جادویی عشق part ۶۵
جادویی عشق part ۶۵
دیشب چه شبی بود
چه مهموني
هنوز جاي لبهاش روی گونه میسوخت و این نشونه خيلي بدي بود... به لباس قشنگم که روي صندلي بود زل زدم
همه خاطرات شیرین دیشب تو ذهنم نقش بست.
وی و یه مرد چاق تو اتاق کارش بودن
حوصله ام سر رفته بود رفتم توی باغ تا قدم بزنم چرخي تو باغ زدم که یه دفعه یه سگ خيلي بزرگ و سیاه جلوم سبز
شد.
واي..
وحشت زده نگاش کردم.
قلبم داشت از ترس کنده میشد.
سعی کردم بي حركت وایستم..
چرا این وحشي رو نبستن؟
دندونای تیز و سفیدش رو نشونم داد که قلبم ریخت
واااي.. چیکار کنم؟
لرزون به قدم عقب برداشتم که یه دفعه پارس خيلي بلندي کرد و
حمله کرد سمتم.
جيغ بنفشی کشیدم و شروع کردم به دویدن
بلند و با ترس داد زدم: كمككك.. كمككككك...
با آخرین سرعتم دویدم سمت عمارت و جیغ کشیدم.
از ترس داشتم سکته میکردم
یه دفعه وی مشوش از عمارت دوید بیرون و با دیدن من اونجوري تند و مشوش دستاشو جلو گرفت و بلند گفت:ندو..ندو تایکا..
با ترس داد زدم تیکه تیکه ام میکنه...
تند گفت نمیکنه تایکا وايستااا...
نمیتونستم..
میترسیدم
مرد حاة اومد كنار وی.
مرد چاق اومد کنار وی
وی عصبي مرد چاق هول گفت: سگم بی آزاره...نمیدونم..
داد زد: جیك این حیوون کثیفت رو جمع کن..
و داد زد و سگش رو صدا زد ولي سگ بي توجه دنبالم میدوید..
از ترس داشتم خفه میشدم
جیغ زدم.
یه دفعه سگه پایین لباسم رو گرفت.
وی داد زد: تایکا
محکم کشید که پرت شدم و رو زمین
جيغ خيلي بلندي كشيدم و با ترس خيلي خيلي زيادي نگاش کردم که بدون درنگ پامو گاز گرفت
از درد شديدي یه دفعه بلند داد زدم و صورت تو هم کشیدم و تند
پامو تکون دادم.
دردش تو تمام وجودم پیچید و اشك توي چشمام جمع شد.
فریاد پردردي زدم. یه دفعه شمشيري توي شکم سگه فرو رفت و با ناله زوره مانندي
پخش زمین شد.
وی با شمشیر خونی تند کنارم نشست و وحشت زده گفت: تایکا..
از درد داشتم خفه میشدم
لبامو خيلي محکم به هم فشردم تا زار نزنم..
تمام وجودم داشت میلرزید.
مرد خپل دوید جلو و داد زد: سگم
وی داد زد: گمشو از جلو چشمام
تند تند از درد خیلی شدیدم ناله کردم و نفس نفس زدم. وی تند دو طرف گردنم رو گرفت و سرم رو بلند کرد و تند تند و
هول گفت: جان جان... هیچی نیست.
و سریع و نگران به پام نگاه کرد و داد زد: جورج دکتر رو خبر
كن... خيلي سريع..
خيلي درد داشتم..خيلي
اصلا پامو حس نمیکردم
وی سریع به پام نگاه کرد.
با درد به زور گفتم پامو.. حس نمیکنم
از شدت درد حتی نمیتونستم حرف بزنم و اشکی با درد از گوشه
چشمم جاري شد.
تند انگشت شستش رو روی اشکم کشید و با تشویش گفت:هیچی
نیست..هیچی نیست.
سويسر
نیست..هیچی نیست.
یه دفعه اروم و دردناک زدم زیر گریه.
نگران داد زد:دکتر چي شد؟
اروم دستش رو برد زیر تنم و نگران گفت اروم
لبامو خيلي سفت گاز گرفتم..
اونقدر دردم شدید بود که حس میکردم با فشار دندونام لبم رو پاره
میکنم. با گریه لرزون پیرهنش رو تو مشتم گرفتم
تند و اروم :گفت گریه نکن. خواهش میکنم. خوب میشی
نباید گریه میکردم... اما...
محکم تن پردرد و لرزونم رو مچاله کردم و زار زدم سریع رو دستاش بلندم کرد و هول :گفت دکتر الان میاد.. الان میاد
با درد شدید خیلی بلند ناله کردم
جریان خون جاري از پامو حس میکردم شدید بود مثل دردم
لحظه
به لحظه شدیدتر شدن درد مچم رو حس میکردم.
تند بردم داخل.
سینه اش خیلی تند بالا و پایین میشد
آنا با ترس گفت:آقا..
وی داد زد این دکتر کدوم گوریه؟
آنا هول گفت: جورج رفته اقا... از دادش لرزیدم.
وی مضطرب و اروم گفت ببخشید
و تند از پله ها بردم بالا و تند روي تختي خوابوندم
نمیتونستم تحمل کنم.
داغون از درد به خودم پیچیدم و اروم و بي صدا گریه میکردم.
تند دستم رو گرفت و کنار تخت رو صندلي نشست.
پاهاشو تند تند و پر استرس و بي قرار تکون میداد.
دیگه نفسم بالا نمیومد
به زور نفس نفس زدم.
دیشب چه شبی بود
چه مهموني
هنوز جاي لبهاش روی گونه میسوخت و این نشونه خيلي بدي بود... به لباس قشنگم که روي صندلي بود زل زدم
همه خاطرات شیرین دیشب تو ذهنم نقش بست.
وی و یه مرد چاق تو اتاق کارش بودن
حوصله ام سر رفته بود رفتم توی باغ تا قدم بزنم چرخي تو باغ زدم که یه دفعه یه سگ خيلي بزرگ و سیاه جلوم سبز
شد.
واي..
وحشت زده نگاش کردم.
قلبم داشت از ترس کنده میشد.
سعی کردم بي حركت وایستم..
چرا این وحشي رو نبستن؟
دندونای تیز و سفیدش رو نشونم داد که قلبم ریخت
واااي.. چیکار کنم؟
لرزون به قدم عقب برداشتم که یه دفعه پارس خيلي بلندي کرد و
حمله کرد سمتم.
جيغ بنفشی کشیدم و شروع کردم به دویدن
بلند و با ترس داد زدم: كمككك.. كمككككك...
با آخرین سرعتم دویدم سمت عمارت و جیغ کشیدم.
از ترس داشتم سکته میکردم
یه دفعه وی مشوش از عمارت دوید بیرون و با دیدن من اونجوري تند و مشوش دستاشو جلو گرفت و بلند گفت:ندو..ندو تایکا..
با ترس داد زدم تیکه تیکه ام میکنه...
تند گفت نمیکنه تایکا وايستااا...
نمیتونستم..
میترسیدم
مرد حاة اومد كنار وی.
مرد چاق اومد کنار وی
وی عصبي مرد چاق هول گفت: سگم بی آزاره...نمیدونم..
داد زد: جیك این حیوون کثیفت رو جمع کن..
و داد زد و سگش رو صدا زد ولي سگ بي توجه دنبالم میدوید..
از ترس داشتم خفه میشدم
جیغ زدم.
یه دفعه سگه پایین لباسم رو گرفت.
وی داد زد: تایکا
محکم کشید که پرت شدم و رو زمین
جيغ خيلي بلندي كشيدم و با ترس خيلي خيلي زيادي نگاش کردم که بدون درنگ پامو گاز گرفت
از درد شديدي یه دفعه بلند داد زدم و صورت تو هم کشیدم و تند
پامو تکون دادم.
دردش تو تمام وجودم پیچید و اشك توي چشمام جمع شد.
فریاد پردردي زدم. یه دفعه شمشيري توي شکم سگه فرو رفت و با ناله زوره مانندي
پخش زمین شد.
وی با شمشیر خونی تند کنارم نشست و وحشت زده گفت: تایکا..
از درد داشتم خفه میشدم
لبامو خيلي محکم به هم فشردم تا زار نزنم..
تمام وجودم داشت میلرزید.
مرد خپل دوید جلو و داد زد: سگم
وی داد زد: گمشو از جلو چشمام
تند تند از درد خیلی شدیدم ناله کردم و نفس نفس زدم. وی تند دو طرف گردنم رو گرفت و سرم رو بلند کرد و تند تند و
هول گفت: جان جان... هیچی نیست.
و سریع و نگران به پام نگاه کرد و داد زد: جورج دکتر رو خبر
كن... خيلي سريع..
خيلي درد داشتم..خيلي
اصلا پامو حس نمیکردم
وی سریع به پام نگاه کرد.
با درد به زور گفتم پامو.. حس نمیکنم
از شدت درد حتی نمیتونستم حرف بزنم و اشکی با درد از گوشه
چشمم جاري شد.
تند انگشت شستش رو روی اشکم کشید و با تشویش گفت:هیچی
نیست..هیچی نیست.
سويسر
نیست..هیچی نیست.
یه دفعه اروم و دردناک زدم زیر گریه.
نگران داد زد:دکتر چي شد؟
اروم دستش رو برد زیر تنم و نگران گفت اروم
لبامو خيلي سفت گاز گرفتم..
اونقدر دردم شدید بود که حس میکردم با فشار دندونام لبم رو پاره
میکنم. با گریه لرزون پیرهنش رو تو مشتم گرفتم
تند و اروم :گفت گریه نکن. خواهش میکنم. خوب میشی
نباید گریه میکردم... اما...
محکم تن پردرد و لرزونم رو مچاله کردم و زار زدم سریع رو دستاش بلندم کرد و هول :گفت دکتر الان میاد.. الان میاد
با درد شدید خیلی بلند ناله کردم
جریان خون جاري از پامو حس میکردم شدید بود مثل دردم
لحظه
به لحظه شدیدتر شدن درد مچم رو حس میکردم.
تند بردم داخل.
سینه اش خیلی تند بالا و پایین میشد
آنا با ترس گفت:آقا..
وی داد زد این دکتر کدوم گوریه؟
آنا هول گفت: جورج رفته اقا... از دادش لرزیدم.
وی مضطرب و اروم گفت ببخشید
و تند از پله ها بردم بالا و تند روي تختي خوابوندم
نمیتونستم تحمل کنم.
داغون از درد به خودم پیچیدم و اروم و بي صدا گریه میکردم.
تند دستم رو گرفت و کنار تخت رو صندلي نشست.
پاهاشو تند تند و پر استرس و بي قرار تکون میداد.
دیگه نفسم بالا نمیومد
به زور نفس نفس زدم.
- ۷۳۲
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط