spy family
spy ×family
فصل •۳•پارت •۱۰•
{روز فارغالتحصیلی}
آنیا تو ذهنش: آنیا . تو باید عاشق . دامیان باشی. وایسا من دوسش دارم. اره؟ نه نه نه من فقط «مجبورم» دوستش داشته باشم اره اینجوریاست ..... پس تو باید کاملا عاشق اون باشی ....
داشت برا خودش همینجوری انور اونور میرفت و از این حرفت میزد که
لوید میاد تو
عزیزم آنیا . خوبی ؟ استرس که نداری؟
آنیا : نه بابا... حالم خوبه ....فقط چجوری هم تو جشن فارغالتحصیلی شکرت کنم هم عروسی
لوید: میتونی آنیا ... آسونه
ذهن لوید: امروز ... داناوان میاد و خیلی آسون میشه باهاش ارتباط گرفت چون ما فامیل شدیم و صد درصد عروسی هم میاد...
آنیا اندر ذهن: بله پدر همچین نقشه هایی هم داشته ......
تو جشن همه لباس فارغالتحصیلی پوشیدن
بکی: انیااااااااا جونممممممممم
آنیا: سلامم بکییییییی
دامیان با آنیا اومده بود
دامیان: سلام.
بکی: به به آقا داماد
دامیان سرخ میشه
آنیا: سر به سرش نزار...
بکی : خب چه خبر راستی آقای دزموند امیدوارم اشکال نداشته باشه خانمت رو ازت قرض بگیرم و سریع میکشه آنیا رو میبره
دامیان:چ...چی؟ باشه بابا ببر...
خلاصه لوید منتظر داناوانه که چند دقیقه بعد داناوان میرسه
لوید و داناوان شروع میکنن به حرف زدن و اینا ولی نمیتونه اطلاعات زیادییییی کشف کنه
خلاصه جشن تموم میشه و زنگ ساعت ۱۲ به صدا درمیاد دینگ دینگ دینگ(مثه سیندرلا)
آنیا میگه وای.... و میدوئه دست دامیان رو میگیره و میدوئن به سمت ماشین
دامیان: چ....چیشدع؟
آنیا: عروسیمونه ها...
و میدوئن میکاپر ها و استایلیست ها منتظر اونائن
سر هتل که میرسن(مراسم تو هتل بزرگ فورجره) دامیان و آنیا جدا میشن تا برن آماده بشن کله دوستای دامیان و انیا هم دعوتن
نوبت این میشه که دوماد عروس رو ببینه
وقتی دامیان آنیا رو میبینه کاملا سرخ میشه
^دامیان ویو^
دیدمش.. احساس کردم ... واقعا دوستش دارم . زنی که میخوام باهاش باشم اونه.
هنوز متنفرم از اینکه دوستش دارم...
متنفرم..... متنفرم. ولی عاشقشم...
آنیا: چطور شدم؟
دامیان: معرک... یعنی چیز خیلی خوبه بیا زودتر بریم
آنیا: توهم خیلی جذاب شدی
دامیان سرخ میشه میگه باشه اوم ممنون
^دامیان ویو^
من با تک تک تعریف هاش سرخ میشم.
درحالیکه به خودم قول دادم عاشقش نشم
یعنی من پدر بچه هاش میشم؟
(آنیا ذهن دامیان رو هر دفعه میخوند و بیشتر به حال دامیان میسوخت)
^آنیا ویو^
احساس میکنم ازش دارم سوءاستفاده میکنم.. اون به من اعتماد میکنه به عنوان یک همسر درحالیکه من فقط برای مأموریت میخوام بهش نزدیک بشم... دامیان تو نباید این عذاب رو به من بدی....
میرن رو صحنه و همه یه کف حسابی برای اونا میزنن لوید آنیا رو به سمت دامیان میبره (عروسیشون تو اسلاید دومه)
آنیا دستش رو به دست دامیان حلقه میکنه
^دامیان ویو^
این اولین باره که من اینقدر به آنیا نزدیکم اون واقعا زیباست از نزدیک و حتی از دور...
عاقد حرفاش رو میزنه و دامیان آنیا حلقه هارو دستشون میکنن
آنیا حلقه رو به همه نشون میده
عاقد: عروس و دوماد حالا میتونند همو ببوسن
لوید و آنیا و دامیان چشماشون گرد میشه
دامیان زیر لب: این... قرار نبود...
انیا: ای خدا.....
عاقد: عه... ام ... عروس و دوماد میگم میتونید همو ببوسید.
دامیان زیرلب: چه کار کنم......
آنیا: حالا زورت میاد منو ببوسی؟
دامیان: ولی آخه..
و آنیا لب های دامیان رو میبوسه..
لوید: گانننننننننننننننننننن
عاقد: به به
همه دست میزنن
آنیا بوسه رو تموم میکنه
دامیان از دست رفته کاملا ....
آنیا: دیدی سخت نبود؟
دامیان: ا...ا..ا..اصل...اص.لا
آنیا میخنده
داد میزنع: پدر بچه هامه ها و همه دو برابر دست میزنن
یور و ملیندا و اینا هم که شاد و خندان
دیمیتریوس از وقتی همو بوسیدن از سالن رفته بیرون داره حرص میخوره
لوید بعد حرف آنیا گفت زیر لب: زیادی جدی گرفته.....ولی مبارکه
« این هم از این پارت من خیلی دوسش داشتم😭»
فصل •۳•پارت •۱۰•
{روز فارغالتحصیلی}
آنیا تو ذهنش: آنیا . تو باید عاشق . دامیان باشی. وایسا من دوسش دارم. اره؟ نه نه نه من فقط «مجبورم» دوستش داشته باشم اره اینجوریاست ..... پس تو باید کاملا عاشق اون باشی ....
داشت برا خودش همینجوری انور اونور میرفت و از این حرفت میزد که
لوید میاد تو
عزیزم آنیا . خوبی ؟ استرس که نداری؟
آنیا : نه بابا... حالم خوبه ....فقط چجوری هم تو جشن فارغالتحصیلی شکرت کنم هم عروسی
لوید: میتونی آنیا ... آسونه
ذهن لوید: امروز ... داناوان میاد و خیلی آسون میشه باهاش ارتباط گرفت چون ما فامیل شدیم و صد درصد عروسی هم میاد...
آنیا اندر ذهن: بله پدر همچین نقشه هایی هم داشته ......
تو جشن همه لباس فارغالتحصیلی پوشیدن
بکی: انیااااااااا جونممممممممم
آنیا: سلامم بکییییییی
دامیان با آنیا اومده بود
دامیان: سلام.
بکی: به به آقا داماد
دامیان سرخ میشه
آنیا: سر به سرش نزار...
بکی : خب چه خبر راستی آقای دزموند امیدوارم اشکال نداشته باشه خانمت رو ازت قرض بگیرم و سریع میکشه آنیا رو میبره
دامیان:چ...چی؟ باشه بابا ببر...
خلاصه لوید منتظر داناوانه که چند دقیقه بعد داناوان میرسه
لوید و داناوان شروع میکنن به حرف زدن و اینا ولی نمیتونه اطلاعات زیادییییی کشف کنه
خلاصه جشن تموم میشه و زنگ ساعت ۱۲ به صدا درمیاد دینگ دینگ دینگ(مثه سیندرلا)
آنیا میگه وای.... و میدوئه دست دامیان رو میگیره و میدوئن به سمت ماشین
دامیان: چ....چیشدع؟
آنیا: عروسیمونه ها...
و میدوئن میکاپر ها و استایلیست ها منتظر اونائن
سر هتل که میرسن(مراسم تو هتل بزرگ فورجره) دامیان و آنیا جدا میشن تا برن آماده بشن کله دوستای دامیان و انیا هم دعوتن
نوبت این میشه که دوماد عروس رو ببینه
وقتی دامیان آنیا رو میبینه کاملا سرخ میشه
^دامیان ویو^
دیدمش.. احساس کردم ... واقعا دوستش دارم . زنی که میخوام باهاش باشم اونه.
هنوز متنفرم از اینکه دوستش دارم...
متنفرم..... متنفرم. ولی عاشقشم...
آنیا: چطور شدم؟
دامیان: معرک... یعنی چیز خیلی خوبه بیا زودتر بریم
آنیا: توهم خیلی جذاب شدی
دامیان سرخ میشه میگه باشه اوم ممنون
^دامیان ویو^
من با تک تک تعریف هاش سرخ میشم.
درحالیکه به خودم قول دادم عاشقش نشم
یعنی من پدر بچه هاش میشم؟
(آنیا ذهن دامیان رو هر دفعه میخوند و بیشتر به حال دامیان میسوخت)
^آنیا ویو^
احساس میکنم ازش دارم سوءاستفاده میکنم.. اون به من اعتماد میکنه به عنوان یک همسر درحالیکه من فقط برای مأموریت میخوام بهش نزدیک بشم... دامیان تو نباید این عذاب رو به من بدی....
میرن رو صحنه و همه یه کف حسابی برای اونا میزنن لوید آنیا رو به سمت دامیان میبره (عروسیشون تو اسلاید دومه)
آنیا دستش رو به دست دامیان حلقه میکنه
^دامیان ویو^
این اولین باره که من اینقدر به آنیا نزدیکم اون واقعا زیباست از نزدیک و حتی از دور...
عاقد حرفاش رو میزنه و دامیان آنیا حلقه هارو دستشون میکنن
آنیا حلقه رو به همه نشون میده
عاقد: عروس و دوماد حالا میتونند همو ببوسن
لوید و آنیا و دامیان چشماشون گرد میشه
دامیان زیر لب: این... قرار نبود...
انیا: ای خدا.....
عاقد: عه... ام ... عروس و دوماد میگم میتونید همو ببوسید.
دامیان زیرلب: چه کار کنم......
آنیا: حالا زورت میاد منو ببوسی؟
دامیان: ولی آخه..
و آنیا لب های دامیان رو میبوسه..
لوید: گانننننننننننننننننننن
عاقد: به به
همه دست میزنن
آنیا بوسه رو تموم میکنه
دامیان از دست رفته کاملا ....
آنیا: دیدی سخت نبود؟
دامیان: ا...ا..ا..اصل...اص.لا
آنیا میخنده
داد میزنع: پدر بچه هامه ها و همه دو برابر دست میزنن
یور و ملیندا و اینا هم که شاد و خندان
دیمیتریوس از وقتی همو بوسیدن از سالن رفته بیرون داره حرص میخوره
لوید بعد حرف آنیا گفت زیر لب: زیادی جدی گرفته.....ولی مبارکه
« این هم از این پارت من خیلی دوسش داشتم😭»
- ۸.۱k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط