکا کجاست؟

و خودش سریع :گفت رفته؟ وی خواهش میکنم جوابمو بده.. رفته؟

وی-عه... چته؟ یه دقیقه اروم باش

اميلي غمزده و ناراحت گفت پس رفته قول داد قبل رفتنش بهم

میگه... اون قول داده بود.

وی گنگ گفت: قول؟ قول چي؟چي داري ميگي؟

امیلي کلافه گفت: قول داد اگه خواست بره بهم خبر میده.. وی با صداي عجيبي :گفت مگه میخواد بره؟ اميلي گفت الان نمیشه ولی هر وقت شرایط و فرصتش براش فراهم

بشه میره.

و عصبي و بي طاقت گفت: حالا میشه درست حرف بزني؟رفته؟

وی خشك گفت نه... سگ...

نفسش رو بیرون داد و یه جوري گنگ گفت:سگ پاشو گاز گرفته..داره

استراحت میکنه
دیدگاه ها (۴)

جادویی عشق part ۶۸امیلی با ترس داد زد: چی؟ سگ؟ وی-هييسس..ارو...

جادویی عشق part ۶۹صبح شده بود. اروم بلند شدم. چيزي روي سينه ...

جادویی عشق part ۶۶دستش رو روی نیم رخم گذاشت و خودشو از روي ص...

جادویی عشق part ۶۵دیشب چه شبی بود چه مهموني هنوز جاي لبهاش ر...

جادویی عشق part 46هر سه بالا سرم با هرل و ولا صدام میکردن نر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط