باشگاه شکار ارواح
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۴۱ ✦
صدای شلیک در تمام انبار پیچید.
جونگکوک فقط برای یک لحظه چشمانش را بست.
اما گلوله هرگز به او نرسید.
کانگ مین جه خودش را جلوی جونگکوک انداخت.
گلوله به شانهاش برخورد کرد و او روی زمین افتاد.
---
بورا با وحشت فریاد زد:
بورا : «مین جه!»
جونگکوک سریع کنار او زانو زد.
جونگکوک : «چرا این کارو کردی؟»
مین جه با لبخند تلخی گفت:
کانگ مین جه : «هان سوآ... یه بار جونش رو برای تو داد... نمیخواستم تاریخ تکرار بشه...»
---
مرد ماسکدار فرصت را غنیمت شمرد و به سمت خروجی دوید.
جونگکوک از جا بلند شد.
جونگکوک : «دنبالم بیاین!»
چهار نفر از میان انبار به تعقیب او رفتند.
صدای قدمهایشان در فضای خالی انبار میپیچید.
---
مرد ناشناس از پلههای فلزی بالا رفت.
وقتی به پشتبام رسید، دیگر راه فراری نداشت.
جونگکوک نفسنفسزنان روبهرویش ایستاد.
جونگکوک : «تمومش کن!»
مرد فقط خندید.
---
آرام دستش را بالا برد و ماسکش را از صورتش برداشت.
همه خشکشـان زد.
بورا با ناباوری گفت:
بورا : «مدیر...؟!»
مدیر سابق مدرسه لبخند سردی زد.
مدیر : «بالاخره فهمیدین...»
---
جیمین با عصبانیت جلو رفت.
جیمین : «تو هان سوآ رو کشتی؟»
مدیر نگاهش را از او نگرفت.
مدیر : «اون دختر زیادی کنجکاو بود.»
«باید یاد میگرفت بعضی رازها نباید فاش بشن.»
---
جونگکوک مشتهایش را گره کرد.
جونگکوک : «پس سئونگ وو بیگناه بود...»
مدیر با خونسردی گفت:
«از همون شب، همه تقصیرا گردن اون افتاد.»
«و من اجازه دادم همه همینو باور کنن.»
---
بورا با چشمانی اشکآلود گفت:
بورا : «فقط برای اینکه جایگاهت حفظ بشه؟»
مدیر لبخند زد.
مدیر : «قدرت... ارزش هر کاری رو داره.»
---
در همین لحظه...
یونگی متوجه کیف چرمی کنار پای مدیر شد.
آرام خودش را به آن رساند.
داخل کیف...
تمام پروندههای اصلی، عکسهای دستنخورده و اعترافنامهای با امضای مدیر قرار داشت.
یونگی با صدای بلند گفت:
یونگی : «جونگکوک! مدارک اینجاست!»
---
مدیر که فهمید همه چیز تمام شده، اسلحه را دوباره بالا آورد.
اما این بار...
جونگکوک بدون ترس روبهرویش ایستاد.
جونگکوک : «دیگه کسی پشتت قایم نمیشه.»
در همان لحظه صدای آژیر پلیس فضای اطراف انبار را پر کرد.
ماشینهای پلیس یکی پس از دیگری وارد محوطه شدند.
---
مدیر سعی کرد فرار کند.
اما چند مأمور او را محاصره کردند.
دستبند روی دستانش بسته شد.
قبل از اینکه سوار ماشین شود، با نفرت به جونگکوک نگاه کرد و گفت:
مدیر : «فکر نکن با دستگیری من همه چیز تموم میشه...»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، آرام جواب داد:
جونگکوک : «نه...»
«امشب فقط حقیقت شروع شد.»
---
چند دقیقه بعد...
آمبولانس کانگ مین جه را با خود برد.
قبل از اینکه درِ آمبولانس بسته شود، مین جه به جونگکوک نگاه کرد و لبخند زد.
کانگ مین جه : «بالاخره... هان سوآ میتونه آروم بگیره...»
آمبولانس حرکت کرد.
---
وقتی همهچیز تمام شد، نسیم سردی از داخل انبار وزید.
چهار نفر همزمان برگشتند.
هان سوآ، با لباس سفید، چند متر دورتر ایستاده بود.
این بار...
دیگر اشکی در چشمانش نبود.
فقط لبخند میزد.
او آرام دستش را روی قلبش گذاشت...
و به جونگکوک تعظیم کوتاهی کرد.
جونگکوک برای اولین بار بعد از تمام این سالها، لبخند زد.
اما هنوز...
روح هان سوآ محو نشده بود.
انگار حرفی برای گفتن داشت.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
✦ پارت ۴۱ ✦
صدای شلیک در تمام انبار پیچید.
جونگکوک فقط برای یک لحظه چشمانش را بست.
اما گلوله هرگز به او نرسید.
کانگ مین جه خودش را جلوی جونگکوک انداخت.
گلوله به شانهاش برخورد کرد و او روی زمین افتاد.
---
بورا با وحشت فریاد زد:
بورا : «مین جه!»
جونگکوک سریع کنار او زانو زد.
جونگکوک : «چرا این کارو کردی؟»
مین جه با لبخند تلخی گفت:
کانگ مین جه : «هان سوآ... یه بار جونش رو برای تو داد... نمیخواستم تاریخ تکرار بشه...»
---
مرد ماسکدار فرصت را غنیمت شمرد و به سمت خروجی دوید.
جونگکوک از جا بلند شد.
جونگکوک : «دنبالم بیاین!»
چهار نفر از میان انبار به تعقیب او رفتند.
صدای قدمهایشان در فضای خالی انبار میپیچید.
---
مرد ناشناس از پلههای فلزی بالا رفت.
وقتی به پشتبام رسید، دیگر راه فراری نداشت.
جونگکوک نفسنفسزنان روبهرویش ایستاد.
جونگکوک : «تمومش کن!»
مرد فقط خندید.
---
آرام دستش را بالا برد و ماسکش را از صورتش برداشت.
همه خشکشـان زد.
بورا با ناباوری گفت:
بورا : «مدیر...؟!»
مدیر سابق مدرسه لبخند سردی زد.
مدیر : «بالاخره فهمیدین...»
---
جیمین با عصبانیت جلو رفت.
جیمین : «تو هان سوآ رو کشتی؟»
مدیر نگاهش را از او نگرفت.
مدیر : «اون دختر زیادی کنجکاو بود.»
«باید یاد میگرفت بعضی رازها نباید فاش بشن.»
---
جونگکوک مشتهایش را گره کرد.
جونگکوک : «پس سئونگ وو بیگناه بود...»
مدیر با خونسردی گفت:
«از همون شب، همه تقصیرا گردن اون افتاد.»
«و من اجازه دادم همه همینو باور کنن.»
---
بورا با چشمانی اشکآلود گفت:
بورا : «فقط برای اینکه جایگاهت حفظ بشه؟»
مدیر لبخند زد.
مدیر : «قدرت... ارزش هر کاری رو داره.»
---
در همین لحظه...
یونگی متوجه کیف چرمی کنار پای مدیر شد.
آرام خودش را به آن رساند.
داخل کیف...
تمام پروندههای اصلی، عکسهای دستنخورده و اعترافنامهای با امضای مدیر قرار داشت.
یونگی با صدای بلند گفت:
یونگی : «جونگکوک! مدارک اینجاست!»
---
مدیر که فهمید همه چیز تمام شده، اسلحه را دوباره بالا آورد.
اما این بار...
جونگکوک بدون ترس روبهرویش ایستاد.
جونگکوک : «دیگه کسی پشتت قایم نمیشه.»
در همان لحظه صدای آژیر پلیس فضای اطراف انبار را پر کرد.
ماشینهای پلیس یکی پس از دیگری وارد محوطه شدند.
---
مدیر سعی کرد فرار کند.
اما چند مأمور او را محاصره کردند.
دستبند روی دستانش بسته شد.
قبل از اینکه سوار ماشین شود، با نفرت به جونگکوک نگاه کرد و گفت:
مدیر : «فکر نکن با دستگیری من همه چیز تموم میشه...»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، آرام جواب داد:
جونگکوک : «نه...»
«امشب فقط حقیقت شروع شد.»
---
چند دقیقه بعد...
آمبولانس کانگ مین جه را با خود برد.
قبل از اینکه درِ آمبولانس بسته شود، مین جه به جونگکوک نگاه کرد و لبخند زد.
کانگ مین جه : «بالاخره... هان سوآ میتونه آروم بگیره...»
آمبولانس حرکت کرد.
---
وقتی همهچیز تمام شد، نسیم سردی از داخل انبار وزید.
چهار نفر همزمان برگشتند.
هان سوآ، با لباس سفید، چند متر دورتر ایستاده بود.
این بار...
دیگر اشکی در چشمانش نبود.
فقط لبخند میزد.
او آرام دستش را روی قلبش گذاشت...
و به جونگکوک تعظیم کوتاهی کرد.
جونگکوک برای اولین بار بعد از تمام این سالها، لبخند زد.
اما هنوز...
روح هان سوآ محو نشده بود.
انگار حرفی برای گفتن داشت.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۳۲
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط