spyfamily
spy×family
فصل•۳•پارت•۹•
1 سال بعد
ساله آخره و همچین مثله قبله هیچ چیزی نشده
دامیان و آنیا هنوز نامزدن و دعوا دارن
بکی تو کلاس آنیا و دامیانع (بست فرند آنیا)
آنیا هنوز خوابگاهه.. با جنا و یوکی
لوید و یور از هم خبر ندارن (هویت هاشون) باهم زندگی میکنن
لوید هنوز داره استریکس رو پیش میبره
نوچه های دامیان هنوز دنبالشن
دیمیتریوس توی شرکت پدرش کار میکنه و عضو مهمیه(یکم عاشقه انیاست)
داناوان که هنوز خبرند نامزدی تقلبیه و فکر میکنه جیمز زندست(جیمز رو زنش به قتل رسونده بود)
خلاصه که از این قراره
چند هفته دیگه فارغ التحصیل میشن ....
تو کلاس رتبه ها از این قراره
دامیان /آنیا/بکی/فلان و فلان
فلان و فلان
همین چند نفر تو کلاسن( باهوش ها فقط این کلاس هستند)
سر کلاس
بکی: آنیا شنیدم جشن فارغالتحصیلی یه جشن فوق العاده استتتت
تو میتونی برای دامیان لباس خوشگل موشگل بپوشید دلبری کنیا
آنیا: من تو خونه هم میتونم اینکارو کنم بکی
بکی: او یادم نبود به هرحال...
آنیا: باورم نمیشه دقیقا روز جشن فارغالتحصیلی منو دامیان عروسی میکنیم......
بکی: جدییییییییییییییییییی؟؟؟؟ وایییییی نیحیحیحییح خداااا😭😭😭😭😭😭😭😭♨️ آنیا جونم خشبهحالت
آنیا: مجبورم....
بکی: چییییییییییی دوست نداری ؟
آنیا: من اگر خودم داشته باشم
میدونم دامیان راضی نیست.
بکی: ول کن آنیا دیگه .... دامیان دوست داره
آنیا: امیدوارم
دامیان میز بالایی
آنیا داره درس گوش میده که یکهو حواسش به ذهن دامیان پرت میشه
ذهن دامیان: من دارم عروسی میکنم....
با کسی که تا دیروز ازش متنفر بودم و هنوزم هستم ... متنفرم از اینکه دوستش دارم(یه شعره موهاهاها) این عروسی ..... اجباریه به هرحال من که نمیخوام مطمئنم آنیا هم نمیخواد وای هیچی از درس نفهمیدم....
آنیا تو ذهنش: دلم براش خیلی میسوزه اون خیلی درگیره.....
زنگ میخوره دارن میرن خوابگاه
آنیا تو راه خوابگاه:
پسر دوم ..
دامیان: بله
آنیا: اگه ازدواج کنیم چی میشه؟
دامیان: هیچ اتفاقی نمیوفته دلت رو صابون نزن(ضرب المثلش رو درست گفتم؟)
آنیا: تو اصلا دوسم داری؟
دامیان سرخ میشه: چی؟؟؟
چرا اینو میپرسی؟
آنیا: ما تقریبا دو ساله نامزدیم یکبار بهم نزدیک نشدیم . من تا حالا بوی تورو حس نکردم نه بهت دست زدم نه چیزی.....
دامیان که سرخه لبوئه: چرا باید اینکارو بکنیم؟ وقتی خودت از اون اول این نامزدی رو نمیخواستی؟
آنیا: من ..... همیشه دنبال تو بودم ....
ولی تو بیشتر از هرکسی از من متنفر بودی.
شاید غرورت نمیزاشت ..
ولی ببخشید که اینو میگم اگر قراره ازدواج کنم با مردی ازدواج میکنم که چند ماه دیگه ازش نترسم و بتونم تو روش نگاه کنم نه مثه پدر و مادر تو .......
دامیان خشکش زده داره از چشماش قطره قطره اشک میاد..
آنیا تو ذهنش: وای... نباید میگفتم ..... وای وای وای وای بابا منو میکشه
لوید داشت از بالای پشت بوم نگاه میکرد
لوید تو ذهنش: آنیا این چه کاری بود آخه
آنیا: گاننن!!
آنیا: پسر دوم... پسر دوم... من منظوری نداشتم
دامیان اشکاش رو پاک میکنه میگه: حق با توئه هرکسی یکروز با ما زندگی کنه میفهمه چه زندگی داریم ... مادرم و پدرم . اصلا باهم حرف نمیزنن تقریبا میشه فهمید که مادرم علاقه ای به پدرم نداره ازش میترسه ولی تنها. چیزی که میخوام افتخار پدرمه و از یه ور نمیخوام زندگی زناشوییم مثله اونا بشه.
به هرحال ما مجبوریم ... باهم کنار بیایم. باشه تمام سعیمو میکنم ..
دامیان راهش رو میندازه و میره
آنیا: پسر دوم....... میپره و از پشت بغلش میکنه میگه: درکت میکنم...
آنیا تو ذهنش: من چم شده احساس میکنم عاشقش شدم......
دامیان سرخ سرخ شده
آنیا رو به دامیان: من میدونم تو پدر خوبی میشی پسر دوم (یه لبخند میزنه و سریع از اونجا میره)
دامیان که بعد از اون حرف .... کلا مات و مبهوت مونده
ذهن دامیان: پدر... من... من پدر خوبی میشم؟... بچه؟ ولی.... من نمیتونم....
« امیدوارم خوشتون بیادددد»
فصل•۳•پارت•۹•
1 سال بعد
ساله آخره و همچین مثله قبله هیچ چیزی نشده
دامیان و آنیا هنوز نامزدن و دعوا دارن
بکی تو کلاس آنیا و دامیانع (بست فرند آنیا)
آنیا هنوز خوابگاهه.. با جنا و یوکی
لوید و یور از هم خبر ندارن (هویت هاشون) باهم زندگی میکنن
لوید هنوز داره استریکس رو پیش میبره
نوچه های دامیان هنوز دنبالشن
دیمیتریوس توی شرکت پدرش کار میکنه و عضو مهمیه(یکم عاشقه انیاست)
داناوان که هنوز خبرند نامزدی تقلبیه و فکر میکنه جیمز زندست(جیمز رو زنش به قتل رسونده بود)
خلاصه که از این قراره
چند هفته دیگه فارغ التحصیل میشن ....
تو کلاس رتبه ها از این قراره
دامیان /آنیا/بکی/فلان و فلان
فلان و فلان
همین چند نفر تو کلاسن( باهوش ها فقط این کلاس هستند)
سر کلاس
بکی: آنیا شنیدم جشن فارغالتحصیلی یه جشن فوق العاده استتتت
تو میتونی برای دامیان لباس خوشگل موشگل بپوشید دلبری کنیا
آنیا: من تو خونه هم میتونم اینکارو کنم بکی
بکی: او یادم نبود به هرحال...
آنیا: باورم نمیشه دقیقا روز جشن فارغالتحصیلی منو دامیان عروسی میکنیم......
بکی: جدییییییییییییییییییی؟؟؟؟ وایییییی نیحیحیحییح خداااا😭😭😭😭😭😭😭😭♨️ آنیا جونم خشبهحالت
آنیا: مجبورم....
بکی: چییییییییییی دوست نداری ؟
آنیا: من اگر خودم داشته باشم
میدونم دامیان راضی نیست.
بکی: ول کن آنیا دیگه .... دامیان دوست داره
آنیا: امیدوارم
دامیان میز بالایی
آنیا داره درس گوش میده که یکهو حواسش به ذهن دامیان پرت میشه
ذهن دامیان: من دارم عروسی میکنم....
با کسی که تا دیروز ازش متنفر بودم و هنوزم هستم ... متنفرم از اینکه دوستش دارم(یه شعره موهاهاها) این عروسی ..... اجباریه به هرحال من که نمیخوام مطمئنم آنیا هم نمیخواد وای هیچی از درس نفهمیدم....
آنیا تو ذهنش: دلم براش خیلی میسوزه اون خیلی درگیره.....
زنگ میخوره دارن میرن خوابگاه
آنیا تو راه خوابگاه:
پسر دوم ..
دامیان: بله
آنیا: اگه ازدواج کنیم چی میشه؟
دامیان: هیچ اتفاقی نمیوفته دلت رو صابون نزن(ضرب المثلش رو درست گفتم؟)
آنیا: تو اصلا دوسم داری؟
دامیان سرخ میشه: چی؟؟؟
چرا اینو میپرسی؟
آنیا: ما تقریبا دو ساله نامزدیم یکبار بهم نزدیک نشدیم . من تا حالا بوی تورو حس نکردم نه بهت دست زدم نه چیزی.....
دامیان که سرخه لبوئه: چرا باید اینکارو بکنیم؟ وقتی خودت از اون اول این نامزدی رو نمیخواستی؟
آنیا: من ..... همیشه دنبال تو بودم ....
ولی تو بیشتر از هرکسی از من متنفر بودی.
شاید غرورت نمیزاشت ..
ولی ببخشید که اینو میگم اگر قراره ازدواج کنم با مردی ازدواج میکنم که چند ماه دیگه ازش نترسم و بتونم تو روش نگاه کنم نه مثه پدر و مادر تو .......
دامیان خشکش زده داره از چشماش قطره قطره اشک میاد..
آنیا تو ذهنش: وای... نباید میگفتم ..... وای وای وای وای بابا منو میکشه
لوید داشت از بالای پشت بوم نگاه میکرد
لوید تو ذهنش: آنیا این چه کاری بود آخه
آنیا: گاننن!!
آنیا: پسر دوم... پسر دوم... من منظوری نداشتم
دامیان اشکاش رو پاک میکنه میگه: حق با توئه هرکسی یکروز با ما زندگی کنه میفهمه چه زندگی داریم ... مادرم و پدرم . اصلا باهم حرف نمیزنن تقریبا میشه فهمید که مادرم علاقه ای به پدرم نداره ازش میترسه ولی تنها. چیزی که میخوام افتخار پدرمه و از یه ور نمیخوام زندگی زناشوییم مثله اونا بشه.
به هرحال ما مجبوریم ... باهم کنار بیایم. باشه تمام سعیمو میکنم ..
دامیان راهش رو میندازه و میره
آنیا: پسر دوم....... میپره و از پشت بغلش میکنه میگه: درکت میکنم...
آنیا تو ذهنش: من چم شده احساس میکنم عاشقش شدم......
دامیان سرخ سرخ شده
آنیا رو به دامیان: من میدونم تو پدر خوبی میشی پسر دوم (یه لبخند میزنه و سریع از اونجا میره)
دامیان که بعد از اون حرف .... کلا مات و مبهوت مونده
ذهن دامیان: پدر... من... من پدر خوبی میشم؟... بچه؟ ولی.... من نمیتونم....
« امیدوارم خوشتون بیادددد»
- ۷.۵k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط