{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۴۰ ✦

باد شدیدی از پنجره‌ی شکسته داخل اتاق می‌وزید.

همه نگاهشان روی کارت دانش‌آموزی ثابت مانده بود.

کانگ مین جه...

بعد از هفت سال...

بالاخره چهره‌ی واقعی او را دیده بودند.

---

معلم ادبیات با دست‌هایی لرزان کارت را روی میز گذاشت.

معلم : «پس... واقعاً زنده‌ست...»

جونگکوک : «شما از اول می‌شناختینش.»

معلم آهی کشید.

معلم : «اون بهترین شاگردی بود که تا حالا داشتم...»

---

بورا آرام پرسید:

بورا : «پس چرا این کارها رو می‌کنه؟»

معلم چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

معلم : «چون فکر می‌کنه همه بهش خیانت کردن.»

---

یونگی اخم کرد.

یونگی : «یعنی بعد از مرگ هان سوآ، عقلش رو از دست داده؟»

معلم سرش را پایین انداخت.

معلم : «نه...»

«اون فقط دیگه به هیچ‌کس اعتماد نداره.»

---

همان لحظه...

گوشی جونگکوک دوباره لرزید.

یک پیام ناشناس.

او پیام را باز کرد.

فقط یک آدرس داخلش نوشته شده بود.

انبار شماره ۷

ساعت ۱۲ شب

تنها بیا.

---

جیمین سریع گوشی را از دستش گرفت.

جیمین : «شوخیشم نکن.»

بورا : «معلومه که تله‌ست.»

جونگکوک نگاهش را از صفحه برنداشت.

---

جونگکوک : «ولی شاید تنها راه پیدا کردنش باشه.»

بورا سریع جواب داد.

بورا : «تو تنها نمیری.»

جونگکوک لبخند کوتاهی زد.

جونگکوک : «می‌دونستم اینو میگی.»

---

ساعت از دوازده گذشته بود.

چهار نفر آرام وارد انبار قدیمی شدند.

همه‌جا تاریک بود.

فقط نور ضعیف ماه از پنجره‌های شکسته داخل می‌تابید.

---

جیمین زیر لب گفت:

جیمین : «اگه یه روح از این گوشه بیاد بیرون، من رسماً مهاجرت می‌کنم.»

یونگی خندید.

یونگی : «اول از اینجا سالم برو بیرون، بعد مهاجرت کن.»

جیمین لبخند زد.

ترسش کنار یونگی کمتر شده بود.

---

ناگهان چراغ‌های انبار روشن شدند.

همه چشم‌هایشان را بستند.

چند ثانیه بعد...

مردی روی سکوی فلزی ایستاده بود.

کانگ مین جه.

---

مین جه آرام کف زد.

مین جه : «تبریک میگم...»

«بالاخره پیدام کردین.»

جونگکوک یک قدم جلو رفت.

جونگکوک : «همه‌ی این سال‌ها چرا مخفی شدی؟»

مین جه لبخند تلخی زد.

---

مین جه : «چون قاتل واقعی هیچ‌وقت دنبال من نبود...»

«دنبال شما بود.»

همه با تعجب به هم نگاه کردند.

---

بورا : «منظورت چیه؟»

مین جه مستقیم به جونگکوک نگاه کرد.

مین جه : «اون شب... قرار بود تو بمیری.»

جونگکوک خشکش زد.

---

مین جه ادامه داد:

«هان سوآ خودش رو جلوی تو انداخت...»

«اون جونش رو داد... تا تو زنده بمونی.»

سکوت سنگینی انبار را فرا گرفت.

جونگکوک دیگر صدای اطرافش را نمی‌شنید.

تمام این سال‌ها...

هان سوآ برای نجات او کشته شده بود.

---

بورا آرام به سمت جونگکوک رفت.

دستش را گرفت.

جونگکوک با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد.

بورا : «این تقصیر تو نیست...»

جونگکوک فقط سرش را پایین انداخت.

---

در همان لحظه...

صدای تیراندازی داخل انبار پیچید.

گلوله از کنار مین جه رد شد.

همه با وحشت برگشتند.

در ورودی انبار...

مردی با لباس مشکی و ماسک ایستاده بود.

او اسلحه را دوباره بالا آورد.

این بار...

مستقیم به سمت جونگکوک نشانه گرفت.

# ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۱ ✦ صدای شلیک در تمام انبار پیچید....

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۲ ✦ نور آبی و قرمز ماشین‌های پلیس ...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۹ ✦ پاکت هنوز داخل دست جونگکوک بود...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۸ ✦ اتاق در سکوت مطلق فرو رفته بود...

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۲۷ ✦ همه به عکس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط