{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۲


اوبیتو روی صندلی توی حیاط بیمارستان نشسته بود، به سوالی که داخل اتاق از خودش پرسیده بود فکر میکرد. حس تنهایی خیلی ناگهانی به سراغش امده بود و بعد خیلی ناخوداگاه شروع به مرور کردن خاطراتش کرد. بار تنهایی و اینکه برای اولین بار کسی را کشته بود روی دوشش سنگینی میکرد.

وقتی پدر کاکاشی از او خداحافظی کرد تا برگردد خانه، کاکاشی شروع کرد دنبال اوبیتو بگردد. در اتاق رین را زد.
"بله؟ کاکاشی تویی، چی شده؟"
K:"سلام رین. تو اوبیتو رو ندیدی؟"
R:"فکر کنم نزدیک در حیاط دیدمش."
کاکاشی راه افتاد، از راهرو رد شد. در شیشه ای بیمارستان را که باز کرد، با اوبیتو که همینجوری برای خودش نشسته بود روی نیمکت مواجه شد.
"توی خودتی، چی شده؟"
کاکاشی نشست کنار اوبیتو، نگاهش به بانداژ دست های او پایین امد.
"چیزی نشده، اومدم هوا بخورم."
کاکاشی ابرویی بالا انداخت، قیافه ی وا رفته ی اوبیتو چیز دیگری را نشان میداد. با شانه اش به شوخی زد به شانه ی او، ولی مثل قبل اوبیتو را سرحال نیاورد.
"قیافت به اونایی که اومدن هواخوری نمیخوره."
O:"هیچی. میخوام برگردم کافه."
کاکاشی کمی شوکه شد:"چرا انقد یهویی؟"
O:"حسش اومد. دلم برای استاد تنگ شده."
اوبیتو گفت و بعد ساکت شد، چون ته قلبش حس میکرد 'استاد' ممکن است تنها کسی باشد که ممکن است نگران او باشد. از جایش بلند شد.
"دنبالم نیا، باشه کاکاشی؟ تو هنوز باید تو بیمارستان بمونی."
کاکاشی داشت کم کم حس بدی از این قضیه میگرفت، شروع کرد به پا فشاری کردن:"تو وضعت از من بدتره، نمیتونی همینجوری بذاری بری."
O:"نمیخواد انالیزم کنی، خوبم."
اوبیتو گفت، ولی اینبار لحنش کمی تند از دهانش بیرون امد، کاکاشی جا خورد.
K:"من انالیزت نمیکنم، دارم راهنماییت میکنم."
O:"ولی یجوریه انگار داری دستور میدی."
K:"چت شده تو؟ یهویی میری، اعصابت خورد میشه، الانم که میخوای با این وضعت بری کافه."
O:"تو چرا انقد گیر میدی، ها؟"
اوبیتو با اخم به کاکاشی نگاه کرد، ولی وقتی چهره ی کاکاشی را دید چیزی توی دلش تکان خورد. کاکاشی رویش را انطرف کرد و وانمود کرد ناگهانی به تماشای درخت ها علاقه مند شده.
"چون...نگرانتم."
سعی کرد خیلی یواش و زیر بگوید، ولی اوبیتو شنید. و اینبار حس کرد فقط گوشش نمیشنود، بلکه قلبش هم ان را حس میکند. اولین نفری که بی ریا نگرانش شد.
دیدگاه ها (۲)

عکس. همینجوری.

پارت ۲۴مرخصی بیمارستان چند روز دیرتر امد. اوبیتو فقط بخاطر ا...

پارت ۲۲صبح اول صبح، اوبیتو حس کرد بیش تر از این نمیتواند تاب...

داره کمبود ایده بهم دست میده، پس شاااووید یکم طول کشید بعدیا

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

پارت ۱۴وحشت سرتاپای کاکاشی را گرفت، سریع شانه ی اوبیتو را گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط