{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جادویی عشق part ۶۶

جادویی عشق part ۶۶

دستش رو روی نیم رخم گذاشت و خودشو از روي صندلي پايين

کشید و تند گفت: هیچی نمیشه بهت قول میدم..زود زود باز

ميدويي..اروم..

داشتم از درد بیهوش میشدم

چشمام بیجون و خمار شد.

سریع و بلند :گفت نه...نه... خواهش میکنم. چشماتو نبند

سریع و بلند :گفت نه...نه... خواهش میکنم. چشماتو نبند

به زحمت سعی کردم چشمامو باز نگه دارم.

دستم رو خيلي محکم فشار داد و با ترس گفت: بیدار بمون..خواهش

میکنم. الان دکتر میاد

نمیتونستم..

لرزون و با خواهش گفت: افسووون

زل زدم تو چشمای مشکیش پر از خواهشش

لرزون و با بغض غریبی گفت: خواهش میکنم..چشماتو نبند.. به زور سعی کردم چشمامو باز نگه دارم دستشو روي نيم رخم کشید و زمزمه کرد افرین آفرین.. همینه... همینه

دختر قوي من..

صداي در اومد.

سریع برگشت و عصبي :گفت کدوم گوري بودي؟ مرد غریبه ای تند گفت: ببخشید آقا...

دیگه نمیتونستم.. چشمام بیحال روي هم افتاد.

یه دفعه با درد شديدي تو پام چشم باز کردم و وحشت زده سعي

کردم بشینم

دست مردونه و محکمی سریع بازوم رو گرفت و گفت:اروم اروم...بلند

نشو..هیچی نیست..

تند نگاش کردم.

وی..

مقاومتم کم شد.

بهش اعتماد داشتم

نرم خوابوندم

با حلقه اشك توي چشمم به پام نگاه کردم.

مرد غریبه مسني داشت باپام ور میرفت و...

از شدت ترس چيزي که دستش بود جا خوردم و نزديك بود سکته

کنم... نفسم بند اومد..

دستش یه سوزن بزرگ بود که نخ کلفتی ازش رد شده بود..

نه..نه...

میخواست پامو بخیه بزنه

اینجوري؟ بدون مسكن؟ بدون بیهوشی؟ با این سوزن؟ حتي بدون بي

حسي؟؟

نه..

سوزن رو سمت پام برد وحشت زده داد زدم نه...نه...

و سعی کردم از جام بلند شم.

وی محکم شونه مو گرفت.

با التماس به دستش چنگ زدم و داد زدم نه.. تو روخداا.. تو رو

خداا.. بدون بيهوشي نميتونه..نمیتونه..

صداي گريه البرت از پشت در میومد

داد زدم نمیتونه

وی تند صورتم رو سمت خودش چرخوند و صورتش رو نزديك

صورتم کرد.

وحشت زده گفتم نه. خواهش میکنم

صورتمو محکم نگه داشت و گفت هیسسس. زود تموم میشه..قول

میدم

با ترس زل زدم تو چشماش و اشک تو چشمم جمع شد. یه دفعه لباشو روی پیشونیم گذاشت و زمزمه کرد: اینطور نگام نکن.. دفعه حس کردم پام داره سوراخ میشه..

نفسم بند اومد.

با درد ناله شدیدی کردم و جیغ کشیدم و سعی کردم سرمو بچرخونم

ولي محكم سرمو نگه داشت..

چشمام و لبامو خيلي محكم به هم فشار دادم..

داشتم خفه میشدم..

محکم صورتمو نوازش کرد و گفت: نریز تو خودت..

دندونامو خیلی محکم به هم فشار دادم

دکتر اقا.. نذارین دندوناشو محکم فشار بده. چيزي لاي دندوناش

بذارين..

وی سریع فکم رو گرفت و سعی کرد بازش کنه و با استرس

گفت: تایکا

نمیتونستم..

داد زد باز کن دهنتو

و محکم فکم رو کشید و دهنمو باز کرد.

سریع دور و برش رو نگاه کرد و وقتي چيزي نديد سریع دستش رو

توي دهنم

گذاشت..

شوکه نگاش کردم

مطمین گفت هر چقدر دردت اومد دستمو گاز بگیر..

تند سر به نه تکون دادم.

سر تکون داد و گفت هیچی نمیشه

اشکی از چشمام سر خورد..

باز تيزي فرو شد توي پام..

بدون کنترل از شدت درد دندونامو خيلي محکم فشردم.. صورتشو نرم توهم کشید و سرمو جلو کشید تا دیدم رو سد کنه

پامو نبینم

نفسام تند و مقطع شده بود.

هر لحظه که دردم زیاد میشد دستش رو گاز میگرفتم.

سعی میکردم اینکارو نکنم ولي

حالم خيلي بد بود..

دردم خيلي زياد بود. خيلي

درمونده چشمامو بستم و با دستش توی دهنم به زور هق هق کردم.. دست آزادش رو دلسوزانه روی موهام کشید..

از درد داشتم بیهوش میشدم و اونقدر بی صدا داد زده بودم و گاز گرفته بودم که دیگه جوون و تواني توي بدنم نمونده بود..

خيلي بيجون به زور به پام نگاه کردم. يه چيزاي گياه مانند له شده و سبز روي زخمم بود و داشت با پارچه

ای میبستش

بدنم میلرزید و سینه ام مقطع و پردرد بالا و پایین میشد.

مایع شوري رو توی دهنم حس میکردم..

خون

متعجب و گنگ دندونامو شل کردم.

وی اروم دستش رو از دهنم خارج کرد

واااي..وااي خداي من..

از دستش خوني جاري بود..

شرمگین و با بغض نگاش کردم

تند گفت:هیچی نیست..

و سریع پارچه اي از رو زمین برداشت و دور دستش پیچید

با بغض به زور :گفتم ببخشید.. من... من...

مهربون لبخند زد و دستش رو روی نیم رخم کشید و :گفت واقعا هیچی نیست تو خوب باش... من خوبم...

چشمای بیحالم نیمه بسته شد.

دیگه جوون نداشتم

وی به نام نگاه کرد و گفت:حطوره؟

وی به پام نگاه کرد و گفت: چطوره؟

دکتر-خوبه..زخمش رو دوختم.

و بلند شد و شیشه قهوه اي کوچيکي سمت وی گرفت و گفت یه کم از اینو هر دفعه بريزين توي غذاهاش تا کامل خوب شه.. وی ازش گرفت و سر تکون داد.
دیدگاه ها (۴)

..جادویی عشق part ۶۷خواب میدیدم کلی گاو یه دفعه سمت وی حمله ...

جادویی عشق part ۶۸امیلی با ترس داد زد: چی؟ سگ؟ وی-هييسس..ارو...

جادویی عشق part ۶۵دیشب چه شبی بود چه مهموني هنوز جاي لبهاش ر...

جادویی عشق part ۶۴با لذت خندیدم. موسيقي تموم شد.. وی دستش رو...

جادویی عشق part 39نكني و حنجره خودتم پاره نکني؟ عصبي :گفتم چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط