Chapter Seven, S², Part ¹⁵
Chapter Seven, S², Part ¹⁵
جیمین کل روز بدون گفتن کلمه ای، دردش رو که دلیلش مشخص نبود، تحمل کرده بود و حالا در حال فکر کردن به کاری بود که قرار بود در آینده انجام بده.
جونگ کوک داخل اتاق پیش دونگ جو و تهیونگ نشسته بود.
< چجوری.. نگفته بودی مبارزه بلدی
× مبارزه؟
< اگه اون روز اونجا نبود منم الآن اینجا نبودم
با دیدن حس تعجب روی چهره ی دونگ جو و بی حالیه تهیونگ، لبخند مغرور و خجالت زده ای زد که اتفاقا خیلی ام دندون نما بود زد.
؛ پدرم یه شمشیرزن بازنشسته اس
چهره ی دونگ جو در همون حالت و میمیک چهره موند. چشم هایی متعجب و لب هایی که به شکل گردی در اومده بودن.
× اوو!
بالاخره سرش رو بالا گرفت و از اونجایی که احساساتش بهش غالب شده بود با استفاده از زبان بدنش داشت داستان اینکه پدرش از بچگی بهش شمشیرزنی آموزش داده بود رو تعریف میکرد.
خارج از اتاق، جیمین برای صحبت کردن رفت و کنار یونگی ای که بعد مدت ها مشغول نگاه کردن به نقاشیه پروردگار بود نشست.
+ سرو...
با یاد آوریه قانونی که یونگی گذاشته بود همونجا متوقف شد و در عوض ادامه حرفش رو گفت.
+ برنامه ریزیای مراسم رو انجام دادم، اگر فردا امکان پذیر باشه و به من اجازه بدید، مراسم رو اجرا میکنم.
_ مراسم اصلی؟
+ بله
با سر تاییدش کرد.
_ خب پس خوبه.. میتونم یه شب دیگه ام چشمایی که ازم فرار میکننو بی ترس توی خوابم ببینم
این حرفش باعث جذب نگاه جیمین شد.
+ سرورم..
_ اسم من هیچ وقت روی زبونت نیومد اما اسم تو نه تنها روی زبون من بلکه تو تک تک سلول های بدنم رخنه کرده.. انقدر وقتی که حواسم نیست بهم نگاه نکن. یا بزار وقتی منم نگات میکنم، چشماتو ببینم، یا اگر قرار نیست چنین اتفاقی بیفته پس به من نگاه نکن. به آینده ام نگاه کن و بگو که آیا تویی درونش وجود داره یا نه. چون اگر جیمین رویایی ای که توی خواب میبینم و تو واقعیت از من فراریه داخل زندگیم نباشه، اون زندگی رو من نمیخوام.
چشم های جیمین در حالی که از حضور کمرنگ اشک هایی میدرخشید، زیر پلک هاش که لحظه ای پریدن خیره به نیم رخ یونگی موند... بعد از سکوتی که پر بود از کلمات و صداهای ریز موجود تو پس زمینه، اینبار سخنور شد جیمین.
جیمین کل روز بدون گفتن کلمه ای، دردش رو که دلیلش مشخص نبود، تحمل کرده بود و حالا در حال فکر کردن به کاری بود که قرار بود در آینده انجام بده.
جونگ کوک داخل اتاق پیش دونگ جو و تهیونگ نشسته بود.
< چجوری.. نگفته بودی مبارزه بلدی
× مبارزه؟
< اگه اون روز اونجا نبود منم الآن اینجا نبودم
با دیدن حس تعجب روی چهره ی دونگ جو و بی حالیه تهیونگ، لبخند مغرور و خجالت زده ای زد که اتفاقا خیلی ام دندون نما بود زد.
؛ پدرم یه شمشیرزن بازنشسته اس
چهره ی دونگ جو در همون حالت و میمیک چهره موند. چشم هایی متعجب و لب هایی که به شکل گردی در اومده بودن.
× اوو!
بالاخره سرش رو بالا گرفت و از اونجایی که احساساتش بهش غالب شده بود با استفاده از زبان بدنش داشت داستان اینکه پدرش از بچگی بهش شمشیرزنی آموزش داده بود رو تعریف میکرد.
خارج از اتاق، جیمین برای صحبت کردن رفت و کنار یونگی ای که بعد مدت ها مشغول نگاه کردن به نقاشیه پروردگار بود نشست.
+ سرو...
با یاد آوریه قانونی که یونگی گذاشته بود همونجا متوقف شد و در عوض ادامه حرفش رو گفت.
+ برنامه ریزیای مراسم رو انجام دادم، اگر فردا امکان پذیر باشه و به من اجازه بدید، مراسم رو اجرا میکنم.
_ مراسم اصلی؟
+ بله
با سر تاییدش کرد.
_ خب پس خوبه.. میتونم یه شب دیگه ام چشمایی که ازم فرار میکننو بی ترس توی خوابم ببینم
این حرفش باعث جذب نگاه جیمین شد.
+ سرورم..
_ اسم من هیچ وقت روی زبونت نیومد اما اسم تو نه تنها روی زبون من بلکه تو تک تک سلول های بدنم رخنه کرده.. انقدر وقتی که حواسم نیست بهم نگاه نکن. یا بزار وقتی منم نگات میکنم، چشماتو ببینم، یا اگر قرار نیست چنین اتفاقی بیفته پس به من نگاه نکن. به آینده ام نگاه کن و بگو که آیا تویی درونش وجود داره یا نه. چون اگر جیمین رویایی ای که توی خواب میبینم و تو واقعیت از من فراریه داخل زندگیم نباشه، اون زندگی رو من نمیخوام.
چشم های جیمین در حالی که از حضور کمرنگ اشک هایی میدرخشید، زیر پلک هاش که لحظه ای پریدن خیره به نیم رخ یونگی موند... بعد از سکوتی که پر بود از کلمات و صداهای ریز موجود تو پس زمینه، اینبار سخنور شد جیمین.
- ۱۷۵
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط