تک پارتی
#تک پارتی
#هیونجین
#درخواستی
وقتی باهاش تصادف می کنی *
ویو ات: امروز صبح وقتی از خواب لند شدم و راهی شدم به سره کار توی راه بهم بیام دادن که یه نفر توی شرکت دعوا راه انداخته پس گاز دادم تا برسم جمعش کنم همین جوری سرعتم بیشتر میشد که فرمون لیز خورد و یه نفرو کوبوندم به جدول وقت نداشتم وایسم ولی مجبور شدم که صاحب ماشین پیاده شد و به سمتم قدم برداشت عشعه های خورشید جولوی صورتشو گرفته بود ولی حتی طرزه راه رفتنش هم ادمو به خودش جذب می کرد اول با حرص بهم اشاره کرد و بعد روشو ازم گرفت
تا این که شیشه رو دادم پایین (شیشه ها دودی بودن پس داخل اصلا معلوم نبود )
یک دفعه صورتش رو برگردوند و مات موند پیاده شدم و بعد از دیدنه قیافش هنگ کردم (منم بودم هنگ می کردم😔)
با لکنت لب زدم: من واقعا متاسفم ولی من دیرم شده نمی تونم الان خسارت بدم اگه امکانش هست شمارتون رو بدید تا من بعدا حظینه بدم (نیشخند)
ویو ات: دستاش می لرزید ولی شمارشو داد ومن رفتم تا ببینم اوضای شرکت چه طوره وقتی رسید همه رو ادب کردم که دیگه دعوا راه نندازن وقتی همه رفتن سره کار و منم رفتم سراغ کارام ذهنم همش می رفت به اون مردی که صبح دیدم فکر کنم عاشق شدم رفت
ویو هیونجین : وقتی رفت دنبالش کردم و فهمیدم توی شرکته تغذیه کار می کنه با اون سرو وعضش حداقل باید مدیر داخلی باشه
قلبم تند می زد اون حسه غرور نبود که جلوی صتحمو بگیره
شروع کردم به تحقیق وفهمیدم مدریه اصلیههه😱
باورم نمی شد یه شرکتی به اون بزرگی رو اون اداره می کنه
ویو ات: یه مدتی یادم رفت ولی از شمارش یه پیام دریافت کردم تویه یه ساعت مشخص باید می رفتم به یه لوکیشنی فکر کنم همون جایی بود که وقتی دانش جو بودم می رفتم دوچرخه سواری خلاصه رفتم اونجا یعنی چقدر باید بهش پول می دادم به خودم قول دادم به روی خودم نیارم
توی اون جمعیت و نور دنبالش بودم که باهاش چشم تو چشم شدم هم اون مات بود هم من
هیونجین: خب پس بلاخره شمارو پیدا کردم خانومه کیم ا،ت امروز اوردمتون که یه افتخاری داشته باشم ایا دارم؟
بله دارید
ویو ا،ت : من هیچ وقت به جز دوچرخه سواری هیچ کاری نکردم ولی فک کنم امروز قرار خیلی خوش بگذره
اون روز همه جای پارک رو دیدیم و امتحان کردیم ولی وایبه قرار میداد نه پول گرفتن کلی حرف زدیم و خندیدم
هیونجین زیره لب: هر لبخندش بیشتر دلمو می لرزاند و یه جورایی وقتی اون لبخند میزد منم لبخندم بالا میومد
ویو هیونجین :وقت تموم شد و لبمو به گوشش تکیه دادم و زمزمه کردم :شما بیاد یه جور دیگه به من حضینه بدی خانم کوچولو
جهش به چند روز بعد ، ویو ات: از شرکت میومدم بیرون که یه نفر منو از پشت بغل کرد و از دستاش فهمیدم هیونه
هیون: اینجا تنهایی ؟
ات:اره
هیون خوب منم بهت ملحق می شم
اممم به نظر لبای خوش مزه ای داری میتونم بچشم ؟
ات :امممم
ویو ات : نذاشت حرف بزنم و لباشو روی لبان گذاشت و منم همکاری کردم هر لحظه حرشی تر می شد و کنترلشو از دست میداد براید استایل بغلم کرد و منو سواره ماشینش کرد و منو برد خونش ولی وقتی رسیدیم منو چسبوند به دیوار و به لبام مک زد و در اینه حال لباسمو در اورد و براید استایل بغلم کرد و انداختم رو تخت و دوباره شروع به بوسیدنه لبام کرد جوری مک می زد که با هر مکش بیشتر نفسم کم میشد از لبام دل کند و کیس مارک گذاشتن روی گردنم رو شوروع کرد و دامنمو کند و یه دفعه وارد کرد و جیغم رفت هوا توی اون اتاق هوا بد جوری گرم شد و ناله های مردونشو اتاقو فرا گرفت
با ناله گفت: منو ددی صدا کن بیب
ات: چشم ددی
ولی تند تر
هیون چشم بیبی گرل چشم
بعد از ۸ راند کشید بیرون و هر دو کناره هم غش کردید
پایان
امیدوارم چرت نشده باشه 😁
حمایت یادت نره خوشگله 🌷
#هیونجین
#درخواستی
وقتی باهاش تصادف می کنی *
ویو ات: امروز صبح وقتی از خواب لند شدم و راهی شدم به سره کار توی راه بهم بیام دادن که یه نفر توی شرکت دعوا راه انداخته پس گاز دادم تا برسم جمعش کنم همین جوری سرعتم بیشتر میشد که فرمون لیز خورد و یه نفرو کوبوندم به جدول وقت نداشتم وایسم ولی مجبور شدم که صاحب ماشین پیاده شد و به سمتم قدم برداشت عشعه های خورشید جولوی صورتشو گرفته بود ولی حتی طرزه راه رفتنش هم ادمو به خودش جذب می کرد اول با حرص بهم اشاره کرد و بعد روشو ازم گرفت
تا این که شیشه رو دادم پایین (شیشه ها دودی بودن پس داخل اصلا معلوم نبود )
یک دفعه صورتش رو برگردوند و مات موند پیاده شدم و بعد از دیدنه قیافش هنگ کردم (منم بودم هنگ می کردم😔)
با لکنت لب زدم: من واقعا متاسفم ولی من دیرم شده نمی تونم الان خسارت بدم اگه امکانش هست شمارتون رو بدید تا من بعدا حظینه بدم (نیشخند)
ویو ات: دستاش می لرزید ولی شمارشو داد ومن رفتم تا ببینم اوضای شرکت چه طوره وقتی رسید همه رو ادب کردم که دیگه دعوا راه نندازن وقتی همه رفتن سره کار و منم رفتم سراغ کارام ذهنم همش می رفت به اون مردی که صبح دیدم فکر کنم عاشق شدم رفت
ویو هیونجین : وقتی رفت دنبالش کردم و فهمیدم توی شرکته تغذیه کار می کنه با اون سرو وعضش حداقل باید مدیر داخلی باشه
قلبم تند می زد اون حسه غرور نبود که جلوی صتحمو بگیره
شروع کردم به تحقیق وفهمیدم مدریه اصلیههه😱
باورم نمی شد یه شرکتی به اون بزرگی رو اون اداره می کنه
ویو ات: یه مدتی یادم رفت ولی از شمارش یه پیام دریافت کردم تویه یه ساعت مشخص باید می رفتم به یه لوکیشنی فکر کنم همون جایی بود که وقتی دانش جو بودم می رفتم دوچرخه سواری خلاصه رفتم اونجا یعنی چقدر باید بهش پول می دادم به خودم قول دادم به روی خودم نیارم
توی اون جمعیت و نور دنبالش بودم که باهاش چشم تو چشم شدم هم اون مات بود هم من
هیونجین: خب پس بلاخره شمارو پیدا کردم خانومه کیم ا،ت امروز اوردمتون که یه افتخاری داشته باشم ایا دارم؟
بله دارید
ویو ا،ت : من هیچ وقت به جز دوچرخه سواری هیچ کاری نکردم ولی فک کنم امروز قرار خیلی خوش بگذره
اون روز همه جای پارک رو دیدیم و امتحان کردیم ولی وایبه قرار میداد نه پول گرفتن کلی حرف زدیم و خندیدم
هیونجین زیره لب: هر لبخندش بیشتر دلمو می لرزاند و یه جورایی وقتی اون لبخند میزد منم لبخندم بالا میومد
ویو هیونجین :وقت تموم شد و لبمو به گوشش تکیه دادم و زمزمه کردم :شما بیاد یه جور دیگه به من حضینه بدی خانم کوچولو
جهش به چند روز بعد ، ویو ات: از شرکت میومدم بیرون که یه نفر منو از پشت بغل کرد و از دستاش فهمیدم هیونه
هیون: اینجا تنهایی ؟
ات:اره
هیون خوب منم بهت ملحق می شم
اممم به نظر لبای خوش مزه ای داری میتونم بچشم ؟
ات :امممم
ویو ات : نذاشت حرف بزنم و لباشو روی لبان گذاشت و منم همکاری کردم هر لحظه حرشی تر می شد و کنترلشو از دست میداد براید استایل بغلم کرد و منو سواره ماشینش کرد و منو برد خونش ولی وقتی رسیدیم منو چسبوند به دیوار و به لبام مک زد و در اینه حال لباسمو در اورد و براید استایل بغلم کرد و انداختم رو تخت و دوباره شروع به بوسیدنه لبام کرد جوری مک می زد که با هر مکش بیشتر نفسم کم میشد از لبام دل کند و کیس مارک گذاشتن روی گردنم رو شوروع کرد و دامنمو کند و یه دفعه وارد کرد و جیغم رفت هوا توی اون اتاق هوا بد جوری گرم شد و ناله های مردونشو اتاقو فرا گرفت
با ناله گفت: منو ددی صدا کن بیب
ات: چشم ددی
ولی تند تر
هیون چشم بیبی گرل چشم
بعد از ۸ راند کشید بیرون و هر دو کناره هم غش کردید
پایان
امیدوارم چرت نشده باشه 😁
حمایت یادت نره خوشگله 🌷
- ۱۳.۹k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط