Chapter Seven, S², Part ¹⁶
Chapter Seven, S², Part ¹⁶
+ من نمیخوام که فراری باشم..
اینبار چشم های یونگی روی چهره ی سر به زیر جیمین سُر خورد...
+ حرفات همیشه مثل سمفونی ای هستن که تموم جونمو میلرزونن.. دنیای من پر از سایه ها و نجواهاس.. تکیه کردن بهشون سخته.. پس من قطعا کسی که از جنس سایه ها نباشه رو با دل و جون میپذیرم اما... اگر ادامه بدی.. از اینی که هستم ضعیف تر میشم... دنیای من عشق رو نمیطلبه.. با هر حرف تو، تو دنیایی از ستاره های ریز که بین موهات پنهان میشن و باعث درخششت میشن غرق میشم... همین حالاشم به قدری ضعیف شدم که تمام جونم درد میکنه، اگه نتونم نجاتت بدم چی؟ این چیزیه که اون طلسم لعنتی میخواد... اون میخواد جلوی چشم خودم خون عزیزترین کسم رو بگیره.. فکر کردی من تهی از هر حسی ام؟
نه.. اینطور نیست... من پر ترین آدم هستی ام، پر ترین آدم هستی با احساسات مختلف که همشون بر میگردن به تو. قصد من فرار نبود.. من مجبور به فرارم...
_ به خاطر من یا هر کس دیگه... نترس از اینکه بهم نزدیک شی.. تو نزدیک شو، ضعیف شو و یا به زانو بیفت! من اونجا خواهم بود.. من تو رو خواهم گرفت... تمام جونت درد میکنه؟ جونم به قربونت، باید زودتر میگفتی.. الآن جون من فقط به خاطر یه چیز اهمیت داره.. تو.. نمیزارم راحت از دستم بره مگر اینکه فدای تو بشه. من از جنس سایه ها نیستم پس بیا و به من تکیه کن.. تو شنونده ی نجواهایی، طلسم حرف میزنه، اما تو گوش نکن. بیا سمت صدایی نرم تر که صاحبش خواهان عطر توئه.. اسم تو همین حالاشم دیگه رو زبون من نیست بلکه روی نفس منه.. پس بیا و خودتم وارد نفسم شو. تو فقط کلید نجات من نیستی بلکه امید پشت اون دری هستی که با دستای تو باز شده، من میخوام "تو" رو پشت اون در ببینم نه اینکه کسی باشی که در رو روم میبنده..
قطره اشکی روی گونه هاش غلتید...
_ لعنت به تمام کسانی که دو گوی مشکی ای که مال منن رو ترسناک خطاب کردن... وایسا.. اولین باریه که داری نگام میکنی... نکنه باز خوابم برده ها؟ واقعا این دو گوی مشکی خیره تو روح منن؟ این واقعیته؟...
+ یونگی..
با شنیدن کلمه ای که انگار تا الآن وجود نداشت انگار لحظه ای هر صدایی که وجود داشت خاموش شد..
+ این یه رویای پر تکرار نیست... من دارم بهت نگاه میکنم. من اسمت رو صدا زدم.. چون میخوام بعد از این بی توجه به چیزی که قراره پیش بیاد احساساتم رو رها کنم... میخوام جبران کنم بابت تمامیه حروف هایی که کلمه ساختن و کلماتی که جمله ساختن و از عواطف اعلیحضرت گفتن.... سرورم.. من مال شما.. فقط نگاه پر حسرتت رو ازم بگیر و جاش نگاه پر از عشقت رو بهم بده...
یونگی به جز حرفای جیمین فقط یه چیز دیگه رو حس کرد. خیس شدن چشم هاش و فرود اومدن قطرات بی رنگ اشکاش روی لباسش..
چشم هاش با ناباوری نوبتی نگاه میکرد به چشمای جیمین.. میتونست حالا بگه جیمینش نه؟... چشماش با پلک زدن های ریزی که بیشتر شبیه تیک بود محو صورتی بود که رو به روش قرار داشت... با تجربه کردن حسی جدید و نو، چشم هاش رو بست و روحش رو به آغوشی که حالا مثل لباسی تازه بر روی تنش نشسته بود تقدیم کرد.
.
.
***
ماه و فلک در حال چرخش بود. ماه شاهد حال دو شخصی بود که علاوه بر سرنوشتشون، قلب هاشون هم به هم گره خورده بود.
البته که خواسته ی یونگی برآورده شد و چهره ی معشوقه اش رو توی خواب دید.
معشوقه ای که درست اتاق کناری بود و اون شب توی تماشای کابوس های عابدش شریک بود. درسته، نور ماه شاهد خم دو چهره ای بود که تو خواب، کابوس های مشترکی رو پشت سر میزاشتن.
به هر حال، اینم گذشت.
در حرکت خورشیدِ درخشانِ روز، از این سو به اون سوی آسمون، اتفاقات روزمره در حال رخ دادن بودن.
درد امروز جیمین شدتش بیشتر بود و حالا میدونست دیگه دلیلش چه.. جمله ی داخل کتابی که همیشه میخوند، واضح و روشن توی ذهنش تکرار میشد. "هر شمنی گر دل به دل یار بسپارد دچار ضعف و درد خواهد شد و همچنین قدرتش سوسو خواهد زد". با اینکه این رو خوب میدونست اما با فهمیدن غم قلب بیچاره امپراطورش، دیگه نمیخواست اهمیتی بهش بده. از این به بعد تنها چیز مهمی که تو این دنیا براش وجود داشت، امپراطورش بود.. امپراطوری که حالا به علاوه ی کشورش، قلب اون رو هم تحت کنترل داشت...
+ من نمیخوام که فراری باشم..
اینبار چشم های یونگی روی چهره ی سر به زیر جیمین سُر خورد...
+ حرفات همیشه مثل سمفونی ای هستن که تموم جونمو میلرزونن.. دنیای من پر از سایه ها و نجواهاس.. تکیه کردن بهشون سخته.. پس من قطعا کسی که از جنس سایه ها نباشه رو با دل و جون میپذیرم اما... اگر ادامه بدی.. از اینی که هستم ضعیف تر میشم... دنیای من عشق رو نمیطلبه.. با هر حرف تو، تو دنیایی از ستاره های ریز که بین موهات پنهان میشن و باعث درخششت میشن غرق میشم... همین حالاشم به قدری ضعیف شدم که تمام جونم درد میکنه، اگه نتونم نجاتت بدم چی؟ این چیزیه که اون طلسم لعنتی میخواد... اون میخواد جلوی چشم خودم خون عزیزترین کسم رو بگیره.. فکر کردی من تهی از هر حسی ام؟
نه.. اینطور نیست... من پر ترین آدم هستی ام، پر ترین آدم هستی با احساسات مختلف که همشون بر میگردن به تو. قصد من فرار نبود.. من مجبور به فرارم...
_ به خاطر من یا هر کس دیگه... نترس از اینکه بهم نزدیک شی.. تو نزدیک شو، ضعیف شو و یا به زانو بیفت! من اونجا خواهم بود.. من تو رو خواهم گرفت... تمام جونت درد میکنه؟ جونم به قربونت، باید زودتر میگفتی.. الآن جون من فقط به خاطر یه چیز اهمیت داره.. تو.. نمیزارم راحت از دستم بره مگر اینکه فدای تو بشه. من از جنس سایه ها نیستم پس بیا و به من تکیه کن.. تو شنونده ی نجواهایی، طلسم حرف میزنه، اما تو گوش نکن. بیا سمت صدایی نرم تر که صاحبش خواهان عطر توئه.. اسم تو همین حالاشم دیگه رو زبون من نیست بلکه روی نفس منه.. پس بیا و خودتم وارد نفسم شو. تو فقط کلید نجات من نیستی بلکه امید پشت اون دری هستی که با دستای تو باز شده، من میخوام "تو" رو پشت اون در ببینم نه اینکه کسی باشی که در رو روم میبنده..
قطره اشکی روی گونه هاش غلتید...
_ لعنت به تمام کسانی که دو گوی مشکی ای که مال منن رو ترسناک خطاب کردن... وایسا.. اولین باریه که داری نگام میکنی... نکنه باز خوابم برده ها؟ واقعا این دو گوی مشکی خیره تو روح منن؟ این واقعیته؟...
+ یونگی..
با شنیدن کلمه ای که انگار تا الآن وجود نداشت انگار لحظه ای هر صدایی که وجود داشت خاموش شد..
+ این یه رویای پر تکرار نیست... من دارم بهت نگاه میکنم. من اسمت رو صدا زدم.. چون میخوام بعد از این بی توجه به چیزی که قراره پیش بیاد احساساتم رو رها کنم... میخوام جبران کنم بابت تمامیه حروف هایی که کلمه ساختن و کلماتی که جمله ساختن و از عواطف اعلیحضرت گفتن.... سرورم.. من مال شما.. فقط نگاه پر حسرتت رو ازم بگیر و جاش نگاه پر از عشقت رو بهم بده...
یونگی به جز حرفای جیمین فقط یه چیز دیگه رو حس کرد. خیس شدن چشم هاش و فرود اومدن قطرات بی رنگ اشکاش روی لباسش..
چشم هاش با ناباوری نوبتی نگاه میکرد به چشمای جیمین.. میتونست حالا بگه جیمینش نه؟... چشماش با پلک زدن های ریزی که بیشتر شبیه تیک بود محو صورتی بود که رو به روش قرار داشت... با تجربه کردن حسی جدید و نو، چشم هاش رو بست و روحش رو به آغوشی که حالا مثل لباسی تازه بر روی تنش نشسته بود تقدیم کرد.
.
.
***
ماه و فلک در حال چرخش بود. ماه شاهد حال دو شخصی بود که علاوه بر سرنوشتشون، قلب هاشون هم به هم گره خورده بود.
البته که خواسته ی یونگی برآورده شد و چهره ی معشوقه اش رو توی خواب دید.
معشوقه ای که درست اتاق کناری بود و اون شب توی تماشای کابوس های عابدش شریک بود. درسته، نور ماه شاهد خم دو چهره ای بود که تو خواب، کابوس های مشترکی رو پشت سر میزاشتن.
به هر حال، اینم گذشت.
در حرکت خورشیدِ درخشانِ روز، از این سو به اون سوی آسمون، اتفاقات روزمره در حال رخ دادن بودن.
درد امروز جیمین شدتش بیشتر بود و حالا میدونست دیگه دلیلش چه.. جمله ی داخل کتابی که همیشه میخوند، واضح و روشن توی ذهنش تکرار میشد. "هر شمنی گر دل به دل یار بسپارد دچار ضعف و درد خواهد شد و همچنین قدرتش سوسو خواهد زد". با اینکه این رو خوب میدونست اما با فهمیدن غم قلب بیچاره امپراطورش، دیگه نمیخواست اهمیتی بهش بده. از این به بعد تنها چیز مهمی که تو این دنیا براش وجود داشت، امپراطورش بود.. امپراطوری که حالا به علاوه ی کشورش، قلب اون رو هم تحت کنترل داشت...
- ۱۶۱
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط