{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن وهم سبزرنگ که بر دریچه گذر داشت،‏با دلم میگفت:نگاه کن

آن وهم سبزرنگ که بر دریچه گذر داشت،‏با دلم میگفت:نگاه کن ‏توهیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی!
دیدگاه ها (۱)

بعضی وقتها معمولا اواسط شب، شماره ی تلفن خودش را میگیرد تا م...

چنان شجاع و ساکتی که فراموشم شد،رنج میکشی! -همینگوی

نامیدن، نه، هیچ‌چیز را نمی‌توان نامید. گفتن، نه، هیچ‌چیز نمی...

راست رو به روی او نشست و بی آنکه چهره خود را بپوشاند گریه کر...

گذر کن...از هر دستی که رهایت کرد،از هر فصلی که تمام شد،از هر...

من با تموم دلم موندم ، تو با یه دلیل ساده رفتی 🥲🫠

༺ از همـہ کس گذر کنم ، از تو گذر نمیشوב‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ مشک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط