{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۴


مرخصی بیمارستان چند روز دیرتر امد. اوبیتو فقط بخاطر اینکه زخم هاش خوب بشود تصمیم گرفت بماند (ارواح عمش. فقط زخم، ارههه). این چند روز هم اتاقی بودن با کاکاشی یجورایی بهش خوش گذشته بود. پاسور بازی کردند، جوک های مسخره گفتند، لحظات زیادی را کنار هم خندیدند. رین روز قبلش مرخص شد، و فرداش بالاخره روز موعود برای ان دوتا هم رسیده بود.
"هوای بیرون بیمارستان، اخیشش."
اوبیتو گفت و خودش را کش داد، درد بدنش خیلی بهتر شده بود. با لبخند برگشت طرف کاکاشی.
"نمیخوای اون عصاها رو بذاری کنار؟"
کاکاشی نگاهی به عصاهایی که این چند وقت با کمکشان راه میرفت انداخت، بعد اه کشید‌.
"حس یادگاری میدن اخه."
O:"برووو. کدوم الاغی یادگاری عصا نگه میداره؟"
کاکاشی از زیر ماسکش پوزخند زد:"همین الاغ رو به روت."

رابطه شان از اوایل خیلی بهتر شده بود، اگر بخواهیم خوب بررسی کنیم. رقیب هایی که اوایل چشم دیدن همدیگر را نداشتند، یجورایی رابطه عمیق تری ایجاد کرده و حالا کم کم دارند خوش گذرانی کنار همدیگر را یاد میگیرند. به هر حال، هیچ دانه ای از اول درخت نبوده.
"جدی جدی میخوای باهام بیای تا کافه؟":O
K:"چرا نیام؟ ولی هر چی حاضر کنی میخورما."
O:"مگه سراشپز مفت گیر اوردی مردک؟"
کاکاشی نیشخند زد. کوچولو و زیر لب، ولی به هر حال خنده بود. با گذشت زمان، شروع به درک کردن جنبه ی شوخ طبع اوبیتو کرده بود، خودش هم میتوانست بگوید روحیه اش باز تر شده.
اوبیتو در کافه را باز کرد و با اولین نفری که دید، گل از گلش شکفت.
O:"سلام استاد جونم!"
زنی که پشت پیشخوان نشسته بود سرش را بالا اورد، با دیدن اوبیتو صورتش روشن شد. از روی صندلی اش بلند شد.
؟:"خدای من اوبیتو! پسره ی کله خر تا الان کجا بودی؟"
و اوبیتو را کشید توی بغلش، او هم که از خدا خواسته محکم تر بغل کرد. بعد که جدا شوند، دست کاکاشی را گرفت و کشید جلو.
O:"ایندفعه تنها نیومدم، دوستمو اوردم."
و با ذوق کاکاشی را نگاه کرد. و امکان نداشت اگر همه ی این نگاه ها و ان کلمه، باعث لرزیدن دل کاکاشی نمیشد.
K:"چاپلوسی نکن، ایندفعه ظرفاتو نمیشورم."
و دوباره سعی کرد به خودش قول بدهد:'هپروت نشو کاکاشی، درسته. فقط دوست، قرار نیست چیز دیگه ای باشه.'
ولی قضاوت با شما. اگر انها توانسته باشند از رقیب هایی که از هم متنفرند به دوست تبدیل شوند، ایا امکان دارد که از همان دوست به چیز فراتری هم تبدیل شوند؟
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲۵تقریبا عصر شده بود، اوبیتو کارهای مربوط به کافه را ان...

پارت ۲۶اینطوری شد که اوبیتو شروع کرد اصرار کردن:"جنگل خیلی خ...

عکس. همینجوری.

پارت ۲۲اوبیتو روی صندلی توی حیاط بیمارستان نشسته بود، به سوا...

پارت ۴۴چند روز گذشته بود، کاکاشی کامل اسباب کشی کرد به خانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط