{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفته بودم ساعت فروشی. بین اونهمه ساعت رنگارنگ و جورواجور

رفته بودم ساعت فروشی. بین اونهمه ساعت رنگارنگ و جورواجور یه جفت ساعت رو انتخاب کردم و گذاشتم جلو فروشنده. ساعت مردونه اش رو در آوردم و از فروشنده پرسیدم: "آقا این چند؟" فروشنده یه نگاهی بهم انداخت و گفت: "همین یدونه؟!" گفتم: "خب آره!" فروشنده یه دستمال از زیرِ پیشخون برداشت و درحالیکه داشت ویترین رو تمیز میکرد گفت :"اونا جفتی ان، تکی قیمتی ندارن" از نگاه سردش خوشم نیومد. انگار ارث_باباشو ازم طلب داشت! ساعت رو گذاشتم سر جاش و از مغازه اومدم بیرون. کلاه لبه دارم رو گذاشتم رو سرم، دستامو کردم تو جیب شلوارمو یادِ جمله ای افتادم که چند وقت پیش واسه آخرین بار بهم گفته بودی: "تو بعدِ من هیچ ارزشی نداری ... همونجوری که من بعدِ تو ... ولی با تقدیر نمیشه جنگید ... اگه بخای خلافِ عقربه ساعت بری همیشه یا عقبی یا بیش از اندازه جلو ..."
دیدگاه ها (۳)

از بعضی اتفاق ها که عبور کنی دیگه هیچ چیز نه اونقدر سخته نه ...

گاهی وقتا آدم جوری کم میاره که حتی نمیخواد ی نفس بکشه تا زند...

😐

هوی من های های های های😐 😐 😐 😐 😐 😐 😐 😐

in your eyes

شغل پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط