{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven, S² , Part ¹⁴

Chapter Seven, S² , Part ¹⁴
< ارزشش رو داره... اگه تمامیه اینا.. ختم بشه به نجات جون سرورم.. اگه باعث میشه دیگه یونگی احساس ناراحتی نکنه.. برام مهم نیست

با لبخند کوچیک و درک کننده جیمین، با جونگ کوک از اتاق خارج شدن.

< هیونگ.. دیدی نباختم؟..

لبخند دلسوزانه ای زد.

× میدون جنگو آره ولی سلامتیتو باختی
< خوبیش اینه که الآن فرمانده ام نمیخواد بکشتم...
× بگیر بخواب بچه، بگیر بخواب که فرمانده ات ازت خیلی راضیه
.
.
بعد از رسیدگی به تهیونگ و برنامه ریزی برای فرداش سر روی بالش گذاشته بود.
حالا همه دیگه دور از تنش با آرامش سر گذاشته بودن روی بالش و به خواب رفته بود. اسب هایی که تمام امروز توسط صاحبانشون وادار به دویدن شده بودن حالا تو جاشون استراحت میکردن.
گوش های جیمین با اینکه خواب بودن پذیرای صدای رقص برگ های درخت ها بود. دونگ جو بعد از کمی بیدار بودن و مراقبت کردن از تهیونگ حالا پلک روی هم گذاشته بود. یونگی هم طبق معمول بعد از گذروندن روز با تمامیه اتفاقاتش بالاخره تونسته بود آروم بگیره. جونگ کوک بعد از ابراز نگرانی برای.. تهیونگش حالا تونسته بود کمی به خودش اجازه استراحت بده چرا که حتی خود تهیونگم با دردی که تو وجودش بود، به خواب عمیقی رفته بود. این بار دیگه فقط حرف نبود بلکه جدی امشب آروم بود و سرشار از آرامش...
.
.
همونطور که ماه با خورشید فرق داره و روز و شب متفاوتن پس دیشب و امروز هم ربطی به هم ندارن و حتما قرار نیست اون سکوت دیشب امروز هم همراهیشون کنه.
جیمین با دردی که به طور متوسط تو کل وجودش پخش بود از خواب بیدار شده بود. هیچ چیز نمیگفت ولی از نحوه حرکتش همه چیز مشخص بود. چون که درد باعث زود بیدار شدنش شده بود، رفته بود و بیرون از محیط خونه نشسته بود که با فاصله ای کم، جونگ کوک هم کنارش نشست.

+ زود بیدار شدی
؛ نتونستم بیشتر بخوابم
+ چرا
؛ بیشتر از این خوابم نگرفت
+ دروغه، افکارت پیش یاره

با شنیدن این جمله، چشماش چهار تا شد و سرش با سرعت نور چرخید سمتش‌.

+ متاسفم برات، هی هیونگ هیونگ میکنی ولی بهم نگفتی که از افسر کیم خوشت اومده؟ واقعا که
؛ ا-از کجا میدونی...
+ وحی الهی، نه که دیروز اومدم زخمشو چک کنم دستم ناخواسته گذشته شو بهم گفت

بالاخره نگاهی به صورتش انداخت.

+ فک کردی چیزی از دست فرمانده کانگ اونم وقتی که ماجرا مربوطه به افسر خودش، در میره؟ اون بهم گفت
؛ ... ووآ!
+ ووآ؟ ووآ و...‌ بگو چرا نگفتی نه اینکه تعجبی که همین حالاشم دارم میبینمو به صورت صدا هم بهم نشون بدی
؛ میخواستم بگم ولی گفتم الآن تو این وضعیت میای میگی دل من بی غمه و بیخیال به عشق خودم میرسم

بعد از اینکه سر تاسف جیمین رو دید و چند ثانیه ای سکوت بر قرار شد اینبار پسر کوچیکتر شروع کرد.

؛ استاد یو که فهمید، منم میخوام بفهمم. چرا تور میزاشتی تا همین چند وقت پیش ولی دیگه نمیزاریش؟

این سوال جونگ کوک باعث شد جیمین به نقطه ای خیره بشه و بعد آروم شروع کرد.
‌‌
+ وقتی که ۵ سالم بود، درست همون سالی که رها شدم... آشنا و غریبه ازم فرار کردن. اوایل نمیفهمیدم چرا. مگه من همون پسر تپلیه بامزه ای نبودم که با دیدنم که دست مامانمو گرفتم، ذوق زده ازم تعریف میکردن؟ پس.. دلیل تغییر ناگهانیشون چی بود؟.. بعد ها که بزرگ شدم و معنی کلماتو فهمیدم، حرفایی که اون زمان شنیدمو یادم اومد و تازه فهمیدم چقدر بی رحمانه اون کلماتو پچ پچ میکردن بین خودشون... بهم میگفتن ترسناک.. نه که ترسناک از لحاظ رفتاری.. بلکه میگفتن از تو صورتم خطرناک بودن و شوم بودنمو میبینن، میتونن ببینن که چیزی تو صورتمه که هر کسی ندارتش. بهم میگفتن ترسناک، بدیمن، بیش از حد قوی.. وقتی که فهمیدم همه ی اون حرفا یه سرش ربط پیدا میکنه به شمن بودنم، تصمیم گرفتم حداقل با پوشوندن صورتم وقتی که دارم خدمت میکنم، حس بهتری نسبت به خودم بدم. درسته که اونا میگفتن این حسی که ازم میگیرن تو چشمامه ولی چون نمیتونستم چشمامو بپوشونم پس صورتمو پوشوندم..

با تموم شدن داستانی که در حال بازگو شدن بود، سکوتی بینشون جریان پیدا کرد و جونگ کوک به نیم رخش نگاه میکرد و دستی حمایت گر روی پشتش گذاشت.
یونگی که تو پس زمینه همه چیز رو شنیده بود در حال لعنت فرستادن به تک تک آدمایی بود که این کلمات رو بیان کرده بودن و باعث به وجود اومدن چنین حالی برای جیمین شده بودن.
اصلا چطور تونسته بودن به چنین فرشته ای چنین حرفی بزنن...
دیدگاه ها (۲)

Chapter Seven, S², Part ¹³هوا، دیگه حالا کاملا شب و تاریک بو...

Chapter Seven, S², Part ¹²؛ ا-افسر کیم.. حالتون...< فقط پشتم...

You are paying back karma پارت³¹¹¹:³⁰«ویو جیمین» از خواب با ...

پسر بد (59)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط